بخش دوم نمایشنامه جايی ديگر

توسط tolofilmblog در فیلمسازی بدون دیدگاه

بخش دوم نمایشنامه جايی ديگر

 

عهديه : نعناعيه… خوبه براعقلت … مگه خدا به خاطر تو به ما رحم كنه…

خورشيد : من خيارشور م يخوام.

عهديه : خيارشور از كجام بيارم؟ ] خارج مي شود [

خورشید : ]به پسر كه مشغول جمع كردن وسايل پيرمرد است. [ خيارشور داري؟

پسر : فقط يكي… باشه؟

خورشيد  : باشه…  ]پسر به او خيارشور مي دهد، خورشيد سيگارش را به پسر مي دهد [ مياي بازي كنيم؟

پسر  : نه، بايد اينارو  جمع كنم  ]اشاره به وسايل[  اصلاً وقت ندارم.

چمدان را مي گذارد و خارج مي شود .

 

کلیک کنید:  بخش اول این نمایشنامه

خورشيد : ]  نصف خيارشور را مي خورد و به سمت پيرمرد مي رود و نصف ديگر را به

طرف او مي گيرد [ مي خوري؟  ] پيرمرد خواب است [ خوابيدي…؟

دهنتو وا كن… خوشمزه ست…

دهان پيرمرد را به آرامي همراه چشم هايش باز مي شود و خيار را گاز مي زند. پيرمرد مي خورد و گريه مي كند. خورشيد دستمالي برداشته و با بي ملاحظگي اشك هاي او را پاك مي كند. گريه ي پيرمرد اوج

مي گيرد.

پيرمرد : خوشمزه ست… خوشمزه ست.

پسر جوان با چند لباس به رنگ روشن باز مي گردد. نور به آرامي خاموش مي شود .

صحنه ي دوم

همان اتاق . يكي دوساعت بعد. پس از رفتن مهمانها همه در اتاق، دور پيرمرد جمع شده اند؛ فيروز و زنش مهري، نفيسه و پدرام، پيروز وزنش، شيرين و عهديه.

پيرمرد : ] انگار هذيان مي گويد. [ هي بچه، نرو تو باغچه.

نفيسه :  همه چقدر چيز پير و فرسوده شده، انگارنه انگار كه اينجايه زماني زندگي توش بود. انگار نه انگار كه همه ي ما يه روزي ازسر و كول اين خونه بالا مي رفتيم… حالا همه چي فقط يه خاطره اس… چقدر دور… ]بغض مي كند [

فيروز : يادته چقدر سربه سر خانجون مي ذاشتيم…؟ روزي كه عينكش گم شد چقدر به بنده خدا خنديديم. التماسمون مي كرد كه

نفيسه آره، بعدازظهر اون روز هم دايي همه ي بچه هارو جريمه كرد و نذاشت بريم توي حوض و سربه سر ماهيا بذاريم.

پرويز : عينكش رو من برداشتم…

نفيسه : ] با تعجب[ چيكارش كردي…؟!

پرويز: گذاشتمش تو قفس كبوترا…

فيروز: چرا پسش ندادي؟

پرويز  : آخه آقاجون او نروز فقط منو زد، ولي كلي بچه توي اون خونه بود ]مي خندد. [

 

 

نفيسه  : از بس شر بودي… ]خند ه ي جمع [

پرويز: خدابيامرز خانجون… دلم يه لحظه همچين براش تنگ شد كه…  ]بغضش مي تركد [ چرا اينجوري شد…

گريه ي دسته جمعي آغاز مي شود و به نوبت همه به آن مي پيوندند. آخرين نفر مهري است كه گريه مي كند . فيروز سيگاري مي گيراند. عهديه درحال گريه چمدان را مي بندد و به طرف پيروز مي رود.

عهديه : كجا بذارمش آقا پرويز؟

پرويز با دست به او مي  فهماند كه چمدان را روي زمين بگذارد. عهديه مي رود و گريه آرامتر مي شود.

فيروز : ]همچنان كه چشمانش را پاك مي كند [ پرويز، اين چيه؟ ] پرويز

كماكان گريه مي كند [ عهديه! عهديه!

عهديه : ]برمي گردد [ بله… با من بودين؟

فيروز:  اين چمدون چيه؟

پرويز : برو عهديه.

عهديه: ] همچنان در حال گريه[  چشم.

فيروز : توي اين چمدون چيه؟ اينجا چه خبره؟

پرويز :  ]با تحكم[  داد نزن!

فيروز : گفتم توي اين خونه چه خبره؟

پرويز : گفتم داد نزن ] روبروي او مي ايستد [ مگه نمي بيني…؟ ] اشاره به پيرمرد[

فيروز  : خيلي دوستش داري نه؟

پرويز: نه به اندازه ي تو…

فيروز  : داروندارت رو دادي رفت… اگه مرد بودي نگهش مي داشتي تاحالا چشمت دنبال اين خونه نباشه…

پرويز: باد آورده رو باد مي بره… نون حروم خوردن نداره… ولي معلومه بدجوري به تو ساخته، نه؟

فيروز :چرت وپرت نگو… گفتم قضيه ي اين چمدون چيه؟

پرويز: به موقعش مي فهمي.

فيروز  : دارم تحملت مي كنم پرويز… مي گم قضيه ي اين چمدون چيه؟

نفيسه: ] با ناراحتي و تقريباً فرياد [بس كنين بچه ها…!

مهري : نفيسه جون، اينا برادرن، حرف همديگرو خوب مي فهمن… تو خودتو قاطي نكن…!

شيرين : خُب ، اگه اينجوريه ما هم مي تونيم بريم، نه؟

مهري  : كسي با شما حرف نزد.

فيروز  : بسه!

پرويز : ] سكوتي كوتاه [من امشب آقاجون رو مي برم خونه.

شيرين : پس به عهديه هم بگو بياد.

نفيسه: ]با كنايه[ تا كي خونه ي شما مي مونه؟

پرويز : تا وقتي كه بميره.

فيروز : اون همين جا مي مونه، توي خونه ي خودش.

نفيسه  : دعوا، سر داييه يا خونه…؟!

پرويز : تو چي مي گي اين وسط؟

مهري : بر خرمگس معركه لعنت!

پدرام : خانم مواظب حرف زدنتون باشين. من اجازه نمي دم به نفيسه توهين بشه.

 

 

پرویز : برو بيرون…!

پدرام : نفيسه بريم!

پرويز به سلامت، چه احساس فاميلي هم بهش دست داده…

پدرام چطور موقعي كه مياي شركت، مي خواي قرض بگيري فاميلم؟

پرويز : من اومدم از تو قرض بگيرم؟

پدرام : مجبورم نكن پرويز…

پرويز: بلندشو پيرمرد. ببين مارو به چه روزي انداختي… همش تقصير توئه…

نفيسه : اون مقصره؟ اونكه نصف داروندار شرو داد به تو و…

شيرين  : البته با همه ي نكبت و بار گناهشون.

فيروز  : لا اله الا الله.

خورشيد :  اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علي ولي الله…

سكوت جمع

پدرام : نفيسه بيشتر از يك دقيقه منتظرت نمي مونم ]به سمت در خروجي مي رود[

نفيسه : پرويز! اگه فكر كردي مي توني اين خونه رو بالا بكشي اشتباه كردي.

پرويز : چرا؟ چون لابد بوي پيروز رو مي ده، ها؟

پدرام : من رفتم.

نفيسه : بمون پدرام!

پدرام خارج مي شود.

فيروز :آقاجون وصيت نامه داره دست وكيل… اون دوسال پيش تصميمش رو گرفته… اين كارا هم بي فايده ست پرويز، مطمئن باش اون تورو نديده نگرفته، همينطورم نفيسه رو…

مهري : ماهم كه شلغميم

شیرین : حیف شلغم . ] می خندد [

مهري : نفيسه جون ديروز تو روزنامه خوندم شلغم براي اونايي كه اجاقشون كوره خوبه…

شيرين : من ترجيح مي دم اجاقم كور باشه تا بخواد اينجوري ]اشاره به خورشيد[ روشن باشه.

پيروز :شيرين خفه مي شي يا چاك دهنم رو باز كنم ]رو به نفيسه [ نفيسه تو اگه بدوني مثلاً آقاجون خونه رو بخشيده به امور خيريه…براي اينكه… چه مي دونم روح پيروز شاد بشه… يا گناهاي خودش بخشيده بشه و هزارتا كوفت ديگه، بازم مي گي من حق ندارم كاري بكنم؟

نفيسه : هرچي كه توي اون وصيت نامه باشه براي من قابل قبوله… حتي اگه براي خيريه… اين خونه يه جورايي سهم پيروزه] به پيرمرد اشاره مي كند [ شايدم براي بخشيده شدن گناهاش.

پرويز  : نفيسه من كه تورو ميشناسم… تو اين خونه رو دوست داري… اينقدرم سنگ پيروزرو به سينه نزن، اون هيچ وقت به تو علاقه نداشت.

مهري : به هرحال ملاك وصيت نامه ست. اين حرفام هيچ معني نداره.

پرويز : فيروز به زنت ميگي دست از سر كچل ما ورداره…؟ ]سكوت[ فكر كنم اين مسئله مردونه حل بشه خيلي بهتره.

فيروز :پرويز، خانما غريبه نيستن… اونام حق دارن بدونن اينجا چه

خبره]صداي بوق ممتد ماشين پدرام[ آهه… اين چشه؟

پرويز : ]رو به نفيسه[ باهاش ميري، يا برم صداي خودشو و ماشينشو با هم خفه كنم؟

نفيسه : مردش نيستي … همتون بدونين! من تا نفهمم شماها چه نقشه اي دارين از اينجا تكون نمي خورم.

فيروز : منظورت از شماها چيه؟

نفيسه : همه ته يه تون سر و كرباسين.

مهري  : دهنتو مي بندي يا ببندمش؟

نفيسه: بشين سرجات مهري تا اين خونه رو روي سرت خراب نكردم.

]گريه اش ميگيرد. [

عهديه با عجله وارد مي شود.

عهديه  : نفيسه خانم! مهري خانم! زشته به خدا… جلوي آقا… هرچي من هيچي نمي گم…

پرويز : تو چي مي گي اين وسط؟ اصلاً كي به تو اجازه داد بياي تو؟

عهديه : آقاپرويز…

پرويز: مگه اينجا طويله اس، سرتو مثه گاو ميندازي پايين مياي تو؟ ها؟

شيرين  : عهديه جان برو بيرون تا همه ي كاسه كوزه ها سر تو نشكسته.

عهديه : خب مي رم… آي خاك بر سر من كه مثه بچه هاي خودم نگران شماهام.

پرويز : خيلي خُب برو… ننه من غريبم درنيار.

عهديه ] آبنباتي به سمت او مي گيرد [ نعناعيه آقا پرويز، براي بوي گند دهن خوبه ها…

پرويز به سمت او برمي گردد و عهديه به سرعت خارج ميشود.سكوت.

 

 

فيروز : ببين به چه روزي افتاديم اي خدا…! يعني ما اونقدر پست شديم كه با يه… كلفت مثه…

پرويز: كلفت؟ نگو كلفت… بگو صاحبخونه… اگه نمي دونين پس بدونين. يه دونگ اين خونه رسيده به عهديه… ما الآن دوساله كه مهموناي عهديه هستيم]همه ها جوواج به او خيره شد هاند[

من حالم خوبه… اين لامصب دوساعته كه از سرم پريده… ]هنوز كسي حرفش را باور نكرد هاست. [ من وصي تنامه رو از وكيل آقاجون گرفتم… باورتون نمي شه نه…؟ پولي رو كه از پدرام قرض گرفتم دادم به وكيل.

صداي بوق ماشين پدرام

نفيسه : وصيت نامه كجاست؟

پرويز : ]از جيب لباسش وصيتنامه را درمي آورد. [ بيا بگير بخون.  ]وصي تنامه

را به نفيسه مي دهد[

فيروز : پس بقيه اش… بذار ببينم.

همه جز شيرين دور  نفيسه حلقه مي زنند.

پرويز : بقيه ي خونه رو هم به نام پيروز وقف خيريه كرده… براي آسايشگاه جانبازان و بيمارستان.

شيرين: ] به سمت پرويز رفته و كليد خانه را از او مي گيرد [ من رفتم خونه… پرويز   عهديه رو هم با خودت بياري ها ]با خنده[  شب همگي بخير.

صداي بوق ممتد ماشين پدرام. مهري به سمت اتاق ديگر مي رود.

مهري : فيروز! بيا كارت دارم.

فيروز با بي حوصلگي مي رود. در را پشت سرش مي بندد، نفيسه دوباره مشغول خواندن وصیتنامه مي شود. مهري لباس هايش را پوشيده و با ناراحتي به سمت در خروجي مي رود.

فيروز : مهري صبركن… بيا اينم كرايه ي آژانس ]چند اسكناس به او مي دهد[

پرويز  : شب بخير زن داداش.

مهري محكم در را مي بندد. فيروز انگار چيزي به خاطر آورده است.

فيروز : مهري! پشت دررو نندازي…

فيروز مي نشيند كنار نفيسه. نفيسه وصيت نامه را رها مي كند

پرويز : ]فاتحانه[ خُب حالا چي مي گي نفيسه؟

نفيسه : انگار دنيا براي من توي اين خونه و آدماش خلاصه مي شه… از بچگي دلم مي خواست كه اي كاش يكي از آدماي اين خونه بودم… با من و مامان مهربون بودين، اما هروقت دلتون مي خواس. انگار از همون بچگي يكي توي گوشتون مي خوند، نفيسه خواهر شما نيس، دختر دايي تونه… هميشه فاصله بود، هميشه… راس مي گي پرويز… من به خاطر اينكه يكي از شماها بشم خودمو چسبوندم به پيروز… ولي من دوسش

فيروز :دلم برات تنگ م يشه.

پرويز : نفيسه…! پدرام مرد خوبيه… دو دستي بچسب به زندگيت.

نفيسه : ]با لبخند[ باورم نمي شه اين حرفارو از دهن شما بشنوم. ولي خيالتون راحت باشه، هربلايي كه سر اين خونه بيارين من چيزي به كسي نمي گم… ديگه هيچي برام مهم نيس.خارج مي شود. صداي بوق ماشين پدرام و درنهايت رفتن ماشين. پرويز همچنان روي كاناپه است. فيروز خورشيد را كه روي زمين خوابش برده، بيدار مي كند. كمكش مي كند روي صندلي بنشيند و خود به كنار پنجره مي رود. پرده را كنار مي زندو بيرون را نگاه مي كند.

فيروز : چه برفي مياد.

سكوت

فيروز : نقشه ات چيه پيروز؟

پرويز : يه وصيت نامه ي ديگه.

فيروز : حالا…؟ حالا كه همه خبردار شدن چي توي وصيت نامه ست؟

پرويز  : تقصير خودت بود، من كه گفتم صبر كنين.

فيروز : اگه لو بريم چي؟

پرويز  : من پيه ي همه چي رو به تنم ماليدم… فرداشب وكيل، بايه وصيت نامه ي ديگه مياد خونه ي ما… منم از آقا يه انگشت مي گيرم و تموم.

فيروز : نقشه ي خوبيه… پس عهديه چي؟

پرويز: اونكه قرار نيس خبردار بشه… يه دونگ خونه براي اون خيلي خيلي زياده، يه چيزي بهش مي دم هرجا دلش خواس بره…

فيروز : نصف به نصف پرويز.

پرو يز : نه… يكي تو، پنج تا من.

فيروز : غيرممكنه.

پرويز: اگه گفتم كه اسم ترو بياره تو وصيت نامه. فقط بخاطر خورشيد بود.

فيروز  : يك سوم براي من، بقيه براي تو.

پرويز: حرفش رو هم نزن.

فيروز : پس من ترجيح مي دم هيچ اسمي از من نباشه ]پرويز هيچ عكس العملي نشان نمي دهد[ حالم از خودمون بهم مي خوره.مي دوني ما داريم چيكار مي كنيم پرويز؟ از اينهمه كثافت كه از سروكولمون داره بالا مي ره… ما تنهاييم پرويز… تنهاتر از اوني كه فكرش رو مي كني، مانفرين شديم پرويز.

 

 

پرويز : بعضي وقتا به خودم مي گم خوش به حال پيروز… بهش حسوديم مي شه… هيچ وقت مثه الآن زنده نبود، هركاري مي كنم فراموشش كنم نمي شه، اسمش روزي ده بار به هر بهونه اي مثه پتك مي خوره تو سرم.

فيروز: آخه چطوري پيروز اينهمه با من و تو و نفيسه و آقاجون و همه فرق داشت…؟ مگه ما با هم بزرگ نشديم، سر يه سفره؟!

پرويز: خيلي وقتا خدارو شكر مي كنم كه بچه دار نشديم، مايي كه اينهمه از آقاجون حساب مي برديم و دوسش داشتيم؛ براش شديم اين، بچه هاي ما ديگه چه بلايي مي خواستن سرمون بيارن؟

فيروز : باورت مي شه ديگه هيچ دلخوشي ندارم ]سيگاري روشن مي كند[

پرويز : درست مثه من.

فيروز به طرف خورشيد مي رود و سيگار را به سمت او مي گيرد.خورشيد سيگار را مي گيرد. پك مي زند و مي خندد. به خنده ي او دوبرادر هم خنده شان مي گيرد.

فيروز : ]درحاليكه همچنان مي خندد [ يك سوم براي من و خورشيد هان؟

پرویز : ]انگار چار هاي نيست [ باشه قبوله.

عهديه : ] از پشت در صدايش مي آيد. [ آقا فيروز، ببخشين!

پرويز : بيا تو عهديه!

عهديه جواب نمي دهد.

فيروز : ]رو به پرويز [ عهديه خانم، بگو عهديه خانم.

پرويز : عهديه خانم] عهديه وارد مي شود و با اخم به پرويز نگاه مي كند [

فيروز  : چي شده عهديه؟

عهديه : همه ي كارا تموم شد… كارگرارو مرخص كنم برن؟

پرويز  : عهديه جان منو ببخش.

عهديه : من سگ كي باشم آقا.

فيروز : عهديه تو آدم خوبي هستي… مارو ببخش، من و پرويز در حقت بد كرديم.

عهديه : ]بغض مي كند [خوا هش مي كنم آقا، اين حرفا چيه؟ من بدم آقا… شما خوبين.

پرويز : ]درحاليكه جلوي آينه خود را مرتب مي كند [ وسيله هاي آقارو بذار تو ماشين… بعدم خودشو بيار… قلقش كه دستت هست.

عهديه : چشم آقاجان.

فيروز و خورشيد خارج مي شوند. عهديه نيز چمدان را بلند كرده و خارج مي شود.

پرويز : مارو ببخش آقاجون… مارو ببخش.

خارج مي شود. صداي عهديه و فيروز از توي حياط به گوش مي رسد.

عهديه : مرخصيد همتون .

فيروز : فردا ميام تسويه حساب، دستتون درد نكنه.

پسر جوان وارد مي شود. پارچه اي سفيد در داخل چمدان مي گذارد. به سراغ ساعت پيرمرد مي رود و آن را هم در چمدان مي گذارد. عطري از جيبش در مي آورد. به سر و صورت پيرمرد مي زند و با شانه اي موهايش

را شانه مي كند.

 

 

پيرمرد : پيروز تويي…؟ تو بوي پيروزرو مي دي… تويي پيروز؟

پيروز : سلام آقاجون.

پيرمرد: ]با گريه[  بالاخره اومدي، بالاخره دلت طاقت نياورد و اومدي.

پيروز : پاشو آقاجون بريم، بايد بريم…

پيرمرد: نمي تونم پيروز، مردم از بس كه پير شدم]گريه مي كند[كجا بودي تا حالا بابا؟

پيروز  : تو راه بودم آقاجون.

پيرمرد :  زخمات بهتر شده…؟ بذار ببينمشون… درد كه نداري؟

پيروز : نه آقاجون خوبم، خوب خوب… دلم برات تنگ شده بود.

پيرمرد  : منو بخشيدي بابا؟

پيروز : آره بابا… پاشو بريم.

پيرمرد : من كه ديگه پا ندارم… پاهام هم مردن.

پيروز : پاشو! پاشو! آقاجون]ساكش را بلند مي كند و با هم از عمق صحنه خارج مي شوند[

پيرمرد :  دوستات خوبن؟

پيروز : آره بابا، همه منتظرن.

پيرمرد : كجا؟

پيروز  :اونجا…

نور مي رود.

صحنه ي سوم

نور كه مي آيد، پيرمرد را مي بينيم كه بر زمين افتاده است. عهديه وارد مي شود و پيرمرد را در آن وضعيت مشاهده مي كند.

عهديه : خاك بر سرم ]جلوتر كه مي رود، درمي يابد كه پيرمرد مرده است. داد مي زند [آقا پرويز! فيروز خان ]شروع مي كند به گريه كردن[  ديگه تموم شد… آقا پس منو به كي سپردي …؟ باشه آقاجان، باشه.

پرويز و فيروز وارد مي شوند. فيروز بهت زده به ديوار تكيه مي دهد.

پرويز : بيچاره شدم  ]روي زمين م يافتد. [ چرا همين امشب؟ خدايا…؟

فيروز : عهديه، بچه هارو خبركن… بگو همه چي تموم شد.