فیلم نامه داغ دیدار

توسط tolofilmblog در متن فیلمنامه بدون دیدگاه

فیلم نامه داغ دیدار

بخش دوم فیلم نامه داغ دیدار

  1. داخلی- اتاق مراقبت عصمت- روز

عصمت(همسر مشکات) روی تخت دراز کشیده و سرمی به دستش وصل است. او بسیار غمگین است. ثریا آهسته وارد اتاق میشود.

ثریا: سلام…

عصمت: سلام…

ثریا با دیدن وضعیت عصمت حرفی نمیزند و به تخت های خالی داخل اتاق نگاه میکند و طوری وانمود میکند که برای دیدن شخصی دیگر به اتاق آمده است.

عصمت: یک ساعت پیش مرخص شد…

ثریا: ممنون… شما کی مرخص میشید ایشالله؟!

عصمت: ما رو مگه از دنیا مرخص کنند…

ثریا: خدا نکنه… ایشالله حل میشه…. شماام عمل دارید؟

عصمت: بله… ولی خب…

ثریا: خب چی

عصمت: هیچی… فعلا معلوم نیست چی میشه…

ثریا که حس و حال عصمت را میبیند، کنار تخت او روی صندلی مینشیند تا با او صمیمی تر شود و درددل کند

ثریا: شوهرت کجاست؟!

عصمت: …یک پاش بیمارستانه یک پاش دنبال کار و گرفتاری زندگی… یک روز پسرم میاد پیشم…. یک روز شوهرم

ثریا: خدا بزرگه حاج خانم

عصمت: خدا اون کسی که ما رو به این روز انداخت نبخشه

ثریا کمی جا میخورد و سکوت میکند تا عصمت ادامه بدهد

عصمت:… همه دارو ندارمون رو به پای یک نامرد گذاشتیم… رفت پشت سرشم نگاه نکرد

ثریا: تازگیا؟!

عصمت:…. نه… خیلی گذشته… 14، 15 ساله… مثلا دوست بود…. شوهرم ضمانتش کرد که وام بگیره… قسطشو نداد فرار کرد…. خونه و زندگیمون رو دادیم که این نامرد صاحب زندگی بشه…

ثریا کامل متوجه منظور عصمت شده است.

ثریا: بعد گذاشت رفت شما کاری نکردید؟!

عصمت: نه دیگه خواهر چه کار میکردیم… بانک خونه رو مصادره کرد… بعدشم دیگه هرچی شوهرم دنبالش گشت و حکم جلب گرفت و پیگیر شد فایده نداشت… آب شده بود رفته بود زیر زمین…. پسرم هنوزم امید داره یک روزی گیرش بیاره….

ثریا سکوت کرده و حرفی نمیزند. حمید(33 ساله) پسر ثریا وارد اتاق میشود.

حمید: سلام مادر (به ثریا)… سلام

عصمت: سلام پسرم….

  1. داخلی- بخش بیمارستان- روز

ایرج روی نیمکت منتظر نشسته است که ثریا با سرعت و استرس سمت او می آید

ثریا: بلندشو بریم زودباش ایرج

ایرج(بلند میشود): چی شد

ثریا: بیا بریم بهت میگم… وای نأیست اینجا

ثریا به سرعت حرکت میکند و ایرج گیج و کنجکاو چند قدم دنبال او میرود

ایرج: چی گفت ثریا که به هم ریختی

ثریا: جلبتو گرفته آقا… حکم جلب… هنوزم دنبالته….

ایرج به دنبال ثریا میرود

 

 

  1. خارجی- خیابان- روز

ایرج و ثریا سوار ماشین میشوند.

  1. داخلی- خودرو- روز

ایرج استارت میزند و ماشین را روشن میکند. او مستاصل است اما ثریا مصمم است که بروند. ایرج میخواهد دنده عوض کند حرکت کند اما در یک لحظه جمله کمال در ذهنش مرور میشود.

صدای کمال: دعا کن فقط تو این دنیا دیِنی به گردن کسی نداشته باشی….

ایرج حرکت نمیکند و بی هدف به جلو نگاه میکند

ثریا: چرا وایستادی؟!….

ایرج : من نمیام…

ثریا(معترض): نمیای؟!

ایرج: ثریا ده ساله یک شب راحت نخوابیدم…

ثریا: مگه تو الان داری ده ملیون بهش برگردونی…. اونم ده ملیونی که 15 سال قبل گرفتی؟! با سود و زیان و کوفت و زهرمارش….

ایرج: باید ازش حلالیت بگیرم…

ثریا: زندگیشو به هم ریختی 15 ساله دنبالته… حلالیت بگیری؟!… کاش همه چی به همین راحتی بود…. تو ام ورشکست کردی همه زندگیتو بردن… چی داری که بهش بدی؟… حلالیت با پول درست میشه… پول… راه بیفت برو ایرج بچه بازی در نیار….

ایرج(آرام): اگه الان زنش از دنیا بره…

ثریا(آرام­تر): ایرج جان… ما الان برای دادن قسط همین ماشین که گیر بانکه موندیم…. اجارمونو سه ماه سه ماه میدیم…. الان میخوای بری بهش چی بگی… این زنش که من دیدم تمام مریضی و بدبختی های زندگیشونو از چشم تو میدید…. الان که پول لازمند نمیتونی حلالیت بگیری… راه بیفت بریم خونه… این حالا حالاها اینجا هست…. یک روز دیگه بیا آدرس خونشو پیدا کن هرموقع داشتی پولشو بهش برگردون….

ایرج استارت میزند و آرام دنده عوض میکند و حرکت میکنند و از بیمارستان دور میشوند

  1. داخلی- منزل ایرج- شب

ایرج و ثریا سر سفره نشسته اند و شام میخورند. ایرج کاملا بی حوصله و ناآرام است و بی مقدمه با ثریا صحبت میکند.

ایرج: حداقل باید پول عمل زنش رو جور کنم…

ثریا(مکث): باز شروع کردی؟…

ایرج: ثریا من تا الان نمیدونستم نامردی من چی به روز اون بدبخت آورده، شب خواب نداشتم…. الان که میدونم به خاطر من چه وضعی پیدا کرده… زنش به خاطر پول داره درد میکشه باید یک کاری بکنم…

ثریا: هشت میلیون از کجا جور میکنی؟… میشه دیگه این بازی رو تمومش کنی؟!… یک درصد فکر کن مشکات بندازت زندون… میدونی چی به سر من میاد؟…

ایرج: ثریا تو جای من نیستی… میدونم چی میگی ولی تو جای من نیستی….

 ثریا با ناراحتی از سر سفره بلند میشود و میرود.

ادامه- ایرج پریشان در کنار دیوار نشسته است و حرفی نمیزند. از نظرگاه او به گذشته میرویم.

زمان گذشته (15 سال قبل)

  1. داخلی- شعبه بانک- روز

مشکات و ایرج را میبنیم که ایرج در حال تشکر از مشکات بابت ضمانت وام او است.

ایرج: آقا مشکات من فقط میتونم بگم هرچی از خدا میخوای بهت بده… کاری نمیتونم برات بکنم

مشکات(با خنده): خدا همه چی به بنده هاش داده آقا ایرج… دنیا پر شب و روزه… یک روز کار ما گیره یک روز کار شما گیره…. بالاخره باید هوای هم رو داشته باشیم…سخت نگیر

زمان حال

  1. داخلی- منزل ایرج- شب(قبل از طلوع صبح)

ایرج در خواب است. کمی این طرف و آن طرف میکند و در خواب هم بیقرار است. به یکباره طوری که انگار کابوس بدی دیده باشد با فریاد از خواب میپرد و نفس نفس میزند. ثریا وارد پذیرایی میشود. او با صدای ایرج از خواب پریده است و متوجه میشود که خواب بدی دیده و حرف نمیزند. صدای اذان صبح وارد صحنه میشود (منطق صدای اذان باید از بلندگوی مسجد باشد)

ادامه- آشپزخانه

ایرج وضو میگیرد. ثریا به او حوله میدهد تا دست و صورتش را خشک کند.

ادامه- اتاق

ایرج در حال نماز خواندن است. سلام آخر نماز را میدهد و در جا مینشیند و زیر لب ذکر میگوید. ثریا آهسته به کنارش می آید و گویی بعد از این همه کشمکش میخواهد به ایرج راه حلی بدهد.

ثریا: قبول باشه…

ایرج سر تکان میدهد و ذکرش را زیر لب میگوید

ثریا: نمیتونی از این پیرمرد پولداره که هر هفته میبریش بهشت زهرا قرض بگیری؟…

ایرج نگاهش به سمت ثریا تغییر میکند و طوری نگاه میکند که انگار این را پیشنهاد خوبی میداند.

ثریا: اون که این پولا براش پول خرده….

صدای کمال در ذهنش میپیچد

صدای کمال: حاضرم همه زندگیمو بدم تا این رفیقم که زیر خاکه حلالم کنه…

 

مطالعه بیشتر:  فیلم مستند

فیلم نامه داغ دیدار

  1. خارجی – خیابان- روز-

ماشین ایرج وارد خیابان و کوچه منزل کمال میشود.

  1. داخلی- خودرو- روز

ایرج سرعتش را کم میکند و آرام به سمت انتهای کوچه میرود. از شیشه ماشین در حال نگاه کردن به جلوی خانه کمال است که با پارچه­ های تسلیت کل فضای خانه کمال پر شده است. ایرج با بهت و حیرت، بدون اینکه از ماشین پیاده شود به عکس کمال که بزرگ بر جلوی خانه نصب شده و پیام تسلیت مرگ او را داده اند خیره میشود. صدای کمال مثل پتکی بر سرش کوبیده میشود.

صدای کمال: دعا کن فقط مدیون کسی نباشی… بقیه چیزا درست میشه

ایرج همچنان به عکس خیره شده که مرد جوان سیاهپوشی کنار در راننده ماشین می ایستد تا به ایرج خوش آمد بگوید

جوان: سلام… خوش اومدید

ایرج بهت زده تنها به جوان سر تکان میدهد

جوان: بفرمایید…

ایرج: کِی؟!

جوان: دیروز که از بهشت زهرا اومدن قلبشون درد گرفت دیگه به بیمارستان نرسیدن….

ایرج، در جا سکوت میکند و حرفی نمیزند

  1. خارجی- خیابان- روز

خودرو ایرج وارد بیمارستان میشود

  1. داخلی- بخش بیمارستان- روز

ایرج، مصمم در راهرو قدم میزند و طوری که انگار با قطعیت میخواهد برود و خودش را به مشکات معرفی کند به سمت اتاق مراقبت عصمت قدم میزند. او زیر لب جملاتی مبهم میگوید که مبنی بر آماده شدن برای رویارویی با مشکات است. ما این جملات را نصفه و نیمه میشنویم. جملاتی که میخواهد در رویارویی با مشکات بگوید.

ایرج: … من مقصرم… یک شب راحت ندارم…. چقدر پول میخوای؟… پول ندارم… میدونم زندگیتو به گند کشیدم… میدونم میدونم… همه اینهارو میدونم…. منم همه چی رو باختم…

ایرج با استرس بالا وارد اتاق نگهداری عصمت میشود اما عصمت در اتاق نیست. مکثی میکند و کسی را در اتاق نمیبیند. زنی بر روی تخت دیگر خوابیده است.

ایرج: این خانم کجاست؟

زن: صبح حالش خراب شد بردنش سی سی یو…

ادامه- بخش بیمارستان

ایرج مصمم به سمت اطلاعات بخش می آید که مردی جوابگو است.

ایرج: بیمار اتاق 203 حالشون خراب شده؟!

منشی: همراهشی؟!

ایرج: شوهرشون کجاست؟!

منشی: چه میدونم…. مگه شما همراهش نیستید؟!

ایرج: نه… من باید ببینمشون…

منشی: براش پول آوردی؟!…

ایرج سکوت میکند

منشی: تو این وضعیت میخوای ببینی چه کارش کنی… اون الان دربه در دنبال پوله…

ایرج: بیمار کجا بستریه؟

منشی: طبقه آخر…. مراقبتهای ویژه

ایرج: چقدر پول میخواد؟

منشی: هشت میلیون

ایرج با ناراحتی از پیش منشی به سمت در خروج از بخش بیمارستان حرکت میکند. منشی تلفن را جواب میدهد و همزمان که ایرج صحنه را ترک میکند با مکث کوتاهی مشکات از سمت دیگر می آید و جلوی اطلاعات می ایستد. مشکات به هم ریخته است. منشی تلفنش را جواب میدهد.

منشی: …. بله بله… امروز ترخیص شدند… خواهش میکنم خدانگهدار…

منشی گوشی را میگذارد و مشکات که عجله دارد شروع به حرف زدن میکند…

مشکات: آقا من با آقای دکتر صحبت کردم… ایشون پذیرفتند ما پول عمل رو بعدا بپردازیم…

منشی: خب عیبی نداره نامه از دکتر بگیرید ببرید حسابداری حله… هزینه بیمارستان رو چه کار میکنید؟

مشکات شرمنده فقط نگاه میکند

منشی: آقا عجله کنید… خدای نکرده کار از کار میگذره ها….

مشکات: چند جایی بهم قول دادند ولی خب هنوز ….

منشی: دیگه به هرحال… راستی یک نفر همین الان اومده بود آمار شمارو میگرفت….

مشکات: اسمش چی بود

منشی: نگفت… هم سن و سال خودتون بود…

مشکات: چی گفت؟….

منشی: حال همسرتون رو پرسید و هیچی رفت…این بار اگر اومد خبرتون میکنم…. یک دفعه ای شد….

 

فیلم نامه داغ دیدار

  1. خارجی- خیابان- روز

ماشین ایرج جلوی یک شعبه بانک می ایستد

  1. داخلی- شعبه بانک- روز

ایرج مقابل پیشخوان نشسته و متصدی باجه چند برگه و پرونده­ای را ورق میزند

متصدی: آقا شما قسط­های ماشینتو یکی در میون میاری میدی… هشت ملیونم وام میخوای؟!

ایرج: کار ضروریه…

متصدی: همه کار ضروری دارند که وام میگیرند…

ایرج: سود و بازپرداختش هرچی باشه مهم نیست….

متصدی: سقف وام ضروری با این شرایطی که شما میخوای…. فوری و فوتی نهایت 1 ملیونه…. برا بیشتر باید فرم پر کنی تو نوبت باشی….

ایرج: اگه بخوام ماشینمو بفروشم چی؟

متصدی: چه جوری بفروشی؟…. ماشینت که مال بانکه تا قسطش پرداخت بشه…

ایرج: خواستم ماشینو برگردونم…. 5 میلیونی که تا الان قسط دادم بهم برگردونید

متصدی: میشه… ولی باید یک نفر خریدار پیدا کنی… باهاش تعویض کنی…. جریمه بانک و مالیات و ضرر و زیانتم بدی که تهش همون یک دو میلیون برات میمونه…. منصرف ­بشی به صرفته

ایرج مأیوس به متصدی نگاه میکند.

  1. خارجی- خیابان- روز

مردی میانسال(حجت) کنار خیابان ایستاده و با عبور ماشین­ها به آنها پیشنهاد خرید ماشین را میدهد(دلال ماشین)

حجت: فروشه؟!…

پراید ایرج در کنار حجت می ایستد. ابتدا حجت به او هم پیشنهاد فروش میدهد ولی با دیدن ایرج، او را میشناسد. ایرج از ماشین پیاده میشود.

حجت: بَه بَه… ایرج خان بزرگ…

ایرج: سلام…

حجت: از این طرفا…

ایرج: حجت ماشین منو چند برمیداری؟

حجت: چه بی مقدمه… بیا بریم تو مغازه یک چایی بخور

ایرج: گیرم حجت… چند بر میداری؟…. پولشم الان میخوام…

حجت: چه مشکلی پیش اومده

ایرج: شخصیه…

حجت ماشین را ورانداز میکند و کاپوت آن را بالا میزند.

حجت: سندش چند دست گشته؟

ایرج: صفر خریدمش… وام گرفتم….

حجت: گیر بانک که نیست؟!

ایرج سکوت میکند

ایرج: قسطاش یک سال دیگه بیشتر نمونده….

حجت کاپوت ماشین را میبندد

حجت: مرد حسابی من میخوام ماشین رو بخرم دو روز دیگه بفروشم…

ایرج: حجت من گیرم بخدا… هشت میلیون بهم بده… باقیشو یک سال دیگه که قسطش تموم شد… هر موقع داشتی بده….

حجت: شرمنده داداش….

حجت به سروقت ماشین دیگری که کنارش می ایستد میرود و با صاحب آن ماشین خوش و بش میکند. ایرج درمانده سوار ماشینش میشود تا حرکت کند که حجت صدایش میزند و متوقفش میکند

حجت: اگه کارت انقدر فوریه یک بنده خدایی رو میشناسم کارتو راه میندازه… فقط حق حساب و اسکونتش رو باید سر وقت بهش بدی دیگه….

ایرج با نگاهش پیشنهاد او را میپذیرد.

  1. خارجی- روز- خیابان

خودروی ایرج جلوی یک سمساری بزرگ توقف میکند.

  1. داخلی- مغازه سمساری- روز

پیرمرد نزولخور با چرتکه برای ایرج حساب و کتاب میکند.

پیرمرد: کی برمیگردونی؟

ایرج: اولین فرصت…

پیرمرد: به من تاریخ دقیق بگو…

ایرج: سه ماه دیگه…

پیرمرد(حساب میکند): صدی هشت… ده میلیون… سه ماه اسکونتش میشه دو ملیون و چهارصدهزار تومن… چک میگذاری؟!

ایرج: چک بیارم؟!

پیرمرد: چک میخوام با یک سند… سند بشه ده ملیون…. سند ماشینت … سودشم اول از چکت کم میکنم

ایرج: هنوز پول رو ندادید کم میکنید

پیرمرد: آره…اگه ناراحتی ما واسه کسی دعوتنامه نفرستادیم…. مبلغ چک رو بنویس دوازده ملیونو چارصد…

ایرج: چک تنها قبول نمیکنید…

پیرمرد: فقط سند… چک برگ باطله است… گذاشتی رفتی کجا بیام دنبالت…

ایرج: حاج آقا سند ماشینم گیر بانکه…. میتونم خود ماشین رو با مدارکم بگذارم باشه….

پیرمرد: پاشو پاشو وقت مارو نگیر… من کار دارم…

ایرج: آقا من گیرم

پیرمرد: منم وقت زیادی ندارم…

ایرج با تاسف فقط نگاه میکند و دست از پا درازتر از جا بلند میشود.

 

فیلم نامه داغ دیدار ادامه دارد…