فیلمنامه داغ دیدار

توسط tolofilmblog در متن فیلمنامه 2 نظر

فیلمنامه داغ دیدار

بخش اول فیلمنامه

  1. خارجی- بهشت زهرا- روز (قبل از طلوع)

( فیلمنامه داغ دیدار ) ایرج (54 ساله) با چهره ای گرفته و غمگین روی سکویی در مقابل قطعه ه­ای از قبور بهشت زهرا نشسته است. قبور به ردیف در محضر نگاه و توجه ایرج قرار دارند. قطعه قبور خلوت است و پیرمردی (کمال) در انتهای قطعه قبور بر سر قبری نشسته و گریه میکند و ایرج از همان فاصله به او خیره شده است. کمال از جا بلند میشود و بعد از پاشیدن سطل آبی بر روی قبر، آهسته به سمت ایرج حرکت میکند. با نزدیک شدن کمال به ایرج، ایرج هم از جا بلند میشود و باهم قدم زنان در خلوت صبح بهشت زهرا قدم میزنند.

  1. خارجی- داخلی خودرو پراید- روز

ایرج رانندگی میکند و کمال کنارش نشسته به جلو خیره شده است. سکوت و تاثیر سکانس قبل همچنان ادامه دارد. بعد از چند لحظه کمال سر حرف را باز میکند.

کمال:… آقا ایرج من میام سر خاک رفیقم… تو چرا حالت گرفته میشه…

ایرج تنها سری تکان میدهد و حرفی نمیزند. کمال طوری که انگار هم درددل کند و هم بخواهد حرفش را بزند به جلو نگاه میکند و ادامه میدهد.

کمال: من چاره ای ندارم… تو چرا گرفته ­ای… تنت سالمه کار میکنی گرفتاری هاتو درست میکنی… دعا کن فقط تو این دنیا دیِنی به گردن کسی نداشته باشی….

ایرج(بعد از مکثی): حالا بیاید سر خاکش درست میشه؟

کمال: خودم آروم میشم….

دوباره سکوتی بین آنها می افتد.

  1. خارجی- خیابان- روز

پراید ایرج جلوی خانه­ای توقف میکند

  1. داخلی- خودرو پراید- روز

کمال چند اسکناس را میشمرد و به ایرج میدهد

ایرج: قابلی نداره حاج آقا

کمال: ببخشید سرتو درد آوردم…

ایرج: نفرمایید حاج آقا…

کمال دستگیره در را میکشد و میخواهد پایین برود. توقف میکند و با نگاه پدرانه به مشکات

کمال: مگه تو این دنیا تو اولین نفری که ورشکست شدی؟… بخدا حاضرم همه زندگیمو بدم تا این رفیقم که زیرخاک خوابیده یک کلمه بگه حلالم میکنه…

ایرج(بعد از مکثی): کاش مشکل فقط ورشکستگی بود…

کمال حواسش را به ایرج میدهد اما وقتی میبند او نمیخواهد حرف بزند پیاده میشود.

کمال: خدا نگهدارت باشه…

کمال بعد از اینکه قدمی به سمت کوچه بر میدارد می ایستد و برمیگردد رو به ایرج

کمال:… فقط یادت باشه هفته دیگه نمیرم بهشت زهرا… میخوام برم مسافرت… انشالله از پنج شنبه بعدش بیا…

ایرج: چشم حاج آقا

ایرج حرکت میکند و به سر خیابان میرسد. پشت چراغ قرمز توقف میکند. حرف کمال در ذهنش مرور میشود.

صدای کمال: …دعا کن فقط تو این دنیا دیِنی به گردن کسی نداشته باشی….

چراغ سبز میشود و تا ایرج کمی به راست گردش میکند تا چراغ را رد کند و به خیابان بعدی برسد، با سرعت پایینی به عابری برخورد میکند. عابر به زمین می افتد. ایرج سریع از ماشین پیاده میشود.

  1. خارجی- خیابان- روز

عابر(بابک)، جوان سی ساله ای است که روی زمین نشسته و ایرج به سرعت از ماشین پیاده میشود و به سمتش میرود. ایرج تیپ آس و پاسی دارد.

بابک: چه خبرته آقا

ایرج: چه خبرمه؟! …مثل این که چراغ برا من سبز بودها…

بابک: حق همیشه با عابره… بدهکارت شدیم؟!

ایرج: طلبکارم نیستی… حالا طوریت شده

بابک: طوریم شده؟!… نمیتونم بلند شم… بریم بیمارستان….

ایرج: بیمارستان؟!… من بیست تا ام سرعت نداشتم….

بابک: یعنی میگی من دارم دروغ میگم؟…زنگ بزن پلیس بیاد

ایرج یک لحظه با شنیدن اسم پلیس مکث میکند و کوتاه می آید.

فیلمنامه داغ دیدار

 

  1. خارجی- ورودی بیمارستان- روز

پراید ایرج وارد بیمارستان میشود

  1. داخلی- اتاق معاینه- روز

پزشکی دست به پای بابک میزند و او را در حالتهای مختلف معاینه میکند.

پزشک: چیزی نیست…

بابک(حالت طلبکار): چیزی نیست؟! آقای دکتر این زانو یک ساعت دیگه ورم میکنه نمیتونم حرکتش بدم الان گرمه… یعنی چه چیزی نیست؟!

پزشک: اگر من دکترم که میگم چیزی نیست…

دکتر از اتاق بیرون میرود

ایرج: جوون بیا برو بگذار ما هم به کار و زندگیمون برسیم…

بابک: مثل این که جنابعالی مارو از کار و زندگی انداختی ها….

ایرج: حرف دکترم قبول نداری؟!

بابک: نه که ندارم…. اینا فقط میخوان مریض رو از سر باز کنند سرشون خلوت بشه…. من الان با این پا برم یک ماه بیوفتم خونه، دکتر خرج منو میده؟!

ایرج: ببین پسر من برا یک قرونم ده تا دنده عوض میکنم… هزار تومنم بیخود به…

بابک(حرف ایرج را قطع میکند) : زنگ بزن پلیس بیاد تشکیل پرونده بدیم

ایرج دوباره با شنیدن کلمه پلیس مکثی میکند و همزمان که میخواهد دیالوگ آخرش را بگوید، پزشک وارد اتاق میشود و میشنود.

ایرج(معترض): آخه پسر تو که چیزیت نیست….

پزشک: شما که هنوز اینجایید….بده من اون نسخه ات رو

بابک: برا چی؟!

پزشک: برو یک عکس ام آر آی بگیر از زانوت بیا ببینیم چی میگی

پزشک بر روی نسخه یادداشت میکند. ایرج و بابک هر دو سکوت میکنند و قانع میشوند.

  1. داخلی- بخش حسابداری- روز

ایرج و بابک مقابل حسابداری ایستاده اند

حسابدار: میشه 230 تومن….

ایرج(تعجب): 230 هزارتومن….

حسابدار: بله آقا عکس کامله…

ایرج به بابک نگاه میکند

بابک : خرج داره دیگه… نکنه میخوای پول اینم ندی؟!….

  1. داخلی- بخش بیمارستان- روز

ایرج در صف عابربانک داخل بخش ایستاده است که پول بگیرد. بابک در کناری منتظر است. ایرج از عابربانک پول میگیرد و به سمت بابک می­آید.

ایرج: بریم…

بابک: الان بخواهیم عکس بگیریم تا ظهر علافیما…

ایرج: خب…

بابک:…. خب…

ایرج: منظور؟!

بابک: میخوای یه جوری خودمون حل و فصلش کنیم…

ایرج(مکث): اگه شده این پولارو آتیش بزنم هزارتومنشو کف دستت نمیگذارم

بابک: خب حالا چقدر آتیشت تنده؟…. دویست بده خودم حلش میکنم…. برو به کارت برس

ایرج: بگو یک قرون…. بیا عکس بگیر بعدش خواستی پرونده ام تشکیل میدم….من که علاف تو شدم، به پلیسم زنگ میزنم….

بابک: 150 تومن بده

ایرج بی تفاوت به بابک به سمت مخالف سالن حرکت میکند و بابک گویی که تیرش به سنگ خورده باشد به او نگاه میکند. ایرج چند قدمی به سمت مخالف برمیدارد که در یک لحظه با فاصله چند متری، با دیدن مردی 58 ساله (مشکات) که از انتهای سالن دارد به سمتش می آید میخکوب میشود و به یکباره جا میخورد و مضطرب، طوری که انگار یک نفر بخواهد فرار کند به سمت بابک می آید و او را با خود به داخل قسمتی که در سالن به سمت مشکات دید ندارد میکشاند. بابک متوجه اضطراب یکباره ایرج میشود. ایرج کاملا به هم ریخته است و سه تراول 50 هزارتومنی کف دست بابک میگذارد

ایرج: اینم 150 تومن برو دیگه اینجا وای نأیست

بابک که حالا فرصت سواستفاده پیدا کرده نرخش را بالاتر میبرد

بابک: پولتو بگذار جیبت… بریم عکس بگیریم خیالم راحت بشه…

ایرج که تمام حواسش پرت و عصبی شده کل پول هایی که در دستش دارد و از عابربانک گرفته را در دست بابک میگذارد و بابک را با عصبانیت به سمت در بیرون هول میدهد. بابک که حالا هم پول زیادتر گرفته و هم حال به هم ریخته ایرج را میبیند حرفی نمیزند و بعد از مکثی به سمت بیرون حرکت میکند و میرود. ایرج از دور و از پشت دیواری به مشکات که در انتهای سالن حرکت میکند و وارد اتاقی میشود نگاه میکند. از نظرگاه چهره ایرج به گذشته میرویم.

گذشته(15 سال قبل)

  1. داخلی- پیشخوان شعبه بانک- روز

مشکات در کنار ایرج (هر دو جوانتر) پشت پیشخوان بانک ایستاده ­اند و مشکات چند برگه را امضا میکند و برگه ها را جلوی متصدی بانک میگذارد

ایرج: تمومه؟!

متصدی بانک: تمومه… فقط سند اصلش میمونه تو صندوق تا انشالله اقساط که تموم شد بیاید بگیرید

ایرج: آقا مشکات یک دنیا ممنون

مشکات: وظیفه است داداش

ایرج: به داداش رو انداختم به خواهر رو انداختم…. هیچکی رومو بر نداشت… رفاقت رو به ما تموم کردی…

مشکات : بابا این چه حرفیه؟!

زمان حال- ادامه از سکانس 9. – ایرج همچنان پریشان در راهرو بیمارستان است. او به سرعت از بخش بیمارستان خارج میشود. به طوری که گویی قصد فرار دارد.

فیلمنامه داغ دیدار

مطالعه بیشتر:   طراحی صحنه

 

  1. خارجی- حیاط بیمارستان- روز

ایرج به سرعت در حال بیرون رفتن از حیاط بیمارستان است.

  1. خارجی- خیابان- روز

ایرج به سرعت سوار ماشین میشود.

  1. داخلی- خودرو- روز

ایرج با اضطراب استارت میزند. دنده عوض میکند و دنده عقب به سمت ابتدای خیابان حرکت میکند. در یک لحظه توقف میکند. انگار که نه پای رفتن دارد و نه پای برگشت…. از نظرگاه او به گذشته میرویم…

گذشته(14 سال قبل)…

  1. روز- داخلی- منزل ایرج

چند کارگر وسایل خانه را جمع میکنند و بیرون میبرند. ایرج با عصبانیت در حال صحبت با تلفن منزل است.

ایرج: آقا شما متصدی بانکی، چه کار داری که پرداخت میکنم یا نه؟!… مگه از شما پول گرفتم؟!… من خودم میدونمو ضامنم…شما نگران ضامن من نباش

ایرج با ناراحتی گوشی را میگذارد و به کارگران دستور میدهد

ایرج: زودباشید… زودباشید

زمان حال.

داخلی- خودرو- ادامه از سکانس 13.

ایرج از یادآوری زمان گذشته پریشان شده است و از رفتن(فرارکردن) پشیمان شده است.

  1. خارجی- حیاط بیمارستان- روز

ایرج به سمت داخل بیمارستان قدم میزند

  1. داخلی- راهرو بیمارستان- روز

ایرج به سمت اتاقی که مشکات به داخل آن رفت قدم بر میدارد. به دهانه در میرسد مکث میکند. فشار زیادی را تحمل میکند. می ایستد و آهسته به داخل اتاق نگاه میکند. مشکات را پشت به خودش در حالی که جلوی تخت همسرش که روی تخت سرم به دستش وصل است میبیند. قصد دارد وارد شود اما باز جرأت نمیکند و یک قدم عقب میگذارد و لحظه ای از نظرگاهش به گذشته میرویم

گذشته. (14 سال قبل)

  1. خارجی- کوچه- روز

مشکات جلوی منزل ایرج آمده و ایرج در حالیکه یک پایش داخل خانه است با او حرف میزند

ایرج: یعنی به من اعتماد نداری؟…

مشکات: آقا ایرج بحث اعتماد نیست… بخدا من همین یک ملک رو از دار دنیا دارم…. بانک شوخی سرش نمیشه…. سندم گیره

ایرج:  آقا مشکات مگه سند توقیف کردن الکیه؟… من خودم سود و ضرر دیرکردش رو میدم…

زمان حال-

فیلمنامه داغ دیدار

 

ادامه از سکانس 16

ایرج از در اتاق، پریشان و آهسته برمیگردد و به سمت در خروج میرود. نادم و ناراحت بر روی نیمکتی مینشیند. گوشی اش را بیرون می آورد و زنگ میزند.

ایرج: سلام ثریا… بگو کی رو دیدم ثریا؟!…نه… مشکات رو دیدم… تو بیمارستان… نه اون منو ندیده…. داستانش مفصله…. بلندشو بیا ببینم چه خاکی به سرم میتونم بریزم…. همین الان….

ادامه- سیروس آرام از جا بلند میشود و به سمت قسمت اطلاعات بخش میرود و از منشی که پشت پیشخوان نشسته سوال میکند.

ایرج: خسته نباشید خانم…

منشی: ممنون…

ایرج: ببخشید بیمار آقای مشکات صبری مشکلشون چیه

منشی(مشکوک): مشکلشون چیه؟!…. شما؟…

ایرج: آقا مشکات از دوستان قدیمی من هستند…میدونم همسرشون بیمار هستند. منتظر همسرم هستم… خواستم میریم ملاقات بدونم که…..(حرفش را میخورد)

منشی(با اکراه جواب میدهد): همسرشون عمل آنژیوقلب کردند که موفق نبوده… باید در اولین فرصت عملشون کنند

ایرج سکوت میکند و چند قدم برمی­دارد تا از منشی دور شود اما دوباره مکث میکند و رو به منشی

ایرج: چرا اولین فرصت؟!

منشی: شما چه جور رفیقی هستی…. برای اینکه پول نداره…

ایرج از منشی فاصله میگیرد و ثریا (همسر ایرج) وارد بخش بیمارستان میشود.

ادامه- سالن انتظار بیمارستان

ایرج و ثریا بر روی نیمکت انتظار نشسته اند

ثریا: حالا سخت نگیر اون بنده خدا که همون موقع هم آدم با گذشتی بود… اگر بدونه توام بعد اون ماجرا تو یک معامله همه زندگی و داروندارت رو از دست دادی حلالت میکنه…

ایرج: اگه نکرد چی؟… اون موقع من همه زندگیشو تلکه نکرده بودم….

ثریا: میدونم… این غصه هارو باید همون 15 سال پیش میخوردی….

ایرج: تو بلند شو برو پیش خانمش یک جوری سر حرف رو باز کن ببین وضع و اوضاعشون چه جوریه؟!… من الان رویی که تو چشم مشکات نگاه کنم ندارم….

ثریا(مکث و تأمل و آرام): اگه الان پولشو بخواد چی؟

ایرج حرفی ندارد بزند. ثریا از جایش بلند میشود و به سمت آخر طبقه حرکت میکند. ایرج از جایش بلند میشود و بیقرار حرکت میکند. دوباره سرجایش مینشیند و از نظرگاه او به گذشته میرویم.

گذشته(14 سال قبل)

  1. خارجی- خیابان- روز

کارگران وسایل ایرج را بار کامیون کرده اند و ایرج و ثریا قصد دارند سوار کامیون شوند. دختر و پسر خردسال آنها هم به دنبال آنها حرکت میکنند

ثریا: ایرج خدارو خوش نمیاد… صبر کن مشکات بیاد لااقل آدرس جدید خونه رو بهش بده…. اون بهت اعتماد کرده

ایرج(عصبانی): حرف نزن…. بیا بشین بریم…. خودم برمیگردم پیداش میکنم قرضشو بهش میدم

ثریا: ایرج خدارو خوش نمیاد

ایرج: تو فکر این بچه ها باش… نمیخواد غصه مشکات رو بخوری…. با سودش بهش برمیگردونم….

زمان حال.

 

برای مطالعه بخش دوم فیلمنامه داغ دیدار کلیلک کنید.