میدان فردوسی

توسط tolofilmblog در متن فیلمنامه بدون دیدگاه

نمایشنامه میدان فردوسی

 

نویسنده: محمد رحمانیان

صحنه : نمایی از میدان و مجسه ي فردوسی.

شخصیت : بدیع الزمان

نیمه شب؛ مرد بدیع الزمان، که بدیع صدایش می زنند تلوتلوخوران وارد میشود.  لهجه ي غلیظِ مشهدي دارد و بی حساب و کتاب و منطق حرف می زند.

بدیع الزمان :  سلام همشهري… می گم سلام همشهري! جواب نمی دي؟ سلام می دم جواب نمیدي؟… هاي چیه؟ هاي! هاي! هاي جواب داره! جواب ش چیه؟ هوي! جوابِ هاي،هوي! هوي! این هايِ بی قابلیت جواب داره. اوت وقت همشهري ت می گه سلام سلامی که می گن سلامتی می اره  سلامتی!

می نوشد .  

بدیع الزمان : آبه … ! چی می گفتم ؟ آره!  سلامی که سلامتی می آره

دوباره. رو به تماشاچیان

بدیع الزمان :  سلامتی…!

 می نوشد.

بدیع الزمان :  ابه! … آره چی می گفتم! … خلاصه همشهري… امشب اومدم سر وقتِ تو … انگار

کن اومدم سرِ مزارت تا چار گوشه ي قبرِ چارگوشه ت شمع روشن کنم … حالا خیالی

نیست که قبرت هزار کیلومتر دورتره … خیالی نیست … چرا؟ چون منَ م شمع باهام

نیس، یعنی هیچی باهام نیس جز این اُم الخبائث که توش آبه! حالا چرا توش آبه

حکایت داره … یک بار اون کوچیکه بغلی رو ورداشت … نگو دوقلو که کوچیک

بزرگ نداره… واسه پدر مادرش داره رئیس! کوچیکه یعنی اون که سی ثانیه دیرتر نزولِ

اجلال فرمودن تو این دشتِ مشوش! دشتِ مشوش هم که بِیتر از ما می دونی کنایه از

چیه؟… آره همون… خلاصه کوچیکه ناغافل بغل ي رو ور می داره و به چتول سر می

کشه و الو! اورجانسِ تهران و بیمارستانِ مفید و دل و روده و شست و شو … رفت عینِ

کیم دوقلو به قول ش بیفته تو جوب و سرش بخوره سنگِ لحد که توبه… خدایا توبه که

آقا بدیع بغل ي پر بذاره دمِ دس بچه… چن سال پیش بود؟…آره… یعنی توبه ي نصوح

یه طرف؟ توبه آقا بدیع م همون طرف… نشون به اون نشونی که…

به یکی از تماشاگران نگاه می کند .

بدیع الزمان بله؟… جانم؟ چیزي فرمودین؟… شما نه قربون… شما که همین جوري منورالفکري از

وجنات تون تُتُق می کشه آقا بدیع؟ اسمِ حقیره… بله؟…هان… نه خیر… شما… همین دیگه… اِشتِب می شنوي، خیال ت اسمِ ماس که اِشتِبه… آخه ناسلامتی…

می نوشد.

 

 

بدیع الزمان : سلامتی!… آبه!… آره داداش من… آخه کدوم پدري اسم بچشو می ذاره بدي بله ؟ …

چی می گی شما ؟ می گه چه طور  نیکی می ذارن ، بدي نمی ذارن؟ مهندس! استاد!

رئیس !  شما اسم بچه تو بذاري… بدی زشتی. اصن بذار اخ تف! بر پدر و مادرش نعلت

اگه یکی بگه چرا گذاشتی… ولی آقاي ما… خدا نور به قبرِ اجدادتون بباره… نه خیر

مرحوم نشده ن، همین جوري گفتیم یه حالی به اموات مون بدیم  آره آقاي ما اسمِ ما

رو گذاشت  بدیع… بدیع ع ع! نه بدي… یعنی بدیعِ خالی هم نه… بدیع الزمان… حالا

نگین کی می ره این همه راهو… باباي ما خدا همه ي درگذشتگانو بیامرزه  عرض

کردم خدمت تون، عمرشون به دنیاس هنوز… ما کلّه پاییم، جناب عالی قاط می زنی؟

خُب وقت س اسمِ چار تا خواهرِ بزرگت فروغ الزمان باشه و فخرالزمان و عصمت

الزمان و عفت الزمان، اسمِ داداشِ ته تغاري هم می شه بدیع الزمان دیگه! این که دیگه جر نداره اینقده کشش می دین بعدم این بدیع الزمان هِی سابیده شد و سابیده شد تَهِش موند همین آقا بدیع که خدمت تون عارض شدم… حالا نرین بگین بخاراتِ الکل زده بود بالا این  اقا بدیع  کتره اي یه چیزي گفت… نه به شرفِ هر چی پیاله س… نه به این میز! دل مون گرفت بابتِ اون سلامِ بی علیکِ همشهري مون یاد اون یکی همشهري مون افتادیم که می گفت : سلامت را…

می نوشد.

بدیع الزمان  : سلامتی… آبه! آره؟ سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، زمستان است! زمستانَ م که

خودت بِیتر از ما می دونی کنایه از چیه؟… آره… همون… یعنی اگه وسط تابستون بند  بندِ تن مون می لرزه بابتِ اون زمستونیه که همشهري مون می گه… یعنی الکلِ صنعتیِ نود درصد ادمو این طور نمی چزونه که سلامِ بی علیک… به یارو اقا تورانی می گم سان علیک، می گه جمع کن حوصله مأمور جماعتو نداریم…آخه مأمور جماعت مگه بیکاره بابت یه پن سیري بی باندِرول کُلِ نیرو انتظامی رو بِفرسته سراغِ ما؟… یه جوري حرف میزنه انگار با معتاد طرفه… آقا، رئیس، تورانی! نئشگیِ دواس که افت داره واسه جاهل… مالِ ما یه رقماتِ دیگه س… سیاحت کن! عینِ شیر!

سرش را بالا نگه می دارد و همین باعث می شود عقب عقب برود و بیفتد روي نیمکت و همراهِ نیمکت واژگون می شود؛ اما پیداست عادت دارد به این جور سقوط ها. پس برمی خیزد و غرغرکُنان نیمکت را سر جایش می گذارد.

بدیع الزمان :  اسقاط شده این نیمکتا… به فس بندن به فوس پیوند…

می نشیند؛ دمی خیره به ما. همچنان نگاه می کند .

 

 

بدیع الزمان  :گفت خودم ترك ت می دم، تو فقط بگو یا علی… گفتم اگر دهن م نجس نبود می گفتم… گفت تو اسم شو ببر خودش پاك می شه… یه جوري گفتم که قلب م افتاد تو دهن م و سر خورد تو لوزتین م و بغض شد و ریخت تو گلوم یه پاسکاري تو چشام و اشک شد و پاچید بیرون… بابا مادونِ قرمزت م به مولا… ماوراء بنفش تم به پنج تن… تو بگو خودِ رنگین کمون م بعدِ بارون… بعدِ رفتنِ فریده_ خدا رفتگان تونو بیامرزه_ کی گفت مرده؟ من به گور پدرم بخندم بگم مرده_ گفتم رفته… یه پنج سالی هست دو

قلوها رو برداشته برده خارج… از اون وقت تا دیدنِ گُلی بکسِباد نکرده بودم این طور فجیع؟ شبایی بود که تهِ چراغ الکلی آبلیمو می چکوندم سر می کشیدم… شده بودم شیرِ پیر و موش ازم بلغور می کشید… گوشه ي خیابون… تهِ جوب… هیچ کیو نداشتم… جز تو همشهري… می خواستم بیام جلو روت یه پیت بنزین روي خودم خالی کنم شما رو به خیر و ما رو به سلامت…

می نوشد .

یاورِ همیشه » … بدیع الزمان سلامتی…! آبه!… تو یه همچین حال و روزي بودم که به دادم رسید

دیدین پشتِ مینی بوسا؟ اون رقم ي… گفت ترك ت می دم و پا حرف ش « مؤمن واساد… نه بردم تو اون خونه ها که می بندن به تخت و می زنن… نه معرفی م کرد به این مراکزا که بهیاراش پنچ تومن می گیرن بغلیِ قاچاق می زارن زیرِ بشقاب غذات… گفت اگه خاطرمو می خواي… اگه راست بگی که من واسه ت همون تک ستاره م که یک گوشه آسمون ت هِی بهِت چشمک می زنه… پس مرد باش و سرِ حرف ت وایسا… چل شبانه روز… روزي یه قورتوم کم کردم تا… ببین گُلی… دیگه دستام نمی لرزه… غریب نگام کرد و گفت حالا می تونم برم کپه ي مرگمو بزارم… خیالیدم از خستگی می گه و خواب… نفهمیدم که… آقاابوالقاسم… همشهري می… همدردمی… تو هم کمرت شکست توي مرگ پسرت… عشق ت… می دونی اون پیر پسر چه حال ي داشت بی رودابه… ضجه ي تهمینه تو گوشِ ت بود وقتی خبر مرگ سهرابو می نوشتی… پسیه پرِ سیمرغ مهمون مون کن به حقّ تنهاییِ رستمِ دستان ت… اون دختر از آتیش ردم

کرد تا پاك شم عینِ سیاوش… ولی تو بگو… این شبا رو بی مستی چطور سر کنم تا صبح؟ من و بیژن تهِ چاهیم… فرق مون اینه که اون منیژه داره به عشق ش تاب بیاره …من چی؟

موسیقی شروع به نواختن می کند .

 

 

بدیع الزمان :  حالام نیومدم واسه ت دبه در بیارم مؤمن … آب می زنم تو رگ اداي مستی دربیارم

واسه جماعتی که اومده ن دورِ میدن تماشا… اومدم بگم قرارِ من و تو هر شب همین جا… میدونِ فردوسی زیر مجسمه… وقتی سر و صداي سکه فروشا و دلارِ دلّالا خوابید…من و تو… آقا ابوالقاسم … قصه ها داریم تو این شب… دلتنگ م واسه دوقلوها… فریده…آقام… گُلی… دلتنگ م و منتظر… منتظرِ یه سر سلامتی…

می نوشد.

بدیع الزمان : سلامتی!… آبه!

بطري را براي جمعیت پرتاب می کند و می رود. از صحنه خارج می شود .

ترانه ي : نفرین / ترانه سرا : پرویز وکیلی / موسیقی : از ترانه اي روسی

آسمانِ چشم او / آیینه ي کی ست / آن که چون آیینه با من رو به رو بود

درد و نفرین / درد و نفرین بر سفر باد / سرنوشتِ این جدایی دستِ او بود

گریه مکن که سرنوشت / گر مرا از تو جدا کرد / عاقبت دل هاي ما

با غمِ هم آشنا کرد / چهره اش آیینه ي کی ست / او که با من رو به رو بود

درد و نفرین بر سفر باد / این گناه از دستِ او بود / اي شکسته خاطرِ من

روزگارت شادمان باد / اي درخت پر گُلِمن / نو بهارت ارغوان داد

آن چه کردي با دلِ من / قصه ي سنگ و سبو بود / من گُلی پژمرده بودم

گر تو را صد رنگ و بو بود / اي دلت خورشیدِ خندان / سینه ي تاریکِ من / سنگِ قبرِ آرزو بود…