نمایشنامه امام زاده صالح

توسط tolofilmblog در تئاتر بدون دیدگاه

نمایشنامه امام زاده صالح

نمایش نامه: محمد رحمانیان

صحنه : ورودی صحن امام زاده صالح در تجریش

شخصیت ها :

دختر (گلی)

مسیب

مسیب، نوازنده ي نابینا، روي سکّویی نشسته و با دهان،آهنگي را در آواز اصفهان می نوازد. دختر، بیست وپنج شش ساله، غرغرکُنان مشغول تعمیر کمانچه ي اوست؛ یک کوله پشتی دارد که آن را به کناري انداخته.

 دختر: قرآن خدا غلط می شد دندان رو جیگر می ذاشتی، یه دو روز طاقت می آوردي همه چی جفت و جور می شد؟ حکایت زرده به ماتحتو واسه امثال تو نقل کرده ن دیگه… بیس چار ساعت شبانه روز مغز همه رو تو کاسه ي چه کنم چه کنم ت تیلیت می کنی که بی کارم و بدبختمو بی پول م… بیا! سر کارم که می ذارم ت به دو روز که نکشیده فیلت یاد هندستون می کنه، که چی؟ که اصغر خان بهاري تو بچگی ت بهت گفته تو کمونچه یه پخی می شی! والله، بالله، اگه قرار بود پخی بشی تا حالا شده بودی… آره، انقلاب شد که کافه هاي ساز زن ضربی رو بستن، ولی جاش این سفره خونه هاي جینگول مینگولی باز شد که بتونی هر کرم ي توش بریزي… ولی جناب عالی چی کار کردي؟ رفتی نشستی چار زانو واسه شون پیش درآمد دشتی اجرا کردي!

مسیب پیش درامد دشتی را می خواند.

دختر: آره، همین! آخه آقا! قربون! مسیب! اون که هفت قلم آرایش می کنه بیاد یه همچین جایی همینه  دیزي بزباش بخوره پیش درآمد دشتی به چه کارش می آد؟ اون اومده اگه عشقت همینه بشنوه و اول آشنایی مون یادم می آد ، یادم می آد . د نمی فهمی دیگه ! شایدم زیاد می فهمی ! فرقی ی نداره ! جفتش یه عاقبت داره ! کلاه می چرخونی و گدایی با ابرو !

کمانچه را به مسیب می دهد.

دختر: سیمو بستم، کوك ش دیگه کار خودته…

مسیب مشغول کوك کردن سازش می شود

دختر : این جوري نمی شه مؤمن! زیادي داري رو من حساب می کنی! اشتبات همین جاس… رو من فقط می شه دیکته نوشت!

مسیب می خندد.

دختر : نیشو جمع کن! تنه لش! خوش خنده م که هستی!

مسیب بلندتر می خندد

دختر: اي مرگ! حالا که خُلقت جا اومد بگو ببینم واسه چی ما رو جلو این حاج آقا رمضانیان امام زاده ضایع کردي؟

مسیِب خنده اش را جمع می کند.

 

 

دختر  : خیالت نقاره زنی تو نقاره خونه ي حضرتی کم اُغُر داره مفت  مفت ول ش کردي اومدي بیرون؟ نمی دونی چه قدر عز و چیز کردم به حاج آقا، بذاره تو دوتا مناسبت نقاره بزنی… یکی یازده شعبان تولد حضرت علی اکبر، یکی اول رجب، تولد امام باقر… اون وقت جناب عالی اولی به دومی نکشیده جا زدي که کارِ من نیست! آخه مصیبت، پس کارِ تو چیه؟ نشون به اون نشون محرمِ پیاررسال، که داشتم ساعتِ کوفتیتو تعمیر می کردم، گفتی بچگی ت پیش هاشِم شمر شیپور زده ي تو تعزیه ي سرخک! این یعنی چی؟ یعنی ساز فوت فوتکی هم راه دست هست… حالا اون هیچ چی نگفتمت بیا این تاریخچه بقعه و بارگاه امام زاده صالح رو یاد بگیر، هم این زوارا یه پول ي کف دست ت می ذارن، هم حقوق علیحده داري؟ اون قدر تاریخچه شو خوندم برات خودم از حفظ شدم:

با صدایی دیگر

دختر: آرامگاه امام زاده صالح علیه السلام در منطقه ي شمیران، در دامنه رشته کوه هاي البرز و درارتفاع ١۶٠٠ متري از سطح دریا قرار دارد…

مسیب می خندد

دختر : بمیري با اون خنده ت مسیب!

خودش خنده اش می گیرد.

دختر  : بمیري، تنت گولّه  گولّه کرم بزاره یکی یه همچین! این خنده س یا موتور تراکتوره…؟

مهربان

دختر: مسیب! این کلاسِ صالحه ي امامزاده، دوره خیاطی و پرده دوزي گذاشته واسه دخترا، با حاج آقا توکلی صحبت می کنم، بیا بشین سر کلاس، چشمم نداري خدا رو شکر بخواي هیزبازي در بیاري… تو زود یاد می گیري مسیب!… مگه اون حاج محجوبی نیست تو امیر اکرم تولیدي داره، کورِ مادرزاد، دم پا تو می ذاره آدم حظ می کنه! چی می گی… می آي؟

مسیب به جاي پاسخ، آهنگی را در دستگاه اصفهان می نوازد

دختر: این یعنی چی؟ یعنی نمی آي؟ یعنی این قدر زِر  زِر مفت نکن دختر؟ یعنی صلاح مصلحت خویش خسروان دانند؟… خاك تو سر من اگه یه بار دیگه واسه تو و امثالی تو دل بسوزونم…

می رم، می ذارم می رم و داغمو به دل همه تون می ذارم… مشغول جا به جا کردن وسایل ش در داخل کوله پشتی می شود .

 

 

دختر : همه ي زندگی م تو دهن ي خوردم و بازم آدم نشدم… الکی تو هر کاري عین خاك انداز گُهی خودمو انداختم وسط گره از کار یه زیدي باز کنم، یکی از یکی بی چشم و رو تر! اولی شَم خود تو!… خاصیت ي گیاهاي دارویی رو برات گفتم، یاد نگرفتی و پشت گوش انداختی، جعبه سازي و کاردستی یادت دادم، محلّ سگ نزاشتی… هر چی پول داشتم رفتم پارافین خریدم تا تو بدمزقونچی شمع سازي یاد بگیري، وقتی مردم بیاي سر قبرم شمع دست ساز روشن کنی، بونه آوردي پارافین به دستام حساسیت می ده نمی تونم ساز بزنم… اي تو روح تو و دستات و سازت!… شما اَهل شمرون همه غریب کُشین از دم… به هیچ بنی بشري رحم نمی کنین… یکیش همین سید اولاد پیغمبر که این جا خوابیده… یکی ش سر بی تن ممد ولی خانی تنکابنی که تو حیاط دفنه، یکی شم این شاسکول که رو به روت واساده و داره باهات حرف می زنه… وقتی رفتم، وقتی گذاشتم و رفتم حساب کار دست تون می آد… وقتی دم ي غروب، دل ت گرفته و نشستی داري بنان می خونی…

موسیقی بهار آرزو

دختر : تا بهار دلنشین… آمدي سوي چمن… اي بهاري آرزو… بر سرم سایه فکن…یعنی می شه؟ می شه یه وقتی، یه روزي، یه سایه اي بالا سرم باشه؟… بیاد، حیرت مو ببینه، سکوت خلوت مو بشکنه، داغغ حسرت مو…

صدا در گلویش می شکند.

دختر : آخ مسیب… نمی دونی چه قدر دل م یه معجزه می خواد… یه دست گرم، یه نگاه مهربون… یه لبخند از ته دل… یه قلب که به خاطر تو بتپه، یکی که وقت و بی وقت اسمتو صدا کنه… خسته شدم از این همه رفتن و نرسیدن… عین این خطّاي کمربندي مترو که فقط دورِ خودت میچرخی و خونه ي اول ت خونه ي آخرته… می رم… می رم… از این جا می رم… اون وقته که به یادت می مونم… یادتون می آد… یه روزي روزگاري… یه دختري بود… تنها، تنهايِ تنها، همه رو دوست داشت و هیچکی دوس ش نداشت… عاشقِ بوي بارون بود و پل زدنِ رنگین کمون…عاشق شهزاده اي که یه روزي می آد و اونو…

گریه امان ش نمی دهد.

مسیب  : گُلی…

گلی : هیچ چی نگو مسیب… بزن! فقط ساز بزن!

مسیب می نوازد. دخترکه حالا می دانیم نام ش گُلیستپاچه هاي شلوارش را در جوراب هاي مردانه اش فرو می کند و می رود… 

ترانه ي : بهار آرزو/ ترانه سرا : بیژن ترقی / موسیقی : روح الله خالقی

 

تا بهارِ دلنشین آمده سوي چمن/ اي بهار آرزو! بر سرم سایه فکن

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کُن گذر / تا که گلباران شود کلبه ي ویران من 

تا بهار زندگی، آمد بیا آرامِ جان / تا نسیم از سوي گُل، آمد بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی/ چون سرشکم در کنار، بنشین، نشان سوز نهان

بازآ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم / چون لاله ي صحرا ببین، در چهره داغ حسرتم

اي روي تو آیینه ام، عشقت غمِ دیرینه ام / بازآ چو گُل در این بهار، سر را بنه بر سینه ام