بخش دوم نمایشنامه باد اسب است

توسط tolofilmblog در متن فیلمنامه بدون دیدگاه

بخش دوم نمایشنامه باد اسب است

 

{نیلوفر}

وای از این دوار سر .چقدرمی ترسم از خودم….هر باید بشود همین امشب بشود .ویران می کند  عتاب خدا خانه ای را که به چراغ همت روشنی نمی گیرد .هستند مردهای زیادی که جایی ندارند بروند .حتی اگر این مرده ها شاه باشند . من این همه ازمرگ گفتم چرا؟چقدر می ترسم از خو دم .آه از این شب که باید تاصبح برود…تو دستی نجنبان .قمر در عقرب نمی نشنید از برای شروع.

همین که شروع کنی خوبیست. همین امشب . این مشیت من وتوست شاید…

میل دارم اورا از روبه رو بزنم . با یک نوغان روس. دیده ام چه می کنداین نوغان روس با مرده .این سلطان ان روز که پدر را در دوشان تپه تفنگ زد نوغان داشت.یا شاید نداشت ومن خیال می کنم داشت .اما داشت . هیچ شست تیری با مرده آن نمی کند که نوغان با مرده ی پدر کرد .مراتب دارد مردن با این نوغان روس . اول صداست که می اید غرش می کند . غرشی که کر می کند گوش مرده راو گوش صاحبان  مرده را .

 

 

{مادر}:”من نمی شنوم مرجان.پدرت چیزی نگفت وقت مردن؟”

“نگفت”.

بس که کر شده بود از هیبت غرش این مردن. صدا صدای آسمان بود وقتی آبستن باران است .امااین یکی نه باران دارد که مرگ دارد.

{مادر}:”کاش بارانمی امدمرجان به جای مردن “.

“نیامد.”

بعد دود می اید می ایستد میان نوغان و آن که تیر نوغان می میرد.

{مادر}:”کاش صورت پدرت پیدا بود مرجان.نگاهش می کر دیم این دم اخر .”

“نبود.همه جا دود بود.”

مثل مهی که همراه باران می آید و نه روی خاک با باژگون میان آسمان  وزمین می ایستد.می ماسد.می ماسد میان تو و هر چه پشت باران است.

{مادر}:”باد که امد مرجان. نیامد؟”

“امد”

مه که در باد می رود مرده را می بینی که هنوز ایستاده.باگوش های کروچشمی که از دود می سوزد.زخمی دهان گشوده در اوست .فریاد نه از گلو که ازهمان زخم بیرون می زند.

{مادر}:”پدرت چیزی نگفت وقت مردن؟”

“هیچ نگفت مادربس که مرده بود.”

وپشت زخم کثافتی است که از درون به بیرون سر ریز می کند همراه روده ها که هم چون گره ای سرخ وکور ودست های مرده ای ایستاده خوشکیده است.پدرم متصل روده ها را در شکم می ریخت از شرم عریانی.

{پدر}:”مرا لخت کردید حضرت اشرف.حیایی بود میان من و مرجان .”

دیگر نبود .تنها سرخی خون بود که می پاشید ومی پاشید از زخم پدر .

{مادر}:”مایه خجالت شد مرجان پیش سلطان هر چه آب در دوشان تپه هست هم که برای شستن کثافت این خون کفایت ندارد.”

 

 

“برای شستن دست های من هم بس نیست .”

ونبود.و حالا در همین موقع است که مرده ی ایستاده که امروز نوبتش باپدرمن بود ارام ارام می نشست.می خوابید ومی مرد.

{پدر}:”جسارت نباشد این مردن حضرت اشرف.ناغافل بودقسم به خاک پای خودت.”

{ناصرالدین شاه}:”چه دیرمی میرند این پدرسوخته ها؟”

{پدر}:”تصدقت مردن به همین سختی است.”

{مهسا}

باورکن وقتی فکرش رامی کنم.می بینم هرکاری مشکل است خصوصا همین ادم کشی بی حکمت نیست که میرغضب ها کامله مردنشده ریق رحمت سرمی کشند دراین دنیا. بس که مرارت دارداین کار.همین میرزاجعفرمیرغضب-رحمت ا…- که این همه مقبولیت داشت پیش شاه.مزاحش راشنیده ام دراندرونی ازقول شاه.گویادرنوبت وعده ی تاج خانم اززبان مبارک خودشان شنیده که میرزاجعفردروقت میرغضبی ثقل سرد می کرده ازیک ماه تایک ماه.به وقت عمل دچارسلسله البل می شده. تا ان جاکه اگر گره ای درکارپیش آمدمی کرده پیشاب درهمان تنبان میرغضبی می کرده.وشاه چه می خندید ازدست این میر غضب.

{ناصرالدین شاه}:”چه کردی میرزا جعفر . چه کردی .”

{میر غضب}:”بس که خون در سرم می جوشد سلطان .”

{ناصرالدین شاه}:”این که خون نیست پدر سوخته، پیشاب است.میرغضبی هم هست لاکردار.”

چه می خندیدشاه از کار این میر غضب .

{میر غضب}:”میل دارم او را بزنم مرجان.از روبه رو و پشت سر فرق زیادی ندارد.”

“بزن.”

{میر غضب}:”دلم نمی خواهد جا درجا بمیرد .آرزو دارم که چند روزی پس از آن زنده باشد.”

“بزن.”

{میر غضب}:”فکر کشتن او خواب و خوراک را از من گرفته “

“بزن”

{میرغضب}:”نمی توانم مرجان”

“چرا میر غضب ؟”

{میرغضب}:”ادمی که از مرگ می ترسد پیش از آن که مرگش فرا رسد چندین بارمی میرد.”

“تو از مرگ می ترسی یا شاه،میر غضب؟”

 

 

چه می خندید شاه از کار این میر غضب.

{میر غضب}:”عاشق بودم مرجان.عاشق به عروسی که پیر مرد از دوشان تپه برکجاوه نشاند و برد.همه ی راه از دوشان تپه امدم خیره برکجاوه.کاش با ان موها که داشنی-مرجان-خود را می آویختی از میله ی کجاوه.همه ی راه آمدم از دوشان تپه تا باز کنم اویختگی مویت از مرگ را که برکجاوه بسته بودی.”

“نبسته بودم”.

{میرغضب}:”دیدم که ماندم”.

چه می خندید شاه از کار این میر غضب.

{ناصرالدین شاه}:”چه کردی میرزا جعفر،چه کردی با این پیشاب میر غضبی”.

{میر غضب}:”نگهش داشتم به قدر چهار سر که در سبد انداختم تصد قت.همه ی جانم پیشاب شد و نگهش داشتم. ان قدر که در پیشاب مردم”.

{میر غضب میمیرد}

{ناصرالدین شاه}:”تاج خانم، این میرزا جعفر،میر غضب ما که امروز ریق رحمت سر کشید حکایت شیرینی داشت پدر سوخته. مثلش مثل ان گاومیشی بود که سر بلند می کرد و به سوی هلال ماه نعره می کشید زبان بسته خیال می کرد هلال ماه شاخ اوست که ان بالا در اسمان گیر کرد.”

امروز تو میر غضب باش و کاری بکن.

{میراندا}

ولیعهد از تبریز پیشکش ارسال کرده به جهت سر سلامتی شاه.همراه یک قوچ که چهار مرد هم تاب قوه اش را نیا وردند دیروز و همین امروز. ولیعهد قوچ را فرستاده جهت قربانی برای دفع بلا از ذات همایونی. بیچاره متصل دو شب خواب نما شده. هر دو بار توفانی درکار بوده در دریا،نعوذ به ا… به مثل توفان نوح.شاه میان تو فان مستاصل بوده. ولیعهد آنقدر خوف کرده که هر دوشب تا اذان صبح یک نفس جز نماز وحشت هیچ نخوانده. معرکه ای بود آن دو شب در اندرون تبریز. هر که بوده از خواجه و جماعتزنان سر کتاب دیده و استخاره کرده. همه بد امده. اخر چاره دیدندازاردبیل ایینه بین بیاورند تعبیر کنند. مردک پنج بارسفره ی اسطرلاب انداخته، هر دفعه در یک گوشه ی اتاق تا عاقبت به بار پنجم کار راست امده.عرض کرده.”کار به گوسفندی می ماند که همیشه در پوستکلفتش پنهان بوده.امسال که سال موش است احتیاط نشودعنقریب کسی پیدا میشود پوست را بجود.”

 

 

ولیعهد که خوف کرده عنقریب دستور داده جهت نذر مهیا کند. شک به احتیاط شده که شاید ریختن خون در تبریز افاقه به کار تهران نکند.مصلحت دیده اند قوچ را راهی پایتخت بکنند.اهل اندرونی ولیعهد همه هم که دیدهاند کار سخت است احتیاطا فرستاده اند دهات سراب سردختری که پارسال دیگ نذرش  یک من به سه من ری داشته اورده اند همراه قوچ راهی کردند به نیت نذر سلامتی شاه و اندرون. بی چاره دخترک پهن گاو را از شاه توفیر نمی دهد بس که در سراب سر از آدمیزاد به دور بوده. امروز که یک نظر دیدمش دلم اتش گرفت از این شر که مبتلا به بخت سیاهش داشته اما دلسوخته چه قیراط دارد برای این اندرونی جز بوی تعفن. خدا عالم است که چه قدر باید بماند دراین اندرونی تا جاگیر و واگیر شود. مثل من ادمی بیست و چهار سال برش گذشت و نشد این یکی که انگار قصد پنجاه ساله دارد.تف به نکبت این پیشانی نوشت که امثال من واین دخترک داریم.از صبح متصل در خزینه اندرونی مانده تا چرک دهات سراب سر از بدنش فیتیله شود.

نمی شود. اب ندیده انگار این همه سال این تن دلمه بسته.خدیجه تو نتاب که از فیل چرک می گیرد به یک طرفه العین حریف نشد بااین چرکاب تن تا وقت اذان ظهر. معکره ای از صبح در این خزینه ای اندرونی به واسطه ی این دخترک. هر کس در این خیال چاره ای است الا خود دخترک.بیچاره مانده حیران در اب خزینه به صورت خودش.ندیده این صورت را به خواب هم این پهن گیر سراب سر.متصل شیون می کند و به لفظ ترکی با آب خزینه گفتگو می کند:

{نیلوفر}

“این تویی گل بادام، دختر خندان؟”

خزینه شده عزا خانه از جگر سوزی این قیامت که به پا کرده این دختر سراب سری.

{نیلوفر}

“این تویی گل پسته ،انار سر بسته؟”

نیست.در این اندرونی هیچ کس نیست.باشد هم خودش نیست.دیدم چه خوب می گوید این اب حقیقت را. خیر ماندن در این به صورت خودم.

اولاد ارشد حجله گیرمادربودبه وقت شوی دوم و به وقت ابستنی های بعد همه چله گیر.به شش سال نرسیده دو محمد حسین نمانده به گور کردیم دردوشان تپه وبازمحمد حسینی بود که داشت ازراه می امد.

{مادر}:”انقدر بر خشت می نشینیم تا یا یک محمدحسین بماند یا همه یه دوشان تپه بشود گورستان محمد حسین”.

{میراندا}

کاش من هم مرجان نبودم دردوشان تپه ،محمد حسین بودم.باریکه ای را داشتم از خودم .باپیشانی نوشتی که یک بار مردن در ان خط بود. چه کردی با من سلطان. با ما چه کردی.مادر دوشان تپه را محمد حسین ابد کرد،تو این اندرونی را مرجان اباد .

{مهسا}

” می شدم. برایت مرجان میشدم اگر امده بودی. اگر این در گشوده بودی. “

ناصرالدین شاه:”چقدر گشودم و ندیدم.زنک. “

{مهسا}

” مرجان در این اخرین بود اگر می گشودی. “

ناصرالدین شاه:”همین در؟”

 

 

{مهسا}

” همین در.”

ناصرالدین شاه:”اگر نباشی؟ “

{میراندا}

در آب خیره مانده ام به صورت دخترک.

{ناصرالدین شاه}:”دراندرونی در دیگری نمانده.نخواهد ماند.”

{میراندا}

دست بردم برشانه های دخترک

{همسا} 

بر مو هایش.

{نیلوفر}

فرو بردم درآب ان صورت که خیره در آب بود.فرو بردم . 

{میرادا}

انگارهیچ زمان دختری از دهات سراب سر نبود دراین مرجان آباد.

{همه با هم}

“با ما چه کردی سلطان؟چه کردی با من؟”.

پایان