آستانه اجبار

توسط tolofilmblog در متن فیلمنامه بدون دیدگاه

آستانه اجبار

 

نویسنده: سهند خلیلی

بررسی و مقایسة پدیدة مرگ، با تمرکز بر نمایشنامه ی”قصه غریب سفر شاد شین شاد شنگول به دیار آدم کشان و امردان و جذامیان و دزدان و دیوانگان و روسپیان و کاف کشان” اثر عباس نعلبندیان و فیلم “مهر هفتم” اثر اینگمار برگمان (برای مشاهده آثار اینگمار برگمان کلیک کنید. )

ویرانی­های جنگ جهانی دوم، فقر و بحران اقتصادی، درگیری­های آمریکا و ویتنام، جنگ سرد غرب و شرق، خطر نابودی جهان توسط حملات هسته­ای؛ جهان آبستن فاجعه­ای بی­سابقه بود که هر لحظه امکان داشت تاریخ را به نقطة پایان برساند.

وحشت و هراس از این نابودی در ذهن مردم و به خصوص متفکران این دوره باعث شد تا دهة 60 میلادی مبدل به دهة مرگ در هنر و فلسفه شود. همة این تجربه ­های آخرالزمانی چهرة مرگ را از زوایای دیگری نهان کرد. آن طور که موجی از مطالعات در باب نابودی به راه افتاد و پدیدة مرگ به موضوع داغی برای هنرمندان، فلاسفه و متفکران به شمار رفت. پایان­گرایی (End-ism) در این دهه بوجود آمد و این مطالعات تا جایی پیش رفت که علم مرگ­شناسی (Thanatology) رونق گرفت.

مرگ، احتضار و آخرالزمان که در ادبیات با داستایفسکی و نیچه آغاز شده بود و در این دوره راه خود را به آثار نویسندگانی هم­چون ساموئل بکت تا پل استر بازکرد و در سینما از پازولینی تا فلینی و از تارکوفسکی تا برگمان تجلی یافت. حضور مرگ در دنیای پست مدرن چهرة جهان غرب را به چهره­اش در دوره استیلای کلیسا شبیه کرد و مطابق با پیش­بینی شوپنهاور غرب شیفتة فرهنگ شرق و بویژه هند شد.

مرگ و در تقابل با آن جاودانگی، بزرگترین سوال بشر و بحث برانگیزترین پدیده از دیرباز تا به حال بوده است. حتی به طوری که ژرژ باتای تاریخ مرگ هراسی را تا انسان نئاندرتال به عقب می­راند. اگر نادانی را مادرِ ترس تصور کنیم، می­توانیم بگوییم انسان خردمند همواره در زندگی یا به عبارتی در این جدال همیشگی با پدیدة مرگ از قدرتمند­ترین سلاحش یعنی اندیشه بهره جسته است و با تفکر در باب این هراسِ جاودانش به مبارزه با آن می­پردازد.

انسانِ پایان­اندیش یا به عبارت بهتر پایان هراس، همواره مرگ را با اشکال وهمناکی تصویر کرده است، که شاید معروفترینِ آنها در مغرب­زمین، تصویر اسکلت انسانی داس در دست باشد. تصورات مختلف­، تجسم و ساخت الگوهایی آشنا برای این پدیدة مجهول، راهی برای بشر بوده تا بتواند با این بزرگترین سوال و ترس خود روبرو شود و به راه فرار یا حداقل مسکّنی دست پیدا کند.

تصور فرشتة مرگ و پردازش داستان­هایی اسطوره­ای، مذهبی و افسانه­ای در قوم­های مختلف با اشکالی تا حدی مشترک و تا حدی متفاوت دنبال شده که میتوان از بین شباهت­ها به اسطوره­های میان رودان، یونان و ایران باستان یا داستان­ها و روایت­های مذهبی از مرگ و معاد و روز رستاخیز در کتب مقدس ادیان ابراهیمی اشاره کرد و شکاف بزرگ را می­توان میان تصورات مردمان مشرق زمین و غربیان یافت.

اگر بخواهیم به صورت دسته­بندی شده به تفکرات خردمندان نگاهی بی­اندازیم می­توان این تفکرات را به طور کلی در شش بخش دسته ­بندی کرد:

نخست به گروهی از خردمندان می­پردازیم که کوتاهی زندگی را دلیلی بر بی­ارزش­انگاریِ آن می­دانند و هراس از مرگ را بی­دلیل می­بینند؛ مانند حکیم عمر­خیام که از طرفی به سبب خفقان و استبداد حاکم در زمانه و از طرف دیگر آشنایی با دنیای ستارگان و عظمت آن جهان، مفهوم کلی رباعیاتش را هیچ­انگاری زندگی و گران­بها شمردن لحظه و لذت بردن از آن تشکیل می دهد. اپیکور فیلسوف یونانی نیز مرگ راه هیچ می­  پنداشت، زیرا به اعتقاد او هنگامی که هستیم مرگ با ما نیست و زمانی که مرگ می­آید ما رفته­ایم.

گروهی دیگر نیز به سان گروه نخست، زندگی را به دلیل کوتاهی­اش بی­ارزش می­شمارند. ولی آنها مرگ را همانند”غزالی” که مرگ را «اصل همه سعادت­ها» (غزالی, ص618) می­داند، می­انگارند و همانند سفیان ثوری درخواست می­کنند که «اگر جایی مرگ بینند از برای او بخرند.» (عطار نیشابوری, ص199)

 

انواع فیلم های علمی تخیلی را برای شما رو سایت بارگذاری کردیم

 

در اروپا نیز رمانتیک­ها عشق به مرگ را مطرح کردند، تا حدی که در  قرن نوزدهم میلادی یک مرده دوستی بر اروپا حاکم می­شود که بعدها گریس جنتسن آن را به کل غرب نسبت می­دهد.

در قرون وسطی و با سلطة افکار مذهبیِ مسیحیت بر اروپا، گروهی نهراسیدن از نابودی و مرگ­اندیشی را کنار گذاشته و با ترسی که از مرگ داشتند آن را طلب می کرده و به نوعی نوعی انفعال را در دنیا پیش گرفتند.

گروهی به پیروی از آخرین درس سقراط که از افلاطون در “فایدون نقل شده: «فیلسوفان راستین در آرزوی مرگ اند» (افلاطون: 360 پیش از میلاد, ص496) هراس از مرگ را انکار می­کردند و ترس از مرگ را، از صفات بی­خردان و عوام می­دانستند و مردم به این دلیل که در جرگة بی­خردان قرار نگیرند، از مرگ­هراسی سخنی بر زبان نمی­راندند و از آن زمان مرگ­هراسی به تابویی در جامعه بدل شد.

میشل دو مونتین، از مهمترین متفکران عصر نوزایی، در جایی می­گفت: «اگر دانسته باشیم که چگونه زندگی کنیم، شایسته نیست که به ما مردن را بیاموزند.» او به نوعی تفکر گروه دیگری را عرضه کرد؛ او با قبول ترس انسان از مرگ و طبیعی دانستن آن دریافته بود که مرگ هدف زندگی نیست و «پایان» آن است و آنچه زندگی را ارزشمند می کند متناهی و «محدود» بودنش است.

یک قرن بعد اسپینوزا ادعا کرد که «انسان آزاد به زندگی می­اندیشد، نه مرگ.» دکارت و نیچه نیز بعدها با او همراه شدند و تفکر دیگری شکل گرفت. آنها اعتقاد داشتند که «ژرف اندیشی در باب زندگی» است که باعث پیشرفت انسان می­شود.

در مقابل این دسته، گروهی قرار می­گیرند که ادعا می­کنند هراس از مرگ است که باعث پیشرفت­های بشر می­شود. هگل با اظهار این نکته که «انسانی که اضطراب مرگ را حس نکرده باشد… و نداند در پی کشتن اوست» ادعا می­کند که آن انسان «حداکثر می­خواهد جهان را اصلاح کند… و هرگز انقلابی­ای راستین نخواهد شد و نمی­تواند به پیشبرد بشریت کمکی کند.» (هگل, ص75-76) آرتور شوپنهاور هم زندگی اکثریت را «مبارزة مدام برای هستی» می­انگارد که تحمل این رنج­ها را به سبب «هراس از مرگ گریزناپذیر» می­داند و کسی که این «رنج مدام» را تاب آورد را انسانی «راسخ و استوار… مجهز به دانش» برمی­شمارد. (شوپنهاور: 1844, ص198)

در مقابل تمام این اندیشه­ ها، انکار مرگ و سعی در فراموشیِ آن قرار می­گیرد که به طور کلی این طرز تفکر در جوامع به طبقة عوام نسبت داده می­شود و خردمندان آن را سبک­سرانه و بی­ارزش می­شمارند.

 

 

حال به دهه 60 میلادی بپردازیم؛ دهه­ای که در «عصر اضطراب» یعنی قرن بیستم با ظهور نازیسم و فاشیسم و جنگ­ها و کشتار­های دسته­جمعی و خشونت و قحطی همراه بود. پس از جنگ­های جهانی در غرب فلاسفه و خردمندان عموما تفکراتی وحشت­زده و دلسرد داشتند. با بیدادگریِ فقر و جنگ و تیره­روزی مردم تنها به فکر ارضای پایه­ای­ترین نیازشان یعنی مقابله با مرگ بودند. پل والری در رساله “بحران ذهن” در 1919 می­نویسد: «ما، تمدن­های متاخر…. ما نیز، اکنون می­دانیم که میرائیم» آندره مارو از «مرگ انسان» سخن می­گوید، تی.اس.الیوت کتابی با عنوان “مردان تهی” به چاپ میرساند و فروید سعی در شکستن تابوی مرگ می­کند.

در این دهه بود که تفکر غالب آثار اینگمار برگمان و عباس نعلبندیان که از کودکی کم و بیش با پدیدة مرگ در ارتباط بودند به این سمت کشیده شد و به هر زاویه ای که جهان آثار این دو می­نگریم به سان سکانس ابتداییِ فیلم “مهر­هفتم” اینگمار برگمان، مردی سپیدروی با ردایی سیاه را می­بینیم که می­گوید: «من مرگم!» (برگمان: 1957, ص1)

مشعل­ها برافروخته­اند و در میان دو نگهبان قلعه، صفحة شطرنجی دیده می­شود. صحنه آغازین نمایشنامه “قصه‏ى غریب سفر شادِ شینِ شادِ شنگول…” عباس نعلبندیان یادآور بازی شطرنج آنتونیوس بلوکِ شوالیه علیه مرگ در نخستین پلان های فیلم “مهر هفتم” اثر اینگمار برگمان می­شود و همین اشارت کوچک در ابتدای نمایشنامه می­تواند در ذهن مخاطب به مثابه پلی میان “سفر شادِ شینِ شادِ شنگول…” و سفر آخرالزمانیِ آنتونیوس بلوکِ سرگردان در سرزمین مقدس عمل کند؛ اما با تفاوت های بسیار.

مهم­ترین تفاوت­های این دو سفر ریشه عمیقی در جنس دیدگاه و جهان­بینیِ این دو هنرمند دارد، که از محل زندگی،تجربه ­های زیسته، مذهب و عوامل دیگر ناشی می­شود.

برگمان در خانواده­ای به شدت محدود و مذهبی بزرگ شد. او به خطبه‌های خسته‌کننده توجهی نداشت، اما کلیسا برای او زیبا بود و موسیقی­های آن را دوست داشت. وی در زندگی­نامه­اش می­نویسد: «من به جهان رمزآمیز کلیسا و قوس‌های نرم، دیوارهای ضخیم، بوی جاودانگی و نور رنگین خورشید که در چمن­زارهای نقاشی‌های قرون وسطایی می‌لرزید و اشکـال منحنـی روی سقف‌ها و دیـوارها علاقه‌مند شده بودم. آن‌جا هر چیزی که تخیل یک نفر می‌تواند آرزو کند وجود دارد فرشتگان، قدیسین، اژدهایان، پیامبران، شیاطین و انسان‌ها.» (برگمان: 1958, ص 1) وی هنگامی که در  کلـیسای تبــی (Täby Church) که مربوط به قرون وسطی می­شود، طبق علاقه­اش نقاشی­های دیواری را نگاه می­کرد، تصویر مردی را در حال بازی شطرنج با مرگ می­بیند که بعد­ها الهام­بخش او برای صحنه­ای به یادماندنی در فیلم “مهر هفتم” می­شود.

نعلبندیان نیز در محیطی مذهبی به جهان پای گذاشت و در آن رشد کرد و به سان عموم مردمِ تهی دست جامعه، دیدگاه­های خاص مذهبی داشت، قرآن می­می­خواند و بر زبان عربی تسلط داشت و با توجه مراجعات و اشارات فراوانی که در آثار به “تذکره الاولیاء” دارد میتوان فهمید که در باب زندگی بزرگان دین هم مطالعات زیادی داشته. از محمود استاد­محمد نقل می­کنند که: «نعلبندیان در دهه عاشورا از قید بساط آزاد بود. دسته­ های سینه­زنی را از دست نمی­داد. واقع شدن در صف عزاداران، حرکت عباس نمی­بود، به او نمی­آمد، با طبعش نمی­خواند. روز عاشورا در شلوغ­ترین منطقه بازار، در ساکت­ترین حالت ظاهری با  جماعت پر خروش می­خروشید و گاهی با چهار انگشت یک دست، سینه هم می­زد. دهان به می نیالوده بود و نمی­آلود. سیگار نمی­کشید و محجوب بود.» اما بعضا محتوای آثار نعلبندیان مغایرت زیادی با این ادعاها دارد. این طور به نظر می­رسد که نعلبندیان پس از پژوهش و مطالعات فراوانی که حول محور مذهب انجام داده بود، به این کشف می­رسد که ظلمات و تاریکی­های دنیا به مراتب بیشتر از زیبایی­ها و نکات مثبت آن است، از این رو در آثارش می­توان دید که کاراکتر­های نمایشنامه­اش از فرط تیره­روزی­هایشان و برای تجربه زندگی در دنیایی بهتر،طلب «مرگ»، «از بین رفتن تاریکی»، «سفر» و… می­کنند.

 

 

عدة زیادی از آن­ها برای تسکین، به دنبال لذت­های زودگذر دنیوی­اند. «شراب،, «باران»، «جنگ»، اعمال جنسیِ نامتعارف و موارد دیگری از این قبیل را به عنوان مسکنی به کار می­گیرند. این افراد که غرق در زندگی دنیوی شده­اند شباهت زیادی با ملازمِ شوالیة “مهر هفتم” دارند. او نیز به عنوان نقطة مقابل شوالیه فردی خداناباور است که انگار در عدم وجود خدا به یقین رسیده و سوالی در این مورد ندارد.

همین امر از بزرگترین تفاوت های میان اثر برگمان و نعلبندیان است. در “مهر هفتم” شوالیه­ای سرگشته از جنگ­های صلیبی بازگشته که به سبب اتفاقات و مصائبی که جنگ بر سرش آورده در ایمان خود به مذهب شك كرده است و از این­روست كه مجبور است در مرگ تامل کند. وی از اینکه درباره خدا و مفهوم زندگی هیچ نمی‌داند رنج می‌برد و می‌خواهد برای تمامی چراهایی که در ورای همه چیزهای دنیا نهفته است پاسخی بیابد و می‌کوشد همه اسراری را که در پسِ پرده مرگ نهان است، آشکار کند. او از مرگ نمی‌هراسد، اما دلهره‌اش از زندگی او را آزار می‌دهد، چرا که درباره‌اش هیچ نمی‌داند. در واقع شوالیه، فیلم همان برگمانِ شکاک با افکاری مذهب­زده و هراسان از دنیای مادی است. او که جنگِ بزرگی را پشت سر گذاشته و در دنیای پر از وحشت و ناامیدی زندگی می­کند و راهی به جز فکر کردن در مورد مرگ ندارد.

افکار برگمانرا می­توان در راستای تفکرات هگل و شوپنهاور تصور کرد، زیرا اگر با توجه بیشتری به سفری که شوالیه برای رسیدن به پاسخی در مورد خدا و مرگ در پیش می­گیرد نگاه کنیم، می­بینیم که نیروی محرک او برای پیش­روی در این سفر, هراس او از مرگی است که حال روبروی او نشسته و با او شطرنج بازی می­کند.

از طرفی در “قصه غریب سفر شاد شین شاد شنگول…” زندگانیِ جمعی از افراد را می­بینیم که در دنیایی دلمرده روزگار می­گذرانند و جملگی از بختِ سیاه خود نالان­اند و به دنبال راهی برای فرار از آن می­گردند. این افراد تمام راه­های معمول و غیر­معمول را به کار گرفته­ اند، ولی باز هم از این تیره­روزی رهایی نیافته­اند.

پس به امید روشنایی و دنیایی بهتر، مرگ را «سعادت» شمرده و طلب مرگ می­کنند. اما آن­طور که می­بینیم در دنیای دیگر هم پدیدة مثبتی در انتظار آن­ها نیست و در نهایت میان زمین و هوا معلق می­شوند. همین اعمال را می­توان در شخصیت نعلبندیان یافت؛ او که سال­ها مرگ را مسئله­ای بزرگ در ذهن خود می دید، پس از فروپاشیِ کارگاه نمایش و حوادثی که هر انسان سالم را زمین­گیر میکند، احتضار و مرگ تدریجی را پیش گرفت و همان­طور که کنفرانسِ دکترهای “قصه غریب سفر شاد شین شاد شنگول…” در باب مرگ به آن اشاره میکنند که حتما نباید «هموگلوبین، پتاسیم و… بدن کم یا کربن بدن زیاد شود» (نعلبندیان: 1351, ص76) که بگوییم آدمی مرده است. نعلبندیان نیز در این دوران کم و بیش به زندگی خود ادامه داد، حتی با این وجود که خود اعتقاد داشت و در آثارش اظهار کرده بود که وضع انسان تغییری نمی­کند «اما آدمی است دیگر همیشه منتظر می ماند». اما «والله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست» و نعلبندیان برای رهایی خود از بند این همه رنج و تیره بخت، به خواستة خود مرگ را طلب کرد.

عباس نعبندیان درحالی حین 42 سالگی به زندگی خود پایان داد که برگمان 89 سال عمر کرد و به گفتة خودش در سال­های پایانی عمرش هنگامی که یک بار در بیمارستانی به هوش آمده بود، دریافته که دیگر هراسی از مرگ ندارد و پس از آن، آثار او نوعی انسانیت را نشان می­دهد که در آن تنها امید برای رستگاری، عشق است.

سخن پایانی این که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و حوادث یازده سپتامبر و پیامد هایِ آن، متفکران مدعی شدند که اندیشه­های هیچ­انگارانة شرقی رخت از جهان غرب فرو بست و از شدت بحث و جدل در باب پدیدة مرگ تا حدی کاسته شد. حال در دنیایی زندگی می­کنیم که گویی از اخبار جنگ و خشونت و وحش­گری اشباع شده­ایم و دیدن رنج مردم برایمان به نمایشی تبدیل شده که هر روز روی کاناپه در تلویزیون یا در دکه­های روزنامه­فروشی و شبکه­های اجتماعی و جمع­های دوستانه و تاکسی­ها برایمان اجرا می­شود؛ نمایشی که نه به صورت تراژدی بلکه در قالب یه تراژدی-کمدی هرروز به تماشایش می­نشینیم. دنیایی که در آن گروهی به نام داعش سعی در ایجاد رعب و وحشت در نقطه نقطة جهان دارد و با افتخار و وقاحتِ تمام ویدئوهای جنایات وحشیانه­اش را به جهانیان نمایش می­دهد و جالب اینکه روزانه صدها نفر از نقاط مختلف دنیا جذب اعتقادات این گروه تروریستی میشوند و به جنایات این جلادان دامن می­زنند.

 

 

حال سوال اینجاست، در این جهان که جلادانِ بی­ رحمش، چون نمایش­گران، مرگ را روزانه مقابل دیدگانِ جهانیان به نمایش می­گذارند و پدیدة مرگ آهسته آهسته به امری روزمره در زندگی افراد تبدیل می شود، جایگاه مرگ در هنر چه می­شود؟ آیا در جهانی که ناکامی لئوناردو دیکاپریو در کسب جایزة اسکار مقولة داغ­تری از جنایات هرروزه در عراق و افغانستان و سوریه و فلسطین و یمن و پاکستان و نیجریه و ده­ها کشورِ دیگر به حساب می­آید، دورة بازنمایی و صحبت در بابِ مرگ به سر آمده؟ آیا به راستی تفکر هیچ انگارانة شرقی در غرب فراموش شده؟

 

منابع:

  • هگل / خدایگان و بندگان / ترجمه حمید عنایت / نشر خوارزمی / چاپ اول / تهران / 1354
  • افلاطون / آثار افلاطون جلد اول / ترجمه محمد حسن لطفی و رضا کاویانی / چاپ چهارم / تهران / 1390
  • غزالی, امام محمد / کیمیای سعادت جلد دوم / نشر علمی و فرهنگی / چاپ اول / تهران / 1380
  • عطار نیشابوری, فریدالدین محمد / تذکره الاولیا / انتشارات زوار / چاپ بیست و پنجم / تهران / 1393
  • شوپنهاور, آرتور / جهان همچون اراده و تصور / رضا ولی یاری / نشر مرکز / چاپ ششم / تهران / 1394
  • نعلبندیان, عباس / قصه غریب سفر شاد شین شاد شنگول به دیار آدم کشان و امردان و جذامیان و دزدان و دیوانگان و روسپیان و کاف کشان / تهران / 1351
  • برگمان, اینگمار / مهر هفتم / سوئد / 1957
  • برگمان, اینگمار / تمرکز بر مهر هفتم / سوئد / 1958