متروی صادقیه
19
مارس

متروی صادقیه

نمایشنامه متروی صادقیه

 

نمایش نامه:

محمد رحمانیان

صحنه :

نمایی داخلی از ایستگاه متروي صادقیه .

شخصیت :

سلطان  زنِ دستفروش

سلطانزنِ دستفروشوارد می شود.  بقچه  بندیلش را روي نیمکت می گذارد. زیرِلب، بخشی از ترانه ي شهرزاده ي رویا را می خواند. همان طور که پول میشمرد، ناگهان خواب ش می گیرد، نشسته. آرام آرام،صداي نفس هاي آرامش به خرناسی بلند، تبدیل می شود.به جلو خم می شود، اما پیش از آن که به زمین سقوط کند،ضربه ي هشداردهنده ي یکی از نوازندگان، او را به خودمی آورد.

سلطان: آهان… کجا بودیم؟… گُلی! گُلی!

. صداي زنگِ تلفنِ همراه، که ترانه ي هلو را می نوازد . زن با تعجب به اطراف ش نگاه می کند. صداي زنگ تلفن همراه. زن برمی خیزد و این سو و آن سو را به جست و جوي تلفنِ همراه می گردد. سرانجام آن را می یابد. سعی می کند روشن ش کند پاسخ دهد، اما پیداست به دلیل مدل جدید آن، نمی تواند دگمه ي پاسخ را پیدا کند. سرانجامبه هر زحمتی که هست موفق می شود.

سلطان :  الو… الو… بفرمایید…

پاسخی نیست.

 

مطالعه بیشتر: نمایشنامه طوفان

 

سلطان : اینا عوضِ این که کارو راحت کنن سخت تر می کنن که! موباي ساخته ن یه کلاسِ اکابرِ شیش ماهه باید بري که تازه یاد بگیري روشن ش کنی… والله! گُلی جوراب مردونه اگه بود تو یه آب خوردن روشن ش می کرد قد یه چشم به هم زدن! نیست جوراب مردونه می پوشید پاچه شلوارشو می کرد تو جوراب، صداش می زدیم گلی جوراب مردونه! نه که موباي، تو هر چیزي وارد بود این دختر… شوما بگو لواشک! خودش آلو می گرفت، می شُست، له می کرد،پشتِ بوم، آفتاب، تنظیف، خشک، نایلون، لواشک! والله! یه نفري! کیسه می دوخت محیط زیستنی، گُل می بافت روش، سه تومن، پنج تومن، هفت تومن… خب کوچیک بزرگداشت کیسه ها… سه تومن، پنج تومن، هفت تومن! انصاف! انصاف داشت گلی! همینه که عاقبت به خیر شد! دخترا دوره ش می کردن که سرمو بشکون نرخمو نشکون! جوراب شلواريِ تُركِ طرح دار چرا می فروشی یازده تومن؟ گلی، خنده، تحویل، ترك کجا بود؟ امیر اکرم، پاساژ علاءالدین، حاجی محجوبی! بعدم باندِرولِ تُرك، مِید این آنکارا… حالا کدوم کارا، خدا عالمه! تهِ حرف ش اینه که تقلّبیه این باندِرولا… البت اون نمی گفت باندِرول، یه چی دیگه می گفت یادم رفته… این باندِرولو از بابا خدابیامرزم یادم مونده… هِی گفتن بی باندِرول نخور، گوش نمی داد که… اون قدر ارمنی، بی باندِرول، صنعتی، خورد، باباقوري، کور، مرد! ما موندیم شیش تا قد و نیم قد، بی ننه بابا… بزرگه ش سلطان… که من باشم… حالا این کیمیایی می آد، معسود، سلطان می سازه، مرد… دوره ي ما زن بود! دعوا که نداریم! عینهو حشمت! دعوا نداریم که! باز سلطانِ اون یه موتور داشت هدیه رو کادو می کرد می ذاشت بغل ش، ما چی! چشم باز کردیم، چارده ساله دختر، پنج صغیر زیرِ دست و پاش می لولیدن… چه کار کنم  چه کار نکنم، حصیر، بخر، بباف، بادبزن، سرِ چارراه، یه لنگه پا، متلک، انگولک! دیدم کارِ ما نیست… شُحور که ندارن بلا نسبت بعضی آقایونا! شُحور بخوره سرشون، غیرت ناموس م ندارن! والله! دست و دل و دیده شون با هم به کار می افته، اون وقت فریادشو ما باید بکشیم! این جور! حالا بزنه از بینِ میلیان  میلیان آدم یکی ش بشه این پسره و عاشقِ گُلی جوراب مردونه بشه و ببردش… پپسی نه، اون یکی، زرده… کانادا! ببردش کانادا! اقدس می گه جادو  جنبل ش کرده حتمنی! فریبا می گه چاخان  پاخان سرِهم بافته… فهیمه می گه بازيِ عجیبم  عجیبم، ولی خیلی نجیبم واسه طفلی پسره درآورده… خلاصه هرکی یه چی می گه!… ولی…

به خودش اشاره می کند.

سلطان  : ببین سلطان چی می گه! سلطان می گه یه آوازي بود گلی همیشه می خوند… که سحر خواب

می بینه یه شهزاده ي زرین کمر می آد به خواب ش… اون جور! سلطان می گه آدم یه وقتی از خدا وقتاي زندگی ش، یه خوابی از خدا خوابی که می بینه، خُب تعبیر می شه خُب… نمی شه؟ پس این محجزه  محجزه که همه می گن چیه پس؟ مالِ دوره ي موسا عیسا بود فقط؟…حیف بود گلی… حیف بود اگر می موند و ایستگاه به ایستگاه می چرخید واسه دوزار لواشکو پنج زار جوراب، واسه یه لقمه کوفتی که شب به شب از سرت می ره و صبح به صبح از تهت در می آد… وسطِ حرفِ مفت و چشمِ ناپاك و کَل کَلِ مأمورا… دومندِش، گُلی، گُلیبود… سلطان نبود که تا آبجی قارداش رو ضفط و رفظ کنه… خودش بود و ننه بزرگ ش که اون م چارسال  پارسالا شب خوابید و تا قیامت دیگه بیدار نمی شه… گلی موند و حوضش… اون قدر نشست منتظر و چشم به در دوخت تا شهزاده ي رویاش از در اومد… اون قدرخوند: کاشکی دل م رسوا بشه، دریا بشه، این دو چشمِ پر آب م… روزي که بخت م وابشه، پیدا می شه، اون که اومد به خواب م… دروغ چرا… سلطان حتّا دیگه خواب شم نمیبینه…

صداي زنگ تلفن همراه و باز همان ترانه ي هلو به سختی آن را روشن می کند.

 

 

سلطان : بله؟… بفرمایین… نه خیر، شقایق نیستم، سلطان م… عرض کردم سلطانم… اسمم سلطانه… جا

مونده انگار موبايِ شفیقه خانم… بعله، شقایق خانم… هر روز این جام… مترو، صادقیه، بپرس، سلطان، موباي، تحویل… بعله… چشم! خداحافظ!

گوشی را در جیب ش می گذارد.

سلطان :  اون قدر خسته م که بعضی وقتا همین جوري سرپا خواب م می بره… عینِ این محتادا که پینَکی می خورن… اون جور! گلی که خبر داد پسره می خواد بگیردش ببردش خارج، با دخترا اون قدر جیغ زدیم که شب اگه این دختره -مصی بی کسی- چارتخم بِهیم نمی داد خروسک شده بودم… والله! از اون روز به بعد گلی یه گلیِ دیگه شد… خوشگل که بود، خوشگل تر شد… مانتو، شیک، زرشکی، عطر ادکلن، ناز، آواز، ملوس! این صورت عینِ قرصِ قمر، به عشق شهزاده ي زرین کمر! درسته… بی معرفتی کرد… بی خداحافظی رفت…

ولی گورِ پدرِ دلِ ما… دلِ تو خوش…

موسیقی.

سلطان : این جا دیگه دخترا کم تر حرف تو می زنن گلی… همون دو روزِ اول از یادشون رفتی… ولی سلطان که تورو یادش نمی ره… هر وقت یه خنده ي از تهِ دل میشنُفه یادِ تو می افته، یا حرفِ محجزه که پیش می آد… حتا وقتی جوراب مردونه می بینه… همین دو هفته پیش که گفتن ایستگاه شهر ري یه زن ي افتاده زیري چرخاي قطار، بازم یادِ تو افتادم… گفتن سر و صورت لِه، ولی جورابِ مردونه پاش… خدا رو شکر کردم که تو نیستی… که تو رفته ي… رفته ي جایی که هیچ قطاري نتونه از روت رد شه… که زنا از خستگی سرِپا خواب شون نمی بره… که دخترا محضِ یه بادبزنِ حصیري…

بغض ش را فرو می دهد.

سلطان …:  گلی… گلی… گلی… چه قدر دلم هواتو کرده دختر… دیگه آرزوي خوابِ شهزاده ي زرین کمرو ندارم… ولی اگه شد… یه شب به خواب م بیا… می دونم، این محجزه  محجزه که می گن… شاید… شاید…

 

 

ترانه ي : شهزاده رویا / ترانه سرا : بیژن ترقی / موسیقی : همایون خرم

دیدم تو خواب وقتِ سحر/ شهزاده ي زرین کمر / نشسته رو اسب سفید می اومد از کوه و کمر

می رفت و آتش / به دلم می زد نگاهش/ کاشکی دلم رسوا بشه، دریا بشه، این دو چشمِ پرآبم

روزي که بختم وا بشه، پیدا می شه، اون که اومد تو خوابم…/شهزاده ي رویاي من شاید تویی

اون کس که شب در خوابِ من آید تویی تو…/ از خوابِ شیرین، ناگه پریدم، او را ندیدم، دیگر کنارم به خدا

جانم رسیده، از غصه بر لب، هر روز و هر شب، در انتظارم به خدا…