فیلمنامه عافیت
07
ژانویه

 

در طول فیلمنامه از روایت ارسلان (نریشن) برای پیشبرد قصه استفاده میشود.

  1. خارجی- نمای بیرونی شرکت بزرگ ساختمانی- روز

روایت ارسلان: با یه دروغ شروع شد و تموم نمیشد… حالا فقط یه راه مونده بود… یه نفر…

ارسلان در میانه روایت با ناراحتی از در شرکت بیرون می­آید و با دیدن هوشنگی (38 ساله) خودش را شاد و پرانرژی نشان میدهد.

ارسلان:  ببخشید معطل شدید

هوشنگی : خواهش میکنم… داخل شرکت نمیریم؟!

ارسلان: شرکتم میشه بریم… گفتم یک قدمی بزنیم هوایی تازه کنیم…

ارسلان با دست هوشنگی را مشایعت میکند که با هم همراه شوند و راه بروند.

ادامه همزمان سر کوچه، احد (42 ساله. طلبکار ارسلان) را میبینیم که همراه با سربازی مشغول کشیک دادن هستند و در نمای آنها ارسلان و هوشنگی را میبینیم که در حال قدم زدن به آنها نزدیک میشوند.

ادامه نما از ارسلان و هوشنگی در حال نزدیک شدن به احد (فاصله حدود 10-15 متر)

هوشنگی(با نگاه به بنای ساختمان شرکت): مهندس گفتید طرح نقشه ساختمون شرکت رو هم خودتون زدید؟

ارسلان: آره این که یکی از کارهای کوچیکمه…

هوشنگی: خیلی عالیه

ارسلان: پلان جنرال این نما رو سوئد که بودم اجرا کردم… خیلی استقبال شد…

هوشنگی(تعجب): واقعا مهندس؟! … فقط پلان بیرونی رو؟

ارسلان: نه جناب… من کل بنا رو دیزاین میکنم… کارم دیزاینه…

هوشنگی (مکث): مهندس دیزاین ما هم تو همین level در میاد؟

ارسلان: این که چیزی نیست… پلانی که میخوام برای شما بزنم اینو قورت میده

هوشنگی: قورت میده؟!

ارسلان: آره قورت میده…

احد یکباره جلوی آنها سبز میشود

احد: قورت میده چه جورم…

ارسلان با دیدن احد هنوز جمله احد تمام نشده در حالیکه سرباز در یک قدمی بازداشتش قرار دارد هوشنگی را که حسابی به صحبت هایش دل داده به جلوی خود و به طرف سرباز هل میدهد. فضا به هم ریخته و سرباز به جای ارسلان، هوشنگی را بغل میکند. ارسلان قبل از اینکه دست احد به او برسد با زیرکی از داخل پیاده رو و از بین دو خودروی پارک شده به طرف عقب فرار میکند. احد با سرعت دنبال او میکند. سرباز هم با فاصله میدود و هوشنگ هاج و واج مانده است.

ادامه  ارسلان با سرعت در کوچه فرار میکند و احد و سرباز بسیار به او نزدیک شده اند

روایت ارسلان: احد ول کن نبود… ندید بدید… حالا برات میگم این تازه به دوران رسیده برا 12 میلیون پول چه اداهایی در آورد!

احد: وایستا ببینم چه جوری قورت میدی پول مردمو…

ارسلان یک لحظه در آستانه دستگیر شدن قرار دارد. به در باز شرکت ساختمانی که از آن بیرون آمد نگاه میکند و با تغییر مسیر ناگهانی از پشت درخت، ضمن برهم زدن تعادل احد و سرباز با سرعت به داخل شرکت میرود و در را میبندد. احد به سرعت میدود و در را میکوبد

  1. داخلی- راه پله شر کت- روز

ارسلان با سرعت به سمت بالای راهپله میدود و صدای کوبیده شدن در توسط احد در صحنه است.

صدای احد: باز کن کلاهبردار… از اینجا میخوای کجا فرار کنی

ادامه- پاگرد انتهای راهپله- خروجی پشت بام

ارسلان با در قفل­خورده پشت بام روبرو میشود. به سمت پایین میدود

ادامه- ارسلان در حال پایین آمدن یدالله (68 ساله. پیرمرد نگهبان) را میبیند که قصد دارد در شرکت را به روی احد باز کند. احد مدام به در میکوبد

یدالله: صبر کن بابا چه خبرته…

قبل از اینکه یدالله زنجیر در را بکشد و در را باز کند، ارسلان دست او را میکشد و جلوی او را میگیرد.

ارسلان: عمو یدالله دستم به دامنت باز نکن..

یدالله: تو اینجا چه کار میکنی… مگه همین الان فربدی اخراجت نکرد؟

ارسلان در حالیکه نفس نفس میزند کمی یدالله را با خود کنارتر میکشد. صدای احد که به در میکوبد در صحنه است.

ارسلان: کلید پشت بومو بدی من رفتم… باز نکنی جان من

یدالله: این بدبخت کیه باز؟.. اینو چقدر سرکیسه کردی؟

ارسلان: جان عمو کلیدو بده الان فربدی میاد دل خوشی ازم نداره تحویلم میده…

یدالله کلید را از جیبش در می آورد و به ارسلان میدهد

یدالله: پسر بیراهه کسی رو به جایی نرسونده… کلیدو بزارش بالای کولر…

ارسلان: نوکرتم عمو

ارسلان بعد از گرفتن کلید با سرعت به سمت راهپله میدود. یدالله درنگی میکند و با تکان دادن سرش به حال ارسلان تاسف میخورد. فربدی (مدیر شرکت) با عصبانیت از راه پله پایین می آید. صدای کوبیده شدن در توسط احد و بازکن کلاهبردار احد در صحنه است.

فربدی: این چه مرگشه؟

یدالله: نمیدونم آقا من که میترسم در رو باز کنم براش

صدای احد: باز کن کلاهبردار

فربدی با اراده در را باز میکند.

فربدی: کلاهبردار خودتی و جد و آبادت…

احد (جا میخورد): با شما نبودم جناب…

  1. خارجی- پشت بام- روز

ارسلان با عجله از پشت بام به بام کناری میرود.

ادامه- ارسلان از انتهای بام مجبور است فاصله حدود سه یا چهارمتری را پایین بپرد تا به بام بعدی و بعد از آن به کوچه پشتی شرکت برسد. از بام آویزان میشود تا پایین بپرد. فاصله چهار متر است و ارسلان ترسیده در همان حالت معلق در تردید میماند.

روایت ارسلان در حالت آویزان از دیوار: هرچی به زبون نفهم توضیح میدادم بهم وقت بده نمیفهمید… فکر میکرد دروغ میگم… واقعیت این بود که من از احد 12 میلیون بیعونه گرفته بودم تا براش یه پلان درست حسابی از یه برج تحویل بدم… اما خب حامد؛ یعنی اون کسی که میخواست تحویل من بده، پولو گرفتو گذاشت رفت… چه کاری از دستم بر می­اومد! جز پریدن…

ارسلان پایین میپرد. تلو تلو میخورد و زمین می افتد و درد زیادی در مچ پایش احساس میکند. لنگان لنگان و مضطرب به راه خود ادامه میدهد. (تا پایان فیلمنامه درد محسوس پا دارد)

  1. داخلی- دفتر شرکت- روز

فربدی و احد (ایستاده) مشغول جروبحث هستند. سرباز روی صندلی نشسته و چایی میخورد.

فربدی: آقای محترم میگم من نیم ساعت قبل آقای ارسلان نامداری رو اخراج کردم باز شما بگو بدوش

احد: من به اعتبار این شرکت و دفتر دسگ پول دادم که این برا من نقشه ساختمون طراحی کنه…

فربدی: بیخود اعتبار کردی آقا جان… این مرتیکه کلا دو ترم معماری خونده اونم مشروط شده… شیش ماه اینجا به عنوان دفتردار و منشی مشغول شد که پدرسوختگیهاشو دیدیم انداختیمش بیرون

احد(اعتراض و بی اعتمادی): همین یک ساعت پیش؟!

فربدی: بله… یک ساعتم کمتر

یدالله: نیم ساعت آقا

منشی زن: بیست دقیقه…

منشی دیگر: شایدم یرب

احد: خب دیگه بابا فهمیدم… حالا من چی کار کنم؟… خونش کجاست

یدالله: تو باغچه…

احد: پیرمرد مگه من با تو شوخی دارم

فربدی : شوخی چیه آقا تو باغچَس دیگه

احد: حتما اسمشم ترب­چَس…

فربدی: باغچه آقا…محله باغچه… پایین مولوی… سیداسمال… یدالله آدرسشو از تو پروندش در بیار بهش بده بره دست از سرمون برداره…

فربدی عصبی از اتاق خارج میشود

  1. داخلی- درمانگاه (شکسته­ بندی)- روز (قبل از غروب)

ارسلان روی تخت نشسته و پایش را دراز کرده است. دکتر شکسته­بند (پیرمرد بداخلاق) با یک دست مچ پا و با دست دیگرش روی پای ارسلان را دست میکشد. ارسلان درد میکشد. دکتر به یکباره انگشت شصت ارسلان را میکشد  فریاد ارسلان به آسمان بلند میشود.

دکتر: حله… چند روز تو خونه استراحت کن… (دور پای ارسلان باند میپیچد)

ارسلان (در حال درد و در حال خودش): کدوم خونه…

  1. خارجی- کوچه قدیمی- غروب

ارسلان لنگان لنگان در کوچه قدم میزند و به پیچ کوچه میرسد. تا میخواهد دور بزند متوجه احد میشود که جلوی خانه­اش ایستاده و با آرش (همخانه) در حال جروبحث است.

روایت ارسلان: گفتم زبون نفهمه…

 ارسلان پشت دیوار مخفی میشود و به دعوای لفظی این دو گوش میدهد.

آرش: احد آقا شما چرا همش حرف خودتو میزنی… میگم من یک همخونه دیگه گرفتم… اینجا دیگه خونه ارسلان نیست…

احد: خونه ارسلان نیست… خونه تو که هست

آرش: به من چه ربطی داره

احد: به تو چه ربطی داره؟… ربطش به اون امضائیه که پای قرارداد انداختی

آرش کمی جا میخورد

احد: آره آقا آرش اون موقع که به عنوان شاهد کلاهبرداری آقا ارسلان پای قرارداد رو امضا کردی تند تند میگفتی خیالت راحت خیالت راحت، ارسلان کارش درسته، یادت رفت؟… حالا میگی به من چه…

نما از نگاه ارسلان که دزدکی در حال نگاه کردن به مشاجره است

آرش: بخدا آقا احد این پسر کلاهبردار نیست… پولشو حامد برداشته رفته… فقط هم پول شما نبوده..

احد: من حامد نمیشناسم… روزی که با ما قرارداد میبست زر زر میگفت خودم این کاره ام و خودم دیزاین میکنم… حامد اون موقع کجا بود..

ارسلان: غلط اضافی کرده… این پسر بلندپروازه… بیشعوره…نفهمه… به هرکس و ناکسی اعتماد میکنه… منم اگر اونروز امضا زدم کف دستمو بو نکرده بودم که رفیقش پولشو برمیداره و میره… بخدا طرفش کلاهشو برداشته، ارسلان مال مردم­خور نیست

احد: فعلا که مال مارو قورت داده یه آبم از روش خورده…مسئله منم این چندرغاز نیست… من پیش شرکام ضایع شدم باید اینو پولش کنم… بهش بگو به من میگن احد… اگه نگیرمش احد نیستم…

احد با عصبانیت از جلوی خانه به سمت سر کوچه (جایی که ارسلان ایستاده) حرکت میکند. ارسلان با وحشت زیر ماشین کامیونی که کنار پارک شده است میرود تا از چشم احد دور باشد. احد با عصبانیت در حالیکه زیرلب یکسره به ارسلان فحش میدهد در حال گذشتن از کنار کامیون است که از روی عصبانیت خرده سنگی که جلوی پایش افتاده را بی هدف شوت میکند و خرده سنگ زیر کامیون میرود و با پای مصدوم ارسلان برخورد میکند و ارسلان درد میکشد و به زحمت جلوی خودش را میگیرد که فریاد نزند.

ادامه- ارسلان با اطمینان از رفع خطر احد از زیر کامیون بیرون می آید

ادامه- ارسلان جلوی خانه ایستاده است. آرش در را باز میکند. ارسلان خسته و کوفته برخوردش طوری است که انگار میخواهد بدون صحبتی وارد خانه شود (طوری که انگار هنوز خانه خودش است) اما آرش جلوی در می ایستد و مشخصا ناراضی از حضور ارسلان است.

آرش: مسافرخونه دو تا خیابون پاینتره

ارسلان (شوک شده): چی

آرش: پیچ پیچی… نه­نه بابام دارن میان تهران… شرمنده

ارسلان: خب بیان من به اونا کار ندارم

آرش: تو کار نداری احد کار داره…

ارسلان: اون که رفت دیگه…

آرش: ببین ارسلان من حوصله ندارم احد بیاد اینجا جلو پدرومادرم آبروریزی راه بندازه… فردا شب دارم میرم خواستگاری… پدرمادر منم حساسند به این چیزا

ارسلان: تو که میدونی من بی گناهم…

آرش: همچینم بی گناه نیستی…

ارسلان: چی کار کنم حامد گذاشته رفته…. تقصیر منه؟

آرش: ببین ارسلان این حرفا به من ربطی نداره… تو همه پولتو از رهن خونه گرفتی…غیراینه؟! قرارمونم تا هفته پیش بود که تخلیه کنی… خدایی برو بگذار زندگیمونو بکنیم…

ارسلان: خب من هنوز جایی گیر نیاوردم…

آرش: تو شاید تا شیش ماه دیگه ام جایی پیدا نکردی من تکلیفم چیه… برو دیگه… خدایی من به خاطر تو خیلی حرف شنیدم…

آرش میخواهد داخل برود در را ببندد. ارسلان مانع میشود

ارسلان: کجا برم با این پای علیلم…تو مثلا رفیقی؟

آرش: برو شهرتون برو خونتون… برو اونجا هم خودت استراحت میکنی هم ما

ارسلان: آرش کدوم شهرمون کدوم خونه؟… تو نمیدونی خونه سایه منو با تیر میزنند

آرش: کی سایه تو رو با تیر نمیزنه… بگو به من؟… اون کاری که تو با خونوادت کردی (حرفش را میخورد) مرد حسابی یک جای پاک باقی نگذاشتی… برو خونتون بیفت به پای مادرت بلکه اونا یه کاری برات بکنند…

ارسلان: ولم کن بابا آرش… اونا برا نون شبشونم موندن… بزار یک امشب بمونم فردا میرم

آرش: شرمنده… نمیشه… احد همینجوری ام فکر میکنه من با تو دستم تو یک کاسه بوده…

ارسلان: تو که میدونی چی به روز من اومده…

آرش: مقصرش خودت بودی… کدوم آدم عاقل، کاری که خودش تخصص نداره رو قبول میکنه که یکی دیگه انجام بده…

ارسلان: نمیگذاری بیام تو؟

آرش: نه…

 

  1. خارجی- فضای سبز- شب

ارسلان روی نیمکت پارک نشسته و تلفنی مشغول خالی بندی با هدف جلب اعتماد و سرکیسه کردن کسی است

ارسلان: آخه میدونی چیه؟… غریبه که نیستی… چرا من کار کنم یکی دیگه بخوره… هنرش مال منه… طراحی و اجراش مال منه سودشو یکی دیگه میبره… آره دیگه… حالا شما اگه بتونی این مبلغ رو به من برسونی ما هرچه سریعتر یک دفتر اجاره میکنیم مشغول میشیم… آره دیگه… کی به من میرسونی؟…(ناامید میشود) یک ماه دیگه دیره… آره… من الان کلی کارامو به فربدی ندادم که تو شرکت خودمون به نتیجه برسونیم… واقعا؟… یعنی نصفشم نمیتونی بدی… چهار پنج میلیونم… نه؟…باشه… باشه… فعلا

ارسلان ناامید روی نیمکت نشسته است

  1. خارجی- خیابان و کوچه- شب

پرسه های بی هدف ارسلان را میبینیم. هنگام راه رفتن لنگ میزند.

روایت ارسلان : تا اون شب هروقت جایی میشنیدم بیخانمان، فوری یاد یک سری آدم دزد و معتاد می افتادم که لباساشون پاره پوره، معطل یک لقمه نون موندن که از گرسنگی نمیرن… نمیدونستم آدم با کت و شلوارم میتونه بی خانمان باشه… و البته معطل یک لقمه نون…

  1. خارجی- نانوایی- شب

ارسلان پول خرد میدهد و یک نان لواش میخرد.

ادامه- ارسلان را گوشه ای از کوچه میبینیم که نشسته و نان خالی را با علاقه میجود

خارجی- کوچه- شب

ارسلان لنگان لنگان به طرف انتهای کوچه میرود. زنگ در خانه ای را میزند. ما از دور صحنه را میبینیم. ارسلان صحبتهایی را از پشت آیفون تصویری میکند و ناامید باز میگردد.

روایت ارسلان: دیگه حتی اندازه یک شب خوابیدن تو خونه رفقایی که یک روزی جلوم دولا راست میشدن اعتبار نداشتم…

  1. خارجی- کوچه و خیابان- شب

چند نما از حرکت بی هدف ارسلان را داریم که اتفاقی نگاهش به گنبد امامزاده­ای می افتد. (امامزاده جنوب شهر)

  1. خارجی- صحن حیاط امامزاده- شب

ارسلان لنگان لنگان به سمت در ورودی حرم میرود. صحن و حیاط و امامزاده خلوت است. درست در لحظه ای که ارسلان کفشش را در می آورد تا وارد حرم شود خیرعلی، نگهبان افغانی امامزاده مانع او میشود. خیرعلی لهجه غلیظ افغانی دارد.

خیرعلی: آقا تعطیل است… میخواهم در را ببندم

ارسلان: تعطیله؟!… مگه نونوائیه؟…

خیرعلی: مگر فقط در نانوایی را میبندند…

ارسلان(ناامید با خودش حرف میزند طوری که خیرعلی بشنود): … یک شب خواستیم اینجا بمونیم خلوت کنیم با خودمون شما میگی نمیشه… هرچی شما بگی

خیرعلی با نگاه به کت و شلوار و ظاهر موجه ارسلان کوتاه می آید

خیرعلی: شب نمیشود که بمانی… یک زیارت کن بیا تا در را میخواهم ببندم

  1. داخلی- حرم امامزاده- شب

ارسلان داخل حرم و با فاصله از ضریح امامزاده ایستاده است. در نمای او خیرعلی را میبینیم که منتظر است تا ارسلان برگردد تا در را ببندد.

روایت ارسلان: با خودم گفتم دیگه امامزاده هم یک شب مارو قبول نمیکنه… حال بدی بود…

  1. خارجی- حیاط امامزاده- شب

ارسلان روی سکوی حوض وسط حیاط نشسته است. در نمای او خیرعلی را میبینیم که در ورودی حرم را میبندد و آرام و آهسته به سمت ارسلان می آید.

خیرعلی: ببخشید… در حیاط رو هم باید ببندم

ارسلان: خب ببند… من مشکلی ندارم

خیرعلی: شما باید بری که من ببندم…

ارسلان: ای بابا… دیگه در حیاط امامزاده رو که نمیبندن؟

خیرعلی: مثلی که خیلی موقع است گذرت به امامزاده نیفتاده…

ارسلان: بچه بودم می اومدم امامزاده… همچین تشکیلاتی نداشت… می اومدیم میموندیم میخوابیدیم…

خیرعلی: غریبی؟!…

ارسلان: غریب؟!… نه… اوکی­ام

خیرعلی: خب پس بلندشو برو خونتون بزار درو ببندم… میخوام برم بخوابم…

ارسلان: بخوابی؟!… تو اینجا میخوابی؟

خیرعلی: آره… من نگهبان امامزاده ام

ارسلان: مگه نگهبان میخوابه؟!

خیرعلی (جامیخورد): خب بگو غریبی دیگه

ارسلان: غریب دیگه چیه

خیرعلی: غریب یعنی بی کس و کار… مثل من

ارسلان: نه در اون حد ولی خب… تو همین مایه ها

خیرعلی: پس غریبی؟

ارسلان: حالا فکر کن غریبم… میگذاری امشب اینجا بمونم؟….

خیرعلی: مسئولیت داره

ارسلان: جایی ندارم برم… من نگهبانی میدم تو بخواب… دمت گرم

خیرعلی با مکث و تردید میپذیرد

  1. شب- داخلی- اتاق نگهبانی امامزاده

خیرعلی سرجایش نشسته و ارسلان در خواب عمیق خرّوپف میکند

خیرعلی(باخودش و با نگاه به ارسلان): عجب نگهبانی­ای دادی…هی… لاکردار چه خرناسی میکشد… نگهبان غریب! هی روزگار

خیرعلی که منش شوخ و شیطنت­طلبی دارد با آرامش پَری را از بالش زیر سر ارسلان بیرون می آورد و آن را به نوک بینی او میکشد. ارسلان چند بار حواسش درگیر میشود و میخواهد از خواب بپرد. بالاخره از خواب میپرد اما متوجه نمیشود که خیرعلی با او شوخی میکند

 خیرعلی: پشه های اینجا خیلی بی پروایند… به قول شما پرو…

ارسلان چشمش را باز کرده و سرجایش دراز کشیده است

ارسلان: خیلی بی پرواان…

خیرعلی: نمیگذارن نگهبانی بدهی…

ارسلان: آره… (مکث) تو همیشه اینجایی

خیرعلی: تقریبا… تو کجایی

ارسلان: هیچ جا

خیرعلی: پس حسابی غریبی؟

ارسلان: ای بابا عجب گیری دادیا…

خیرعلی: خب غریبی دیگه… کسی که از خانه بندازنش بیرون جایی ام نداشته باشه غریب میشه دیگه…

ارسلان: تو حرف دیگه بلد نیستی؟

خیرعلی:… چرا… ولی این را تازه یاد گرفته ام…  از خانه انداختنت بیرون؟

ارسلان: آره… یعنی نه… خودم زدم بیرون

خیرعلی: خب اگر خودت زده­ای بیرون خودتم برگرد

ارسلان: امشب که نزدم بیرون… شیش ساله…

خیرعلی: شیش سال نباشه ده سال… برگرد…خیر آدم به خانه ­است

ارسلان: یعنی چی

خیرعلی: یعنی برگرد بگذار ثنای خیر پدرمادرت پشتت باشد

ارسلان: نمیتونم برگردم…

خیرعلی: چرا…

ارسلان: مادرم عاقم کرده خیرعلی…

خیرعلی: چه کرده ای؟

ارسلان: بابامو دق مرگ کردم…. (ارسلان بغض میکند)

خیرعلی: برو سرخاکش عافیت بگیر…

ارسلان: دیگه الان چه فایده داره؟…

خیرعلی: دعای مرده پدرومادر سه دانه حاجت آدم را برآورده میکند… حرف من نیست پیغمبر گفته

ارسلان(بغض کرده): بابام خوب آدمی بود خیرعلی

خیرعلی: خدا حفظش کند

ارسلان: میگم مرده خیرعلی، میگی حفظش کنه

خیرعلی: از چشم تو مرده… حفظ کردن که خاص دنیای فانی نیست…

ارسلان: نصفه شبی شعر میگی؟

خیرعلی: اتفاقا شعر هم میدانم… میخواهی برایت بخوانم

ارسلان: نه قربونت بگزار نگهبانیمون رو بدیم

ارسلان محلفه را روی سرش میکشد. خیرعلی با لهجه افغانی شروع به خواندن شعر میکند

خیرعلی: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت…‌ پیاده آمده ‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌ طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد و سفره‌ای که تهی‌بود، بسته خواهدشد همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌  و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

 

مطلب ویژه:  سفارش ساخت تیزر

 

(نما از زیر ملحفه داریم و ارسلان را میبینیم که در حال شنیدن شعر و اشک ریختن است.)

.

.

.

فیلمنامه عافیت را به صورت کامل در یک فایل pdf برای شما آماده کرده ایم.

دانلود فیلمنامه عافیت