نمایشنامه باد اسب است

توسط tolofilmblog در متن فیلمنامه بدون دیدگاه

نمایشنامه باد اسب است

 

محمد چرمشیر

۱.{مرد رمال} برای شروع، پیدا کردن موقعی خاص لازم نیست. این که اول سالی باشد یا به جهت اتفاقی عمده. هر وقت شروع کنی خوبست. امروز باشد یا دیروز . خروسخوان یا وقت تیرگی شب. عمده این است که نیت باشد وگر نه نیم چارک همت، آدمی را کفایت می کند به جهت شروع هرکار.و عمده تر این است که چه نوشته باشد بر پیشانی روزگار این خط نگار عالم بد سگال، تو تیر را از چله می کشی و آن که هدف می نشاند اوست. اوست که دانسته  ونا دانسته را مداند،خوب وبد را. تو تنها انتخاب می کنی . اگر تو از یک فرصت خوب استفاده نکنی شاید سر نوشتی نحس نصیب تو شود . آن که بر در خفته است شاید بخت باشد. چرا باید بخت را عتاب از خانه راند؟اگر تو دچار سرنوشت بد شوی، ناچار باید فرصت دیگری بجویی تا بدی  ها را به خوبی بدل کنی ، واین شاید در مشیت او نباشد. پس دری را که خدا به انگشت رحمت می کوبد به دل خوشی بگشای . که آن در که خدا با مشت بکوبد بر جای نمی ماند. آن که انتخاب نمی کند ، خدامرده اش می داند. تو انتخاب کن. بیهوده چشم می گردانی در کاسه یسر به امید بختی فراختر،که می داند بزرگترین دانه ی باران کی فرو می بارد؟ تو از همه ی باران تر دامن باش . مثل آن سه مرد را نشنیدی که:اولی  دلش نمی آمد یک شاهی در کاسه گدا بیندازد و دومی در کاسه  ی گدا به جای پول، نجاست می ریخت و سومی کاسه را با نجاست هایش – یک جا – می دزدید؟دنیا همین است،یافریب می دهی یا  فریب می خوری. یا می دزدی یا ازتو  می دزدند.خشت دنیا را با همین گل زده اند.آن که غارت می کندهم جوار شادی است و آن که غارت می شود انبان اندوه.

 

 

اما رسم جهان است که شادی واندوه باهم می آیند. هرزمان با یکی ازآن ها بر سر سفره نشسته باشی دیگری در بسترت  خفته است .تو با اندوه بر سر سفره بنشین. بگذار تا شادی همخوابه ات شود .که اندوه پتیاره ایست هزار خوابه که چون نان از سفره توبرچینندبه سراغ دیگری می رود.اما شادی آن زنی است که دراندرونی همیشه به انتظار نشسته است.و حق در این دنیا با کسی است که  قفل اندرونی که به کلید او گشوده می شود .وهموست که پیروزاین جهان است.پس نباید توقعی زیاده تر از یک کاسه ی پر برنج از این دنیا داشته با شی که هرکا سه ای افزون تر، دزدی را برخانه ات به انتظار می نشاند گاهی باید آنچه جهان به ما می گوید بشنویم وصبور باشیم.اما اگر شندیم باید که قفل از در برداریم. حتی اگر مرگ برآستان ایستاده باشد. مگر با چند بار مردن چه بدست می آید وقتی تنها یک بار مردن آدمی را کفایت می کند؟ ماکه تا قیام قیامت زنده نیستیم به وا… که مرگ به انسان ازهمه چیزنزدیک تر است پشت هر پستو صورتی از مرگ ایستاده مانده است. مرگ مهمان است.می آید وبر در می زند اذن می خواهد وبه درون می اید وتو چه داری جز ریشه جان تا بر سفره ات بگذاری ؟دار بقا دامگاه است.بردانه ی دنیا تک نزده در صید صیادی.پس کاری بکن.دستی بجنبان .تیر را رها کن .این مشیت تو باشد شاید ….

{میراندا}

امروز زن های شاه زاده ها را شکوه السطنه، اندرونی شاه دعوت کرده به جهت اسم گذاری پسرتازه شاه که بدر السطنه  است . حدیث ها دارد این بچه لندوک راپرتش را همان اول که بدر السطنه ماه پس انداخته داده اند به شاه که پسرک تخم وترکه ی میرزا قشمشمی است که التزام رکاب بوده در اولین سفر شاه به فرنگ جهت دیلماجی عرایض اصحاب فرنگی.دراندرونی نقل است که جهت همین را پرت  بوده که  کار آنقدر سخت شده که عاقبت یوز باشی مجبور به  وساطت شده تا این دزد گله ی شاهی به تبعید همدان رود به جای خوردن  قهوی قجری.خود شاه به جهت همین نقل وگفت ها رغبت  نداشت جهت جشن وانعام .شکوه السلطنه از اول پیش انداز این کار شد . این که زن عقدی شاه دعوت زن های شاه زاده ها گرفت از با بت پسر زن صیغه ای به جهت نقل دیگری است که میان زنان اندرونی افتاده از باب قصد باجی معصومه جامه دار شکوه السلطنه.

 

 

{نیلوفر}

در اندرونی چو افتاده که باجی را دیده اند دست در کار سقط کردن پسرک . گویا به سعایت شکوه السلطنه. زنک زاج به حلق پسرک می کرده  انگار .خدا راست  ودروغ این کار عالم است وبس. هر چه بود شکوه السلطنه هم باجی معصومه را به کار داغ درفش داده وهم در کار بدر السلطنه پیش اندازی کرده.آدم فرستاده منزل ملا محمود کاشی جهت استخاره ی روزمیمون .ایشان هم این روز راپیغام کرده اذن از شاه خواسته اند .دیروز که شاه کسالتی عارض بوده ودر کاخ به بستر بوده از جانب خواجه باشی  که پیغام فرستاده که کار اسم گذاری فعلا نباشد اما شکوه السلطنه دیشب که نوبت اندرونی داشت چه به گوش شاه خوانده که رضایت حاصل شده ا…اعلم. وعده به مبارکی به همین امروز افتاده شاه امروز خروس خوان جهت تشرف به حرم امامزاده عبدالظیم با چهار بندگان شهریاری راهی شدند دودسته جلودار ودو دسته عقبه .نایب السلطنه هم در التزام رکاب ملوکانه قصد شکر گذاری حلول پنجاهمین سال سلطنت است وبی اثر شدن قرن بد نحوست که در طالع سلطان بوده از اعوان سلطنت . 

{مهسا}

امر بود ناهار در چشمه علی صرف شود به وقت برگشت .کار اسم گذاری که میان افتاد به تدبیر شکوه السلطنه ،تعطیل فرمودند وامر به مراجعت دادند .صبح که خبر امده شاه حکم خود باطل کرده به خواست دل شکوه السلطنه ،معرکه افتاده در اهل اندرونی.کوچک خانم رشتی دوره افتاده خلعت می گیرد از جهت کارستان شکوه السلطنه. اهل اندرونی مانده اند و اوهون و تولوپ شکوه السلطنه.کدورت افتاده از این بی قاعدگی کار سلطان.بدرالملوک زن کوچک شاه متصل از سودا و بلغم که این روز ها عارض شاه شده نقل می کند. هر چه هست امروز کدورت بالا گرفته،دو فقره گیس کشی کرده اند ازاذان صبح تا حالا بابت همین امور.عمده این است که ناز شصت دارد این کار شکوه السلطنه با آن شاه هرهری مذهب.همت کرده این زن.دیشب تا پاسی از شب رفته رخت کدورت برمی چید از دل شاه.خواب از چشم اهل اندرونی گرفته بود بس که رفت و آمد داشت به جهت حضور شاه.معرکه ی خنده بود. شاه متصل مزاح فرمایش می کردند به ترکی.

{میراندا}

انگار نه انگار که کسالتی عارض بوده است این روزها شاه پشت اتاق من بود،این خوابگرد شب های اندرونی شاهی و شکوه السلطنه میدان دار. من متصل اتاق را شماره میکردم باقدم هایم.خواب در کار نبود.اگر میل هم بود،مجال نبود زبان گرفته بودم که:”زندگی هر کس باید هدفی داشته باشد،امیدی.امید زن های این اندرون چه هست در این زندگی؟همین شکوه السلطنه،دخترامین خلوت،زن عقدی شاه. تنها به امید نوبت دیدار به هر سه ماه یک بار؟”

 

 

پهلو به پهلوی اتاق همه ی زنهای اندرونی،اما غایب از نظر او بیست و چهار سال غیبت برای این فراموش شده ی اندرونی شاه.

دوار گرفته بود این سر.

“وقتی آدم به هدفش رسید دیگر چه کاری دارد جز این بنشیند و خستگی در کند؟”

من بی نصیب از نوبت چه کنم .با این خستگی که نیست. نبوده است.

“اگر شاه مرا به جای او وعده گرفته بود شکوه السلطنه در اتاق قدم شماره می کرد امشب؟”،آه از این دوار سر.نبودم.شکوه جان نبودم ونخواهم بود.نیستم.بیست و چهار سال سر شد و نشدم.حالا هم…دیگر نمیخواهم. چقدر ترسیدم از خودم.بازمتصل اتاق را شماره کردم.

“ما زن ها چه میخواهیم در این اندرونی؟حاجت از چه می خواهیم؟”

زن های طاق و جفت شاه .مرغ های مرغدانی با یک خروس .خوردن آب ودانه در جوار پرهای رنگین این خروس .صاحب این مرغدانی یک به یک این مرغها رامی برد و باز تخم هایی هستند که مرغ می شوند .حشمت السلطنه رفت .بدر الزمان .زمان خانم.

“اگر روزی کار به رفتن خروس برسد؟”

چه غم،یک خروس هزار رنگ دیگر.

وای از این دوار سر .چه وقت بود که اندرونی ازنفس واماند .خروس خوابیده مرغها تخم هایشان راشماره می کنند.ومن قدم هایم راتا اذان صبح .قصد نماز کردم .چقدر ترسیدم از خودم نیت به نماز بود یا دیدار او؟او که مرا نمی دید .بیست وچهارسال بود که نمی دید و باز نخواهد دید از اتاق بیرون امد .مرغها بیدار می شدند تک به تک.وخروس در کنج مرغدانی به خواب بود شاید.پس خروسخوان این صبح که بود ؟به حوضخانه نرسیده از اندرونی شکوه السلطنه بیرون تشریف آوردند .خروس این صبح بود که آمده بود .تر دماغ.انار تازه شکفته.بابال هایش که کر و فری به اندرون می بخشید .اندرونی زنده شد به خنده های بی پروای این خروس شاهانه .معرکه ی التفات شاهنامه بود .مرغها در فکر نطفه ی تخم مرغ امروز مس سر می کردم.

ناغافل روی به من فرمود

{ناصرالدین شاه}:”تو خواب نداری ضعیفه؟”

چقدر ترسیدم از خودم با من بودند .با این مرغ بدون تخم مرغ.وای از این دوار سر بامن بودند غایب این همه سال .

{ناصرالدین شاه}:”چقدرمتصل لکه رفتی در این اتاق خرابه ی اندرونی ؟”

در سرم مکرر صدایی بود “او نگاه خداست.از نگاه خداگریزی نیست .می گریزیم اما باز به او نزدیک تر می شویم .”

زبان در کامم نمی ماند وای از این زبان سرخ در دوار سر ، عرض شد:

“در قلب من جای کوچکی هست ودر ان دختری کوچکی که هنوز شش سال دارد این همیشه انتظار می کشد.”

منظور یاد اوری ان روز بود در بیست و چهارسال پیش تر که مردی پنجاه ساله که همین شاه بود در دوشان تپه دختری شش ساله را که من باشم دید و هوا گرگ ومیش نشده دختر را به صیقه نود ونه ساله زایل کرد یک باره بادی بی وقت در حیاط اندرونی شلتاق کرد.

بی برهان وبی دلیل.شلتاق کش کلاه شاهی را با خود برد تا باغچه ی نسترن،آن جا که من ایستاده بودم. من چقدرترسیدم از خودم.شکوه السلطنه لب به دندان گرفت .دعای رفع نحوست خواند. صدو هشتادوچهارمین زن صیغه ای  شاه.

“وای،چرا چنین کرد این باد بی وقت ؟”.

 

 

شاه قدری مکدرفرمودند:

 {ناصرالدین شاه}:”چیزی نبود.مشتی باد وبد خلقی از اسمان فرو ریخت شکوه جان “.

صدا مضطرب بود . قوقولی قوی ای که مو بر تن سیخ می کرد. دردلم گفتم”این مرد یک ماهیست .یک ماهی در چشمه ی بی اب “.

{ناصرالدین شاه}:”پتیاره،کلاه را بیاور “.

مرده بودم .

“اوست که می داند کار جهان با مردگان به هم نمی اید “.

همین صدا در سرم می کوفت.

{ناصرالدین شاه}:”این کلاه شاهی چقدر باید در این پهن بماند ،زنک “.

{مادر}“همه ی دنیا مال اوست، بقیه ی مااجاره اش کرده ایم .او سوار اسب و ماپهنش را جمع می کنیم “.

مادرم چه خوب گفته بود.

کلاه را شکوه السلطنه اورد .کلاه بر سر می رفت.شتاب در قدم هایش کرده بود .دیگر خنده نبود .اخم بود.به در اندرونی نرسیده عرض کردم “:چرابعضی از خاطره ها درذایقه می ماند ،بعضی در شامه وبعضی در دل؟”

گفتم یا نگفتم ؟چقدر ترسیدم از خودم .قدم هاسست شد .

{ناصرالدین شاه}:”به کدام اتاق منزل دارید …این ؟”

با من بود ؟حیران شدم وای از این دوار سر نشانی اتاق من ..می دانست وباز نمی امد ؟

عرض  شد”همین ” .من گفتم ” همین .همین اتاق حجله ی بی داماد .”

چرا گفتم ؟ چقدر ترسیدم از خودم .

فرمودند

{ناصرالدین شاه}:”به حجله می اید داماد …همین امشب “.

شنیدم یا نشنیدم ؟وعده میگرفت از من .خروس میل خواندن کرده

بود .اما چه پرکدورت

 

 

{ناصرالدین شاه}:”گاه بی وقتی است امشب “.

این همه کنج چرا؟چرا این همه بغض بعد از بیست و چهار سال ؟

{ناصرالدین شاه}:”فقط مرگ گاه بی وقتی است .چه بود نامت ؟”

“مرجان “

{ناصرالدین شاه}:”مرجان؟باز مرجان ؟این همه مرجان در اندرونی چرا؟”

“شما فرمودید مرجان”.

{ناصرالدین شاه}:”لب اب بودی ؟”

“با کوزه ای لب پر .”

{ناصرالدین شاه}:”پس همان مرجان باش”.

“جانی نمانده.مرده مرجان “.

شنیده یا نشنیده امر به رفتن شد .نهیبی به دلم زدم: “. زنک ،ضعیفه ،پتیاره صیغه ی نود و نه ساله ،بر بدنی خسته زخم می زند.این میزند.این رنج قدرتی دارد که می درد.

صدای مادرم با من بود

{مادر}: ” به دنیا بیش از ان که باید  _به خیر گی _منگر مرجان .”

“من که مرجان نیستم.”

 

برای مطالعه بخش دوم این نمایشنامه کلیک کنید