نمایشنامه باد اسب است
02
آوریل

 

محمد چرمشیر

۱.{مرد رمال} برای شروع، پیدا کردن موقعی خاص لازم نیست. این که اول سالی باشد یا به جهت اتفاقی عمده. هر وقت شروع کنی خوبست. امروز باشد یا دیروز . خروسخوان یا وقت تیرگی شب. عمده این است که نیت باشد وگر نه نیم چارک همت، آدمی را کفایت می کند به جهت شروع هرکار.و عمده تر این است که چه نوشته باشد بر پیشانی روزگار این خط نگار عالم بد سگال، تو تیر را از چله می کشی و آن که هدف می نشاند اوست. اوست که دانسته  ونا دانسته را مداند،خوب وبد را. تو تنها انتخاب می کنی . اگر تو از یک فرصت خوب استفاده نکنی شاید سر نوشتی نحس نصیب تو شود . آن که بر در خفته است شاید بخت باشد. چرا باید بخت را عتاب از خانه راند؟اگر تو دچار سرنوشت بد شوی، ناچار باید فرصت دیگری بجویی تا بدی  ها را به خوبی بدل کنی ، واین شاید در مشیت او نباشد. پس دری را که خدا به انگشت رحمت می کوبد به دل خوشی بگشای . که آن در که خدا با مشت بکوبد بر جای نمی ماند. آن که انتخاب نمی کند ، خدامرده اش می داند. تو انتخاب کن. بیهوده چشم می گردانی در کاسه یسر به امید بختی فراختر،که می داند بزرگترین دانه ی باران کی فرو می بارد؟ تو از همه ی باران تر دامن باش . مثل آن سه مرد را نشنیدی که:اولی  دلش نمی آمد یک شاهی در کاسه گدا بیندازد و دومی در کاسه  ی گدا به جای پول، نجاست می ریخت و سومی کاسه را با نجاست هایش – یک جا – می دزدید؟دنیا همین است،یافریب می دهی یا  فریب می خوری. یا می دزدی یا ازتو  می دزدند.خشت دنیا را با همین گل زده اند.آن که غارت می کندهم جوار شادی است و آن که غارت می شود انبان اندوه.

 

 

اما رسم جهان است که شادی واندوه باهم می آیند. هرزمان با یکی ازآن ها بر سر سفره نشسته باشی دیگری در بسترت  خفته است .تو با اندوه بر سر سفره بنشین. بگذار تا شادی همخوابه ات شود .که اندوه پتیاره ایست هزار خوابه که چون نان از سفره توبرچینندبه سراغ دیگری می رود.اما شادی آن زنی است که دراندرونی همیشه به انتظار نشسته است.و حق در این دنیا با کسی است که  قفل اندرونی که به کلید او گشوده می شود .وهموست که پیروزاین جهان است.پس نباید توقعی زیاده تر از یک کاسه ی پر برنج از این دنیا داشته با شی که هرکا سه ای افزون تر، دزدی را برخانه ات به انتظار می نشاند گاهی باید آنچه جهان به ما می گوید بشنویم وصبور باشیم.اما اگر شندیم باید که قفل از در برداریم. حتی اگر مرگ برآستان ایستاده باشد. مگر با چند بار مردن چه بدست می آید وقتی تنها یک بار مردن آدمی را کفایت می کند؟ ماکه تا قیام قیامت زنده نیستیم به وا… که مرگ به انسان ازهمه چیزنزدیک تر است پشت هر پستو صورتی از مرگ ایستاده مانده است. مرگ مهمان است.می آید وبر در می زند اذن می خواهد وبه درون می اید وتو چه داری جز ریشه جان تا بر سفره ات بگذاری ؟دار بقا دامگاه است.بردانه ی دنیا تک نزده در صید صیادی.پس کاری بکن.دستی بجنبان .تیر را رها کن .این مشیت تو باشد شاید ….

{میراندا}

امروز زن های شاه زاده ها را شکوه السطنه، اندرونی شاه دعوت کرده به جهت اسم گذاری پسرتازه شاه که بدر السطنه  است . حدیث ها دارد این بچه لندوک راپرتش را همان اول که بدر السطنه ماه پس انداخته داده اند به شاه که پسرک تخم وترکه ی میرزا قشمشمی است که التزام رکاب بوده در اولین سفر شاه به فرنگ جهت دیلماجی عرایض اصحاب فرنگی.دراندرونی نقل است که جهت همین را پرت  بوده که  کار آنقدر سخت شده که عاقبت یوز باشی مجبور به  وساطت شده تا این دزد گله ی شاهی به تبعید همدان رود به جای خوردن  قهوی قجری.خود شاه به جهت همین نقل وگفت ها رغبت  نداشت جهت جشن وانعام .شکوه السلطنه از اول پیش انداز این کار شد . این که زن عقدی شاه دعوت زن های شاه زاده ها گرفت از با بت پسر زن صیغه ای به جهت نقل دیگری است که میان زنان اندرونی افتاده از باب قصد باجی معصومه جامه دار شکوه السلطنه.

 

{نیلوفر}

در اندرونی چو افتاده که باجی را دیده اند دست در کار سقط کردن پسرک . گویا به سعایت شکوه السلطنه. زنک زاج به حلق پسرک می کرده  انگار .خدا راست  ودروغ این کار عالم است وبس. هر چه بود شکوه السلطنه هم باجی معصومه را به کار داغ درفش داده وهم در کار بدر السلطنه پیش اندازی کرده.آدم فرستاده منزل ملا محمود کاشی جهت استخاره ی روزمیمون .ایشان هم این روز راپیغام کرده اذن از شاه خواسته اند .دیروز که شاه کسالتی عارض بوده ودر کاخ به بستر بوده از جانب خواجه باشی  که پیغام فرستاده که کار اسم گذاری فعلا نباشد اما شکوه السلطنه دیشب که نوبت اندرونی داشت چه به گوش شاه خوانده که رضایت حاصل شده ا…اعلم. وعده به مبارکی به همین امروز افتاده شاه امروز خروس خوان جهت تشرف به حرم امامزاده عبدالظیم با چهار بندگان شهریاری راهی شدند دودسته جلودار ودو دسته عقبه .نایب السلطنه هم در التزام رکاب ملوکانه قصد شکر گذاری حلول پنجاهمین سال سلطنت است وبی اثر شدن قرن بد نحوست که در طالع سلطان بوده از اعوان سلطنت . 

{مهسا}

امر بود ناهار در چشمه علی صرف شود به وقت برگشت .کار اسم گذاری که میان افتاد به تدبیر شکوه السلطنه ،تعطیل فرمودند وامر به مراجعت دادند .صبح که خبر امده شاه حکم خود باطل کرده به خواست دل شکوه السلطنه ،معرکه افتاده در اهل اندرونی.کوچک خانم رشتی دوره افتاده خلعت می گیرد از جهت کارستان شکوه السلطنه. اهل اندرونی مانده اند و اوهون و تولوپ شکوه السلطنه.کدورت افتاده از این بی قاعدگی کار سلطان.بدرالملوک زن کوچک شاه متصل از سودا و بلغم که این روز ها عارض شاه شده نقل می کند. هر چه هست امروز کدورت بالا گرفته،دو فقره گیس کشی کرده اند ازاذان صبح تا حالا بابت همین امور.عمده این است که ناز شصت دارد این کار شکوه السلطنه با آن شاه هرهری مذهب.همت کرده این زن.دیشب تا پاسی از شب رفته رخت کدورت برمی چید از دل شاه.خواب از چشم اهل اندرونی گرفته بود بس که رفت و آمد داشت به جهت حضور شاه.معرکه ی خنده بود. شاه متصل مزاح فرمایش می کردند به ترکی.

{میراندا}

انگار نه انگار که کسالتی عارض بوده است این روزها شاه پشت اتاق من بود،این خوابگرد شب های اندرونی شاهی و شکوه السلطنه میدان دار. من متصل اتاق را شماره میکردم باقدم هایم.خواب در کار نبود.اگر میل هم بود،مجال نبود زبان گرفته بودم که:”زندگی هر کس باید هدفی داشته باشد،امیدی.امید زن های این اندرون چه هست در این زندگی؟همین شکوه السلطنه،دخترامین خلوت،زن عقدی شاه. تنها به امید نوبت دیدار به هر سه ماه یک بار؟”

 

 

پهلو به پهلوی اتاق همه ی زنهای اندرونی،اما غایب از نظر او بیست و چهار سال غیبت برای این فراموش شده ی اندرونی شاه.

دوار گرفته بود این سر.

“وقتی آدم به هدفش رسید دیگر چه کاری دارد جز این بنشیند و خستگی در کند؟”

من بی نصیب از نوبت چه کنم .با این خستگی که نیست. نبوده است.

“اگر شاه مرا به جای او وعده گرفته بود شکوه السلطنه در اتاق قدم شماره می کرد امشب؟”،آه از این دوار سر.نبودم.شکوه جان نبودم ونخواهم بود.نیستم.بیست و چهار سال سر شد و نشدم.حالا هم…دیگر نمیخواهم. چقدر ترسیدم از خودم.بازمتصل اتاق را شماره کردم.

“ما زن ها چه میخواهیم در این اندرونی؟حاجت از چه می خواهیم؟”

زن های طاق و جفت شاه .مرغ های مرغدانی با یک خروس .خوردن آب ودانه در جوار پرهای رنگین این خروس .صاحب این مرغدانی یک به یک این مرغها رامی برد و باز تخم هایی هستند که مرغ می شوند .حشمت السلطنه رفت .بدر الزمان .زمان خانم.

“اگر روزی کار به رفتن خروس برسد؟”

چه غم،یک خروس هزار رنگ دیگر.

وای از این دوار سر .چه وقت بود که اندرونی ازنفس واماند .خروس خوابیده مرغها تخم هایشان راشماره می کنند.ومن قدم هایم راتا اذان صبح .قصد نماز کردم .چقدر ترسیدم از خودم نیت به نماز بود یا دیدار او؟او که مرا نمی دید .بیست وچهارسال بود که نمی دید و باز نخواهد دید از اتاق بیرون امد .مرغها بیدار می شدند تک به تک.وخروس در کنج مرغدانی به خواب بود شاید.پس خروسخوان این صبح که بود ؟به حوضخانه نرسیده از اندرونی شکوه السلطنه بیرون تشریف آوردند .خروس این صبح بود که آمده بود .تر دماغ.انار تازه شکفته.بابال هایش که کر و فری به اندرون می بخشید .اندرونی زنده شد به خنده های بی پروای این خروس شاهانه .معرکه ی التفات شاهنامه بود .مرغها در فکر نطفه ی تخم مرغ امروز مس سر می کردم.

ناغافل روی به من فرمود

{ناصرالدین شاه}:”تو خواب نداری ضعیفه؟”

چقدر ترسیدم از خودم با من بودند .با این مرغ بدون تخم مرغ.وای از این دوار سر بامن بودند غایب این همه سال .

{ناصرالدین شاه}:”چقدرمتصل لکه رفتی در این اتاق خرابه ی اندرونی ؟”

در سرم مکرر صدایی بود “او نگاه خداست.از نگاه خداگریزی نیست .می گریزیم اما باز به او نزدیک تر می شویم .”

زبان در کامم نمی ماند وای از این زبان سرخ در دوار سر ، عرض شد:

“در قلب من جای کوچکی هست ودر ان دختری کوچکی که هنوز شش سال دارد این همیشه انتظار می کشد.”

منظور یاد اوری ان روز بود در بیست و چهارسال پیش تر که مردی پنجاه ساله که همین شاه بود در دوشان تپه دختری شش ساله را که من باشم دید و هوا گرگ ومیش نشده دختر را به صیقه نود ونه ساله زایل کرد یک باره بادی بی وقت در حیاط اندرونی شلتاق کرد.

بی برهان وبی دلیل.شلتاق کش کلاه شاهی را با خود برد تا باغچه ی نسترن،آن جا که من ایستاده بودم. من چقدرترسیدم از خودم.شکوه السلطنه لب به دندان گرفت .دعای رفع نحوست خواند. صدو هشتادوچهارمین زن صیغه ای  شاه.

“وای،چرا چنین کرد این باد بی وقت ؟”.

 

 

شاه قدری مکدرفرمودند:

 {ناصرالدین شاه}:”چیزی نبود.مشتی باد وبد خلقی از اسمان فرو ریخت شکوه جان “.

صدا مضطرب بود . قوقولی قوی ای که مو بر تن سیخ می کرد. دردلم گفتم”این مرد یک ماهیست .یک ماهی در چشمه ی بی اب “.

{ناصرالدین شاه}:”پتیاره،کلاه را بیاور “.

مرده بودم .

“اوست که می داند کار جهان با مردگان به هم نمی اید “.

همین صدا در سرم می کوفت.

{ناصرالدین شاه}:”این کلاه شاهی چقدر باید در این پهن بماند ،زنک “.

{مادر}“همه ی دنیا مال اوست، بقیه ی مااجاره اش کرده ایم .او سوار اسب و ماپهنش را جمع می کنیم “.

مادرم چه خوب گفته بود.

کلاه را شکوه السلطنه اورد .کلاه بر سر می رفت.شتاب در قدم هایش کرده بود .دیگر خنده نبود .اخم بود.به در اندرونی نرسیده عرض کردم “:چرابعضی از خاطره ها درذایقه می ماند ،بعضی در شامه وبعضی در دل؟”

گفتم یا نگفتم ؟چقدر ترسیدم از خودم .قدم هاسست شد .

{ناصرالدین شاه}:”به کدام اتاق منزل دارید …این ؟”

با من بود ؟حیران شدم وای از این دوار سر نشانی اتاق من ..می دانست وباز نمی امد ؟

عرض  شد”همین ” .من گفتم ” همین .همین اتاق حجله ی بی داماد .”

چرا گفتم ؟ چقدر ترسیدم از خودم .

فرمودند

{ناصرالدین شاه}:”به حجله می اید داماد …همین امشب “.

شنیدم یا نشنیدم ؟وعده میگرفت از من .خروس میل خواندن کرده

بود .اما چه پرکدورت

 

 

{ناصرالدین شاه}:”گاه بی وقتی است امشب “.

این همه کنج چرا؟چرا این همه بغض بعد از بیست و چهار سال ؟

{ناصرالدین شاه}:”فقط مرگ گاه بی وقتی است .چه بود نامت ؟”

“مرجان “

{ناصرالدین شاه}:”مرجان؟باز مرجان ؟این همه مرجان در اندرونی چرا؟”

“شما فرمودید مرجان”.

{ناصرالدین شاه}:”لب اب بودی ؟”

“با کوزه ای لب پر .”

{ناصرالدین شاه}:”پس همان مرجان باش”.

“جانی نمانده.مرده مرجان “.

شنیده یا نشنیده امر به رفتن شد .نهیبی به دلم زدم: “. زنک ،ضعیفه ،پتیاره صیغه ی نود و نه ساله ،بر بدنی خسته زخم می زند.این میزند.این رنج قدرتی دارد که می درد.

صدای مادرم با من بود

{مادر}: ” به دنیا بیش از ان که باید  _به خیر گی _منگر مرجان .”

“من که مرجان نیستم.”

 

 

{نیلوفر}

وای از این دوار سر .چقدرمی ترسم از خودم….هر باید بشود همین امشب بشود .ویران می کند  عتاب خدا خانه ای را که به چراغ همت روشنی نمی گیرد .هستند مردهای زیادی که جایی ندارند بروند .حتی اگر این مرده ها شاه باشند . من این همه ازمرگ گفتم چرا؟چقدر می ترسم از خو دم .آه از این شب که باید تاصبح برود…تو دستی نجنبان .قمر در عقرب نمی نشنید از برای شروع.

همین که شروع کنی خوبیست. همین امشب . این مشیت من وتوست شاید…

میل دارم اورا از روبه رو بزنم . با یک نوغان روس. دیده ام چه می کنداین نوغان روس با مرده .این سلطان ان روز که پدر را در دوشان تپه تفنگ زد نوغان داشت.یا شاید نداشت ومن خیال می کنم داشت .اما داشت . هیچ شست تیری با مرده آن نمی کند که نوغان با مرده ی پدر کرد .مراتب دارد مردن با این نوغان روس . اول صداست که می اید غرش می کند . غرشی که کر می کند گوش مرده راو گوش صاحبان  مرده را .

 

{مادر}:”من نمی شنوم مرجان.پدرت چیزی نگفت وقت مردن؟”

“نگفت”.

بس که کر شده بود از هیبت غرش این مردن. صدا صدای آسمان بود وقتی آبستن باران است .امااین یکی نه باران دارد که مرگ دارد.

{مادر}:”کاش بارانمی امدمرجان به جای مردن “.

“نیامد.”

بعد دود می اید می ایستد میان نوغان و آن که تیر نوغان می میرد.

{مادر}:”کاش صورت پدرت پیدا بود مرجان.نگاهش می کر دیم این دم اخر .”

“نبود.همه جا دود بود.”

مثل مهی که همراه باران می آید و نه روی خاک با باژگون میان آسمان  وزمین می ایستد.می ماسد.می ماسد میان تو و هر چه پشت باران است.

{مادر}:”باد که امد مرجان. نیامد؟”

“امد”

مه که در باد می رود مرده را می بینی که هنوز ایستاده.باگوش های کروچشمی که از دود می سوزد.زخمی دهان گشوده در اوست .فریاد نه از گلو که ازهمان زخم بیرون می زند.

{مادر}:”پدرت چیزی نگفت وقت مردن؟”

“هیچ نگفت مادربس که مرده بود.”

وپشت زخم کثافتی است که از درون به بیرون سر ریز می کند همراه روده ها که هم چون گره ای سرخ وکور ودست های مرده ای ایستاده خوشکیده است.پدرم متصل روده ها را در شکم می ریخت از شرم عریانی.

{پدر}:”مرا لخت کردید حضرت اشرف.حیایی بود میان من و مرجان .”

دیگر نبود .تنها سرخی خون بود که می پاشید ومی پاشید از زخم پدر .

{مادر}:”مایه خجالت شد مرجان پیش سلطان هر چه آب در دوشان تپه هست هم که برای شستن کثافت این خون کفایت ندارد.”

 

 

“برای شستن دست های من هم بس نیست .”

ونبود.و حالا در همین موقع است که مرده ی ایستاده که امروز نوبتش باپدرمن بود ارام ارام می نشست.می خوابید ومی مرد.

{پدر}:”جسارت نباشد این مردن حضرت اشرف.ناغافل بودقسم به خاک پای خودت.”

{ناصرالدین شاه}:”چه دیرمی میرند این پدرسوخته ها؟”

{پدر}:”تصدقت مردن به همین سختی است.”

{مهسا}

باورکن وقتی فکرش رامی کنم.می بینم هرکاری مشکل است خصوصا همین ادم کشی بی حکمت نیست که میرغضب ها کامله مردنشده ریق رحمت سرمی کشند دراین دنیا. بس که مرارت دارداین کار.همین میرزاجعفرمیرغضب-رحمت ا…- که این همه مقبولیت داشت پیش شاه.مزاحش راشنیده ام دراندرونی ازقول شاه.گویادرنوبت وعده ی تاج خانم اززبان مبارک خودشان شنیده که میرزاجعفردروقت میرغضبی ثقل سرد می کرده ازیک ماه تایک ماه.به وقت عمل دچارسلسله البل می شده. تا ان جاکه اگر گره ای درکارپیش آمدمی کرده پیشاب درهمان تنبان میرغضبی می کرده.وشاه چه می خندید ازدست این میر غضب.

{ناصرالدین شاه}:”چه کردی میرزا جعفر . چه کردی .”

{میر غضب}:”بس که خون در سرم می جوشد سلطان .”

{ناصرالدین شاه}:”این که خون نیست پدر سوخته، پیشاب است.میرغضبی هم هست لاکردار.”

چه می خندیدشاه از کار این میر غضب .

{میر غضب}:”میل دارم او را بزنم مرجان.از روبه رو و پشت سر فرق زیادی ندارد.”

“بزن.”

{میر غضب}:”دلم نمی خواهد جا درجا بمیرد .آرزو دارم که چند روزی پس از آن زنده باشد.”

“بزن.”

{میر غضب}:”فکر کشتن او خواب و خوراک را از من گرفته “

“بزن”

{میرغضب}:”نمی توانم مرجان”

“چرا میر غضب ؟”

{میرغضب}:”ادمی که از مرگ می ترسد پیش از آن که مرگش فرا رسد چندین بارمی میرد.”

“تو از مرگ می ترسی یا شاه،میر غضب؟”

 

طلوع فیلم جزو شرکت های ساخت تیزر تبلیغاتی می باشد.

 

چه می خندید شاه از کار این میر غضب.

{میر غضب}:”عاشق بودم مرجان.عاشق به عروسی که پیر مرد از دوشان تپه برکجاوه نشاند و برد.همه ی راه از دوشان تپه امدم خیره برکجاوه.کاش با ان موها که داشنی-مرجان-خود را می آویختی از میله ی کجاوه.همه ی راه آمدم از دوشان تپه تا باز کنم اویختگی مویت از مرگ را که برکجاوه بسته بودی.”

“نبسته بودم”.

{میرغضب}:”دیدم که ماندم”.

چه می خندید شاه از کار این میر غضب.

{ناصرالدین شاه}:”چه کردی میرزا جعفر،چه کردی با این پیشاب میر غضبی”.

{میر غضب}:”نگهش داشتم به قدر چهار سر که در سبد انداختم تصد قت.همه ی جانم پیشاب شد و نگهش داشتم. ان قدر که در پیشاب مردم”.

{میر غضب میمیرد}

{ناصرالدین شاه}:”تاج خانم، این میرزا جعفر،میر غضب ما که امروز ریق رحمت سر کشید حکایت شیرینی داشت پدر سوخته. مثلش مثل ان گاومیشی بود که سر بلند می کرد و به سوی هلال ماه نعره می کشید زبان بسته خیال می کرد هلال ماه شاخ اوست که ان بالا در اسمان گیر کرد.”

امروز تو میر غضب باش و کاری بکن.

{میراندا}

ولیعهد از تبریز پیشکش ارسال کرده به جهت سر سلامتی شاه.همراه یک قوچ که چهار مرد هم تاب قوه اش را نیا وردند دیروز و همین امروز. ولیعهد قوچ را فرستاده جهت قربانی برای دفع بلا از ذات همایونی. بیچاره متصل دو شب خواب نما شده. هر دو بار توفانی درکار بوده در دریا،نعوذ به ا… به مثل توفان نوح.شاه میان تو فان مستاصل بوده. ولیعهد آنقدر خوف کرده که هر دوشب تا اذان صبح یک نفس جز نماز وحشت هیچ نخوانده. معرکه ای بود آن دو شب در اندرون تبریز. هر که بوده از خواجه و جماعتزنان سر کتاب دیده و استخاره کرده. همه بد امده. اخر چاره دیدندازاردبیل ایینه بین بیاورند تعبیر کنند. مردک پنج بارسفره ی اسطرلاب انداخته، هر دفعه در یک گوشه ی اتاق تا عاقبت به بار پنجم کار راست امده.عرض کرده.”کار به گوسفندی می ماند که همیشه در پوستکلفتش پنهان بوده.امسال که سال موش است احتیاط نشودعنقریب کسی پیدا میشود پوست را بجود.”

ولیعهد که خوف کرده عنقریب دستور داده جهت نذر مهیا کند. شک به احتیاط شده که شاید ریختن خون در تبریز افاقه به کار تهران نکند.مصلحت دیده اند قوچ را راهی پایتخت بکنند.اهل اندرونی ولیعهد همه هم که دیدهاند کار سخت است احتیاطا فرستاده اند دهات سراب سردختری که پارسال دیگ نذرش  یک من به سه من ری داشته اورده اند همراه قوچ راهی کردند به نیت نذر سلامتی شاه و اندرون. بی چاره دخترک پهن گاو را از شاه توفیر نمی دهد بس که در سراب سر از آدمیزاد به دور بوده. امروز که یک نظر دیدمش دلم اتش گرفت از این شر که مبتلا به بخت سیاهش داشته اما دلسوخته چه قیراط دارد برای این اندرونی جز بوی تعفن. خدا عالم است که چه قدر باید بماند دراین اندرونی تا جاگیر و واگیر شود. مثل من ادمی بیست و چهار سال برش گذشت و نشد این یکی که انگار قصد پنجاه ساله دارد.تف به نکبت این پیشانی نوشت که امثال من واین دخترک داریم.از صبح متصل در خزینه اندرونی مانده تا چرک دهات سراب سر از بدنش فیتیله شود.

نمی شود. اب ندیده انگار این همه سال این تن دلمه بسته.خدیجه تو نتاب که از فیل چرک می گیرد به یک طرفه العین حریف نشد بااین چرکاب تن تا وقت اذان ظهر. معکره ای از صبح در این خزینه ای اندرونی به واسطه ی این دخترک. هر کس در این خیال چاره ای است الا خود دخترک.بیچاره مانده حیران در اب خزینه به صورت خودش.ندیده این صورت را به خواب هم این پهن گیر سراب سر.متصل شیون می کند و به لفظ ترکی با آب خزینه گفتگو می کند:

{نیلوفر}

“این تویی گل بادام، دختر خندان؟”

خزینه شده عزا خانه از جگر سوزی این قیامت که به پا کرده این دختر سراب سری.

{نیلوفر}

“این تویی گل پسته ،انار سر بسته؟”

نیست.در این اندرونی هیچ کس نیست.باشد هم خودش نیست.دیدم چه خوب می گوید این اب حقیقت را. خیر ماندن در این به صورت خودم.

اولاد ارشد حجله گیرمادربودبه وقت شوی دوم و به وقت ابستنی های بعد همه چله گیر.به شش سال نرسیده دو محمد حسین نمانده به گور کردیم دردوشان تپه وبازمحمد حسینی بود که داشت ازراه می امد.

{مادر}:”انقدر بر خشت می نشینیم تا یا یک محمدحسین بماند یا همه یه دوشان تپه بشود گورستان محمد حسین”.

{میراندا}

کاش من هم مرجان نبودم دردوشان تپه ،محمد حسین بودم.باریکه ای را داشتم از خودم .باپیشانی نوشتی که یک بار مردن در ان خط بود. چه کردی با من سلطان. با ما چه کردی.مادر دوشان تپه را محمد حسین ابد کرد،تو این اندرونی را مرجان اباد .

{مهسا}

” می شدم. برایت مرجان میشدم اگر امده بودی. اگر این در گشوده بودی. “

ناصرالدین شاه:”چقدر گشودم و ندیدم.زنک. “

{مهسا}

” مرجان در این اخرین بود اگر می گشودی. “

ناصرالدین شاه:”همین در؟”

 

 

{مهسا}

” همین در.”

ناصرالدین شاه:”اگر نباشی؟ “

{میراندا}

در آب خیره مانده ام به صورت دخترک.

{ناصرالدین شاه}:”دراندرونی در دیگری نمانده.نخواهد ماند.”

{میراندا}

دست بردم برشانه های دخترک

{همسا} 

بر مو هایش.

{نیلوفر}

فرو بردم درآب ان صورت که خیره در آب بود.فرو بردم . 

{میرادا}

انگارهیچ زمان دختری از دهات سراب سر نبود دراین مرجان آباد.

{همه با هم}

“با ما چه کردی سلطان؟چه کردی با من؟”.

پایان