متن فیلمنامه داغ دیدار

توسط tolofilmblog در متن فیلمنامه بدون دیدگاه

متن فیلمنامه داغ دیدار

بخش سوم متن فیلمنامه داغ دیدار

  1. خارجی- ورودی بیمارستان- روز

ایرج پریشانتر از همیشه وارد بیمارستان میشود. قدم میزند و مستقیم به سمت آسانسور میرود.

  1. داخلی- بخش مراقبت ویژه- روز

مشکات پشت در سی سی یو نشسته و با تلفن صحبت میکند و در کلامش بغض دارد.

مشکات: نه… هنوز هیچی…بدون پول دکتر 5 میلیون باید جور کنم… نمیدونم بخدا… دیگه آدم نیست که بهش رو ننداخته باشم…

ادامه- در آسانسور بخش مراقبت ویژه باز میشود و ایرج از داخل آن بیرون می آید. ایرج به سمت اتاق سی سی یو قدم برمیدارد و باز خودخوری میکند تا به مشکات برسد. با فاصله مشخصی که مشکات حواسش به او نیست، مشکات را میبیند و این بار قصد دارد به سمتش برود اما از خجالت پای رفتن ندارد. در جایش میخکوب میشود و همینطور در حال نگاه کردن به مشکات اشک میریزد و صدای درونی او را می­شنویم.

صدای ایرج: خدایا چرا الان؟!…. چرا بعد 15 سال الان باید ببینمش… این که عذابش بیشتره…. نه میتونم برم نه میتونم بمونم…. برم بهش چی بگم؟… الان که خودش حالش از من خرابتره چی بهش بگم…

ایرج از پیش رفتن منصرف میشود و بی هدف در راهروی کناری بخش قدم میزند و کنار (جلال) پیرمردی که دستش را روی پیشانی اش گذاشته و بغض دارد مینشیند. حواسش به جلال نیست و در حال خودش است. جلال خودش سر صحبت را باز میکند.

جلال: بیست سال بزرگش کردم حالا باید بشینم پرپر شدنش رو جلوی چشمم ببینم… هفته ای دو بار دیالیز، مراقبت، انسولین…. ای خدا…. این دیگه چه مصیبتی بود….

ایرج به جلال نگاه میکند

ایرج: چی شده حاجی؟

جلال: برا یک کلیه دختر دسته گلم رو دارم از دست میدم… بیست میلیون…. سی میلیون…. چهل میلیونم دادم که گروه خونیش پیدا بشه… نشد که نشد…

ایرج(با منظور): گروه خونیش چیه؟

جلال: b+

ایرج: من حاضرم کلیه ام رو بدم… گروه خونیم یکیه…

جلال، مبهوت به پیرمرد نگاه میکند.

ایرج: 8 میلیون پول لازم دارم…. بیشترم نمیخوام… اگه آزمایش دادیم جور شد و همه چی ردیف بود 8 میلیون رو به من بده…. باشه؟!

جلال فقط به ایرج نگاه میکند و نمیداند چه چیزی باید بگوید.

  1. داخلی- اتاق آزمایشات بیمارستان- روز

در چند نما گرفتن خون و فشار خون و آزمایش های لازم را از ایرج میبینیم. جلال هنوز در نگاهش نوعی ناباوری از پیدا شدن کلیه برای دخترش وجود دارد. پزشک سرنگ را از دست ایرج میکشد.

پزشک: سیگار که نمیکشی؟….

ایرج: نه….

پزشک: تا حالا عمل جراحی باز انجام دادی؟

ایرج: نه….

پزشک: هیچ قسمت از بدنت؟…. قلب، ریه،…فرقی نمیکنه…

ایرج: هیچ قسمتی آقای دکتر

پزشک: نمونه های اولیه اوکیه…. مشکلی نیست…. دو ساعت بخواب…. تست های آخر هم مشکلی نداشتند برو برای خوابیدن….

ایرج: کی عمل میکنیم؟

پزشک: حداقل 24 ساعت باید ناشتا باشی…. عجله نکن….

پزشک از اتاق بیرون میرود. جلال تقلای ایرج را برای زود عمل شدن و گرفتن پول میبیند.

جلال: آقا ایرج مشکلت چیه؟

ایرج فقط به جلال نگاه میکند. جلال دسته چکش را بیرون می آورد و بر روی آن مینویسد و به ایرج میدهد.

جلال: این هشت میلیون…. برو کارتو راه بنداز بعد بیا….

ایرج: آخه هنوز که….

جلال: عیبی نداره…. خیلی استرس داری…. برو کارتو ردیف کن بیا…. من بهت اعتماد دارم….

 

مطالعه بیشتر:  ساخت سریال

 

  1. داخلی- بانک- روز

ایرج برگه چک را جلوی پیشخوان گذاشته است و پشت نویسی میکند.

ادامه- کارمند بانک، یک دسته تراول چک مسافرتی را جلوی ایرج میگذارد.

  1. داخلی- بخش اطلاعات بیمارستان- روز

ایرج سراسیمه پیش منشی زنی که چند سکانس قبل با او صحبت کرده بود می آید.

ایرج: ببخشید خانم… بیمار اتاق 203 در چه حالی هستند؟

منشی: ای بابا… آقا شما مگه صبح نیومدی همین رو پرسیدی گفتم حالش خوب نیست…. شوهرش اومده الان دربه در دنبال پوله چرا پیش خودشون نمیری….

ایرج دسته تراول چک­ها را بیرون می آورد و جلوی منشی میگذارد. منشی با دیدن دسته تراول ها تعجب میکند.

ایرج: یک لطفی در حق من میکنی؟….

منشی: بفرمایید…

ایرج: این هزینه عمل ایشون هست… هشت میلیون…. یک خواهشی داشتم که فقط به آقای صبری نگید که کی پرداخت کرده….

منشی: چرا نگم….

ایرج جوابی ندارد بدهد و تنها با نگاه شرمنده اش دوباره از منشی خواهش میکند و منشی با دیدن حال او قبول میکند و بسته تراول را بر میدارد و میشمرد

منشی: باشه…. باشه… خیالتون راحت…. درستش میکنم…

ایرج: لطف بزرگی میکنید….

ایرج از بخش اطلاعات فاصله میگیرد و به سمت داخل حرکت میکند که ثریا از پشت سر به او میرسد و همزمان که حرکت میکنند حرف هم میزنند.

ثریا: ایرج…

ایرج: سلام….

ثریا: … سلام… میخوای چی کار کنی؟

ایرج: آروم باش…

ثریا: آرومم…. بگو

ایرج: یک بابایی دخترش کلیه لازم داره…

ایرج هنوز حرفش تمام نشده که ثریا واکنش غیر منتظره نشان میدهد 

ثریا: (باصدای بلند): چی؟… (مکث)… خدا مرگم بده…

ایرج: گفتم آروم باش…

ثریا: من نمیگذارم….

ایرج: گوش کن….

ثریا: من نمیگذارم ایرج…. نمیگذارم…. میفهمی؟

ایرج: گوش کن یک دقیقه اون بنده خدا ام دخترش…

ثریا(حرفش را قطع میکند): ایرج نمیگذارم این…

حرفشان با هم قاطی میشود و یک لحظه ایرج کنترل خودش را از دست میدهد و وسط بخش فریاد میزند

ایرج(فریاد): گوش کن…

ثریا جا میخورد. از فریاد ایرج چند نفر در سالن برمیگردند و به آنها نگاه میکنند. مکثی می افتد.

ایرج: یک دقیقه به حرف من گوش کن… مگه میخوان جونمو بگیرن که اینجوری میکنی…. جونمم بگیرن دیگه فرقی نمیکنه

ثریا آرام آرام اشک میریزد.

ثریا: تو خودت هزار تا مرض داری؟

ایرج: چه مرضی؟…. ربطی به این چیزا نداره؟….

ثریا: چرا نداره؟…. قند و تپش قلب و اینها چیزی نیست؟…

ایرج: نه چیزی نیست….

ثریا: من میام به دکترت میگم…

ایرج: لازم نکرده… (با عصبیت و از کنترل خارج شده)چیزی نیست…. چیزی نیست… بخدا چیزی نیست… برو ثریا…. برو بگذار به درد خودم بمیرم….

ایرج به راه خود ادامه میدهد و ثریا همچنان اشک میریزد.

  1. داخلی- بخش سی سی یو- روز

مشکات پشت در اتاق سی سی یو نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده و مشخصا از خستگی خوابش برده است. منشی زنی که ایرج به او سفارش کرد تا مشکات چیزی نفهمد، به همراه پرستار زن و مردی وارد اتاق مراقبت عصمت میشوند و مشکات از صدای پای آنها و باز شدن در از چرت میپرد و سریع بلند میشود و وارد اتاق میشود.

ادامه- داخلی – اتاق مراقبت عصمت

پرستار به عصمت که خوابیده است سرنگی میزند و منشی روی پرونده اش چیزی یادداشت میکند. مشکات تعجب کرده است.

مشکات: چیزی شده خانم؟

منشی:… آمادش میکنیم ببریمش اتاق عمل….

مشکات: اتاق عمل؟…

منشی: بله

مشکات حرفی نمیزند و منشی که متوجه تعجب و کنجکاوی او شده است خودش پیش دستی میکند

منشی: هزینه اش پرداخت شده….

مشکات: چه جوری…. از کجا

پرستار کارش تمام شده و از اتاق خارج میشود

منشی: از یک حساب خیریه… البته شما هر موقع داشتید باید برگردونید….

مشکات هنوز با تعجب به منشی نگاه میکند

منشی: از این موردا داشتیم…. تو بیمارستان طبیعیه… نگران نباشید…

مشکات هنوز در تعجب از این کار است که منشی با پرونده ای در دستش از اتاق خارج میشود

منشی(در حین خروج): امشب عمل میشه….

 

مطالعه بیشتر:  تیزر تبلیغاتی چیست؟

 

  1. داخلی- اتاق آزمایشگاه- روز

ایرج بر روی تخت خوابیده است. جلال وارد اتاق میشود.

جلال: آقا ایرج…. خانمت میگه تپش قلب داری؟…. چرا چیزی نگفتی؟…

ایرج: چیزی نیست…. خیالت راحت….

جلال: یعنی چه خیالت راحت… برا خودت خطر داره… من راضی نیستم

همینطور که جلال با ایرج صحبت میکند، پزشک وارد اتاق میشود و ایرج به جلال اشاره میکند که حرفی نزند، تا یک موقع دکتر نگوید که به خاطر تپش قلب، عمل انجام نمیشود.

ایرج: حالا صحبت میکنیم…

جلال: چی چی رو صحبت میکنیم…(به پزشک)… آقای دکتر… ایشون سابقه تپش قلب نامنظم دارند… قندشون هم بالاست… خطری نداره…

پزشک(در حالی که به ایرج سرنگ میزند): فکر کردید ما 16 تا آزمایش برای چی گرفتیم؟!… اگه مشکلی داشته باشه که خودمون قبول نمیکنیم…

ایرج حالا مثل آدمی که چیزی به دست آورده باشد خوشحال میشود

ایرج: خیالت راحت شد…

پزشک(به ایرج): … دیگه از الان قرنطینه میشی… چیزی نمیخوری… میری تو اتاق استراحت، با کسی ام کاری نداری تا انشالله صبح فردا اگر مشکلی نبود بریم اتاق عمل…. داروهایی که خوردی ممکنه یک کم بی حالت کنه… به هیچ وجه نباید راه بری و فعالیت کنی…

  1. داخلی- بخش- روز

ثریا نگران بر روی نیمکت نشسته است.

  1. داخلی- راهرو بیمارستان- روز

مشکات، آهسته در راهرو قدم میزند و به منشی بخش اطلاعات میرسد.

مشکات: خانم… میشه بگید خیّر چه کسی بوده؟

منشی: چقدر سخت میگیرید آقا… یک بنده خدایی بود دیگه… اسمش رو ما هم نمیدونیم…

مشکات همچنان در مقابل منشی ایستاده و حرفی نمیزند

منشی: اینجور چیزا تو بیمارستان طبیعیه…. سخت نگیرید….

مشکات آرام از جلوی بخش اطلاعات حرکت میکند و به جلوی آسانسور میرسد. آسانسور باز میشود و مشکات داخل میشود. آسانسور بالا میرود و جلوی طبقه ای می ایستد. در باز میشود و شخصی سوار میشود. مشکات قصد پیاده شدن ندارد، همینطور که در باز است و درست در فاصله ای که در آسانسور میخواهد بسته شود. در وسط سالن میبیند که تختی در حال حرکت است که بر روی تخت ایرج خوابیده و دو پرستار آن را به سمت دیگر سالن انتقال میدهند. مشکات یک لحظه شک میکند که ایرج است یا نه؟!…. به سرعت و قبل از بسته شدن آسانسور دستش را بر روی کلید میگذارد و از آسانسور خارج میشود. مشکات، با تردید به سمتی که تخت حرکت کرد میرود. از پشت سر تخت را پیدا میکند. آرام آن را تعقیب میکند. تخت وارد اتاق میشود. مشکات مکثی میکند تا دو پرستار از اتاق خارج میشوند. مشکات آرام به اتاق نزدیک میشود و آهسته کمی در را باز میکند و از بیرون، ایرج را میبیند که بی حال است. مشکات با دیدن او حالش دگرگون میشود و از نظرگاه او به گذشته میرویم.

گذشته(14 سال قبل)

  1. خارجی- کوچه- روز

مامور بانک در مقابل منزل مشکات ایستاده و مشکات عاجزانه به او نگاه میکند

مامور: تا آخر این ماه باید خونه تخلیه بشه… دیگه بیشتر از این نمیشه مهلت داد…

مشکات: من تا یکی دو ماه دیگه همه قسط های عقب افتاده رو پرداخت میکنم….

مامور: دو ماه قبل هم همین رو میگفتید

مشکات: دو ماه پیش فکر میکردم، خود نامردش بیاره پرداخت کنه…

مامور: من مامورم و معذور… قرار نیست چیزی به من برسه… بانک با یکی دو نفر طرف نیست، شماام اولین نفر نیستید که این مشکل براتون پیش میاد…. فقط اومدم هشدار آخر رو خدمتتون ابلاغ کنم….

زمان حال

ادامه از سکانس 43

مشکات جلوی در نیمه باز اتاق ایرج ایستاده و نمیتواند تحمل کند و وارد اتاق میشود. ایرج در حالی که بی حال و نزدیک به بیهوشی است با دیدن مشکات در مقابلش شوکه میشود. هر دو طرف توان حرف زدن ندارند.

مشکات: چرا؟… ایرج چرا؟

ایرج هیچ حرفی ندارد بزند. فقط بغض میکند و آرام اشکش سرازیر میشود.

مشکات: زندگیم که به باد رفت فدای سرت…. زن و بچه ام که هزار تا غر سرم زدند مهم نیست… ما نون و نمک خورده بودیم ایرج…. چرا؟…

مشکات دیگر توان ایستادن ندارد و از اتاق خارج میشود. ایرج، حالش دگرگون میشود و سرش را روی تخت میگذارد.

ادامه- مشکات به جلوی بخش اطلاعات بیمارستان میرسد.

مشکات: ببخشید طبقه سوم، آقای ایرج لطفی برای چی بستری شدند…

منشی مرد: جراحی پیوند دارند… کاری دارید…

مشکات: نه…. کار خاصی نداشتم…

مشکات از جلوی اطلاعات دور میشود

ادامه- مشکات در بخش انتظار نشسته است که حمید، پسرش به او میرسد

حمید: از کجا جور شد بابا….

مشکات: خودمم نمیدونم بابا… منشی جواب درستی نمیده…. حتما یک خیّری چیزی بوده نمیدونم…

حمید: خداروشکر… حالا بگذار عمل برطرف بشه… پول رو بهشون برمیگردونیم….

  1. داخلی- اتاق عمل جراحی- نماهای مختلف-

چند نمای مختلف از صحنه هایی از عصمت و ایرج و دختر جلال را میبینیم که بیهوش هستند و پزشکان آنها را برای عمل جراحی آماده میکنند.

ادامه- جلال بر بالای سر دختر جوانش اشک میریزد و دعا میکند.

ادامه- ثریا، در پشت اتاق عمل گریه میکند.

ادامه- پزشکان، عصمت را به داخل اتاق عمل میبرند.

ادامه- مشکات و حمید پشت در اتاق عمل نشسته اند و دعا میخوانند.

ادامه- چند صحنه از حضور چند دکتر جراح را بالای سر ایرج میبینیم.

ادامه- جلال را میبینیم که پشت در اتاق عمل سرش را به دیوار تکیه داده و از خستگی خوابش برده است.

  1. خارجی- طلوع آفتاب- روز

نما از طلوع آفتاب و اینکه صبح شده است داریم.

  1. داخلی- راهرو بیمارستان- روز

جلال پشت در اتاق عمل ایستاده است، دکتر از اتاق عمل بیرون می آید و جلال و ثریا به سرعت سمت او میروند. دکتر قبل از اینکه جلال بخواهد حرف بزند، خیالش را راحت میکند.

دکتر: خوب بود خداروشکر…. پیوند به خوبی انجام گرفت…

  1. داخلی- راهرو بیمارستان- روز

مشکات و حمید را میبینیم که پشت در اتاق عمل خوابشان برده است. عصمت را بر روی تختی از اتاق عمل خارج میکنند و به سمت بخش حرکت میدهند. مشکات و حمید از چرت میپرند و به دنبال تخت میروند.

مشکات: خانم عمل خوب بود؟

پرستار: بله خدارو شکر…

 

 

  1. داخلی- راهرو بیمارستان- روز

ثریا و جلال، پشت در اتاق عمل نشسته اند که دو پرستار، ایرج را بر روی تخت میکشند و بیرون می آورند. جلال و ثریا به سمت آنها میروند.

پرستار: کنار بأیستید…

  1. داخلی- بخش مراقبت- روز

عصمت در اتاق، روی تخت خوابیده و کم کم به هوش می آید.

  1. داخلی- راهرو مراقبت- روز

حمید و مشکات، وارد اتاق میشوند.

  1. داخلی- اتاق مراقبت- روز

عصمت کمی چشمانش را باز کرده و حمید و مشکات از این اتفاق خوشحال هستند.

عصمت (به سختی): نفهمیدی کی پول رو داده….

مشکات حرفی ندارد که بزند.

  1. داخلی- اطلاعات بیمارستان- روز

مشکات به سمت منشی زن می­آید. منشی منتظر است که مشکات حرف بزند

منشی: بفرمایید…

مشکات: ببخشید کسی که پول به حساب بیمارستان ریخت…. موهای کم پشت جوگندمی داشت؟…

منشی: (مکث): چه طور مگه؟…

مشکات: خودش گفت نمیخواد من چیزی بدونم؟….

منشی در حالیکه انگار دیگر راه فراری ندارد و باید حقیقت را بگوید

منشی: بله…. میگفت دوست قدیمی شماست…

  1. داخلی- بخش مراقبت ایرج- روز

مشکات مقابل اتاق و درب نیمه باز اتاق ایرج ایستاده و به او که بیهوش است نگاه میکند

صدای مشکات:… رفیق چقدر افتاده شدی…

مشکات قصد دارد از اتاق خارج شود که همزمان ثریا را جلوی اتاق میبیند

ثریا: بفرمایید

مشکات: کاری نداشتم….

ثریا(تعجب و حالت اعتراض): کاری نداشتید؟…

مشکات(مکث): دوستم هستند…. آقا ایرج دوست سالها قبل منه… اتفاقی دیدمش اینجا

ثریا: آقا مشکات؟!….

مشکات سکوت میکند

ثریا: ایرج قبل از اینکه بره تو اتاق عمل گفت که شما رو دیده…(مکث)… باور کنید آقا مشکات…. پولی که از شما گرفت نه به خودش وفا کرد نه به ما…10 ساله که ایرج برا پیدا کردن شما و اینکه ازتون حلالیت بگیره خواب نداره…. قبل از اینکه بره تو اتاق عمل فقط میخواست که حلالش کنید…

مشکات: پول عمل همسر من رو ایرج داده؟…

ثریا: اتفاقی شما رو دو روز پیش دیده بود…. دیده بود که رفتید پیش خانمتون…. از بخش پرسیده بود که وضعیت بیماری خانمتون چه جوره… رویی که بیاد پیش شما نداشت… از وضعیت مالی شما خبر دار شد گفت هرطور شده حداقل باید پولی که الان برای عمل لازم دارید رو فراهم کنه…. به هر دری زد اما فایده نداشت… دست آخر با این آقا آشنا شده بود که ظاهرا برای دخترش دنبال کلیه بوده و کار خدا گروه خونیش هم با ایرج یکی بوده…اولش من هم باور نمیکردم… هرچی اصرار کردم که این کارو نکنه گوش نداد…

مشکات از صحبتهای ثریا که خودش هم متاثر شده، تحت تاثیر قرار گرفته است. حرفی نمیزند و بالای سر ایرج می ایستد و بغض کرده است. مشکات دستش را در دست ایرج که از تخت آویزان است میگذارد. ایرج آرام و بعد از مکثی چشمش را باز میکند.مشکات به ایرج لبخند میزند و ایرج هم احساس رضایتی در چهره اش مینشیند.

پایان