نمایشنامه جايی ديگر

توسط tolofilmblog در متن فیلمنامه بدون دیدگاه

نمایشنامه جايی ديگر

 

نوشته هادی حجازی فر

شخصيت ها

پيرمرد پدر پرويز، فيروز و پيروز، بسيار پير و فرتوت

پرويز، فيروز و پيروز

پسران پيرمرد، به ترتيب سن. پيروز شهيد شده است.

نفيسه خواهرزاده ي پيرمرد

پدرام شوهر نفيسه

مهري زن فيروزه

شيرين زن پرويز

خورشيد پسر فيروزه و مهري، تنها فرزند آنها كه عقب مانده ي ذهني است.

عهديه كلفت خانگي

صحنه ي اول

اتاقي بزرگ در خانه اي قديمي با مبلمان قديمي به رنگ قرمز. غروب از پنجره ي سراسري و از پشت پرده ي توري پيداست. آواي دور جيرجيرك ها. صداي نوار قرآن از اتاقي ديگر شنيده مي شود. پيرمردي فرتوت، با سري طاس و موهايي در شقيقه ها كه تُنُك و سفيد است، بر روي صندلي چوبي بزرگي نشسته است و پتويي روي پاهايش دارد. پيرمرد تكان هاي ريز مي خورد و به ناگاه رعشه تمام وجودش را مي گيرد. سرش را بالا مي آورد و بسختي نفس عميقي مي كشد.

پيرمرد: پيروز بابا… منو ببخش… كجا مي ري؟ بذار زخماتو ببينم…هنوز از من دلگيري…؟ نرو بابا… لعنت به من… لعنت به من… خاك بر سر من ]با فرياد[  خدايا… چرا تمومش نمي كني…؟ آي… ]با صداي بلند شروع به گريه و زاري مي كند. [پرويز درحالي كه لباس مشكي پوشيده و كراوات زده است به سرعت وارد اتاق مي شود، به هنگام بستن در، رو به بيرون مي كند.

پرويز: چيزي نيست، الآن خدمت مي رسم  ]دستپاچه[ آروم باش… آروم باش. ]سعي ميكند صدايش بالاتر نرود. [ بابا آروم باش، كلي مهمون داريم، به خاطر سالگرد پيروز اومدن… پيرمرد با شنيدن اسم پيروز با صداي بلند هذيان مي گويد.

پيرمرد: واي پسرم… پيروز پسرم…

پرويز :آرومتر… آبرومون رفت… ]كمي عصبي[ بابا خواهش مي كنم.

پيرمرد: برو گم شو، راحتم بذار… همش تقصير شماست… چي مي خواي…؟ ديگه چيزي ندارم، تموم شد… راحتم بذارين!

پرويز: آروم باش. ]از شدت عصبانيت دندانهايش را به هم می فشارد و بالاي سر پدر ايستاده است[

پيرمرد: برو گم شو…

پرويز با عصبانيت دستش را روي دهان پيرمرد مي گذارد تا او را ساكت كند، پيرمرد با ناتواني تقلا مي كند و سرانجام خسته و بي رمق دست از تقلا برمي دارد و ازپامي افتد. از دري ديگر عهديه با چمداني وارد

مي شود. با ديدن صحنه، چمدان از دستش مي افتد. پرويز دهان پيرمرد را رها مي كند و با دستمالي صورت خود را پاك مي كند.

 

 

پرويز : ]رو به عهديه[ چته…؟! زود باش هرچي به دردش مي خوره بريز تو چمدون… بعد از رفتن مهمونا مي برمش…

عهديه: امشب؟

پرويز :آره… همين امشب.

عهديه : ] مي به او نزديك شود [ پس اين دفعه حتميه؟

پرویز : اينطوري براي همه خوبه… براي خودشم همينطور.

عهديه : ] دست در جيبش كرده و آبنباتي درمي آورد. [  بفرماييد…

پرويز : ]باتعجب[ اين چيه؟

عهديه: نعناعيه… بوي دهنو مي گيره… جلوي مهمونا خوبيت نداره…

پرويز: آره… راست مي گي، امشب يه كم زيادي خوردم ]قصدبازگشت به سالن را دارد [ من فقط مي خواستم آرومش كنم…صداش تا سر كوچه مي رفت، به مهمونا كه نمي شه گفت. ازبس پير شده، از بس… همش داره چرت و پرت مي گه… بالاخره پدر شهيده… ]با اشاره به چمدان[ خيلي سنگينش نكن.

عهديه :نه. فقط چيزايي كه به دردش مي خوره، لباساش و…

 

پرويز : ديگه هيچي به دردش نمي خوره … ] مي رود. [

عهديه: پس فاتحه ي اين خونه رو هم خوندين، مرديكه ي الدنگ عرق خور… مي بيني آقا؟ ]عهديه به سمت شمعدانهاي توي اتاق ميرود و يك يك آنها را روشن مي كند. [ مي گم آقا چقدر زودميگذره، چقدر همه چيز زود عوض مي شه… انگار يه شب بهاري توي حياط بخوابي و صبح زود از سوز سرماي زمستون بيدار بشي و ببيني برف همه جا نشسته و زمستون اومده…پنج سال گذشت آقا، به همين راحتي… عجب شب سردي بود،

يادته آقا وقتي از بنياد زنگ زدن…؟ گفتي پرويز و فيروز و بچه هارو خبر كن عهديه… من حرفاتونو از پشت در شنيدم،وقتي گفتين آقاپيروز شهيد شده… هيچ كدومتون گريه نكردين، فقط آقافيروز براي اولين بار جلوي شما سيگار كشيد… ولي من گريه تون رو ديدم آقا… بعد از نيمه شب، ته باغ… مثه همون شبي كه همه چيزتون رو بخشيدين به پرويز و فيروز… آقاپيروز رو هم از خونه انداختين بيرون، چون مي خواست بره جبهه،

چون مي گفت من هيچي از شما نمي خوام… خُب راس مي گفت آقا… پيروز و فيروز و بچه هاشون كه حلال و حروم سرشون نمي شه، يادمه خدابيامرز آقاپيروز يه بار آروم تو گوشم گفت توي اين خونه نماز نخون عهديه خانم… همه چي اين  خونه از پول حرومه فرداي روزي بود كه زن و بچه هاي چندنفر براي التماس اومده بودن اينجا تا شما از بهره ي پولتون بگذرين، تا شوهراشون رو نندازن زندون… آقا پيروز گفت سعي كن يه كار ديگه اي پيدا كني عهديه خانم گفتم پس شكم وامونده رو چطوري سيركنم گفت به خدا اين نون خوردن نداره، سعي كن از اينجا دل بكني. منم از اينجا مي رم عهديه خانم يه بارم نشد كه صداشو روم

 

 

پيرمرد پيروز تويي؟

عهديه : نه آقاجون،  منم عهديه.

پيرمرد: پيروزرو بگو بياد كارش دارم…

عهديه متحير مي ماند.

پيرمرد: كتك مي خواي عهديه؟

عهديه …: نه آقاجان، آقاپيروز كه… نيست كه…

پيرمرد: پيداش كن…

عهديه: باشه آقا.

پيرمرد: عهديه! فكر مي كني پيروز زير بار بره؟

عهديه: كدوم بار آقاجان؟

پيرمرد: نفيسه رو مي گم… مي خوام براش زن بگيرم… ] عهديه مي خندد [چيه خوشت اومد؟

عهديه :نفيسه كه شوهر داره آقاجان.

پيرمرد :عهديه ميخوام همه چي رو به نام پيروز كنم… به نام پيروز وزنش… نفيسه دختر خوبيه… پيروز دوسش داره… برو پيداشكن، برو.

عهديه شما بخوابين آقا،  من مي رم پيداش مي كنم.

 درحال گريه خارج می  شود نفيسه وارد مي شود، سياه پوشيده است.

پدرام: تو اينجايي…؟ كلي دنبالت گشتم…

نفيسه :ولي من كه الآن اومدم.

پدرام :خُب… آره.

نفيسه :] با تعجب [ تو خوبي؟

پدرام :تو چطور؟

نفيسه: خوبم.

پدرام :نيستي.

نفيسه : ] سكوت[ تو چته پدرام؟

پدرام  : من از اين خونه و از اين خونواده بدم مياد.

نفيسه: يعني نبايد مي اومديم؟

پدرام :بابا پنج سال گذشته!

نفيسه: پسرداييم بود پدرام…

 

پدرام :آره، مي دونم. اشكات رو هم ديدم. خوبه تو اومدي، وگرنه هيچكي از اينا حال و حوصله ي گريه كردن ندارن، آبروداري كردي جلوي غريبه ها، دستت درد نكنه.

نفيسه :  ] با ناراحتی[  تو مجلس ختم گريه مي كنن، تو عروسي هم مي خندن.

پدرام : بله مي فهمم، ولي آخه چقدر، ها…؟چشات شده اينقدر ]اشاره به نوك انگشت[ همه دارن يه جوري نيگام مي كنن، بايد پوزخند مهري رو مي ديدي.

نفيسه : مهري و فيروز ترسشون از يه جاي ديگه ست، مي ترسن دايي اين خونه رو به نام يكي ديگه كنه… لابد فكر مي كنن به اسم كسي كه بيشتر از همه گريه مي كنه… خُب اينم يه جورشه… اونا نبايدم گريه كنن، حتي از مرده ي پيروزم مي ترسن.

پدرام : منم مي ترسم.

نفيسه : تو ديگه چرا…؟ پدرام تو ديگه چرا؟

پدرام با خجالت سرش را بالا مي آورد و در چشم هاي نفيسه نگاه مي كند.

نفيسه : ] با ناباوري[ تو حسوديت مي شه؟!

پدرام:  نه…  ]با فرياد [ آره نفيسه، آره.

نفيسه : ] با لبخند با محبت [ حسود كوچولوي من.

انگار مي  خواهند همديگر را بغل كنند كه سرفه هاي شديد پيرمرد آنهارا متوجه او مي كند.

پيرمرد:  آخ ]با گريه[ آخ گرمه… داغه، سوختم، خدايا منو ببخش، خدايا منو ببخش… پيروز، پيروز جان، پيروز، بابا…

عهديه با مقداري لباس وارد  مي شود. خود را سريعاً به پيرمرد مي رساند. همزمان با نفيسه و پدرام.

عهديه آقاجان آروم باش.

پيرمرد  : عهديه…

عهديه : بله آقا؟

پيرمرد : پيروزرو برام آوردي؟

عهديه : گفتم بهش آقا، داره مياد…، آروم باش آقا جان.

پيرمرد : عهديه به همه بگو آخر هفته عروسيه، هركي نيومد ديگه نياد…

عهديه : باشه باشه آقا، .

پيرمرد آرامتر شده و درنهايت به خواب مي رود.

پدرام :حالش خيلي بده.

عهديه : پدرام خان مهمونا دارن مي رن، بهتره شمام باشين.

نفيسه  : آره عزيزم تو برو… منم ميام.

پدرام :خيلي خُب، باشه ]خارج مي شود[

عهديه دست نفيسه را مي گيرد و او را در گوشه اي از كاناپه مي نشاند.

عهديه : مي چي مي دوني آقا گفت؟ همين چن دقيقه پيش…

نفيسه : راجع به خونه؟

نفيسه : ] با نااميدي[  پس چي عهديه؟

عهديه : راجع به تو .

نفيسه : من؟!

 

 

عهديه : ]با سر تأييد مي كند[ تو و پيروز، گفت مي خواد براي پيروز زن بگيره، گفت نفيسه دختر ماهيه و خوشگله، مي خوام برا پيروز بگيرمش، گفت نظر تو چيه عهديه؟ منم گفتم خودشه آقا، گفت مي خوام خونه رو به اسم نفيسه كنم…

نفيسه : واقعاً؟!

عهديه : آره، منم الآن مثلاً رفتم دنبال پيروز.

نفيسه : حالا؟ بعد از پنج سال كه پيروز مرده… منم دلم مرده.

عهديه  :يعني تو واقعاً پيروز رو دوست داشتي؟

نفيسه : ] انگار تازه متوجه شده كه چه گفته است[ من؟ نه، عهديه…

عهديه : چرا شيطون، خودت گفتي! نترس، دهن من قرصه.

نفيسه : ديگه… اين حرفا به هيچ دردي نمي خوره.

عهديه : نفيسه خانم چرا … به درد مي خوره… اگه خونه رو به اسم تو كنه چي؟ واي چي مي شه. نترس، خودم دوباره خونه رو برات مرتب مي كنم. مثه اون وقتا… كلي نوكر و مستخدم ميارم برات و

خودم مي شم رئيسشون ]گويي در رويا فرورفته است. [

نفيسه : عهديه تو حالت خوبه؟

عهديه هاج و واج مي ماند.

نفيسه : تو هم عهديه؟!

عهديه : من چي خانم… ها ؟ …؟ من شوخي كردم ]آماده مي شود كه برود [

بايد كمك كنم به بقيه، بايد چمدوناي آقارو هم ببندم و خونه رو جمع وجور كنم، قراره سمسار بياد خانم…

نفيسه : سمسار؟

عهديه : آره سمسار… نمي دونم آقاپرويز گفت… حالش زياد خوب نبود…

نفيسه : نه.

عهديه  :منم شدم مث  بقيه… نه؟

نفيسه :  نه.

عهديه: آقاپيروز بهم گفت اين نون خوردن نداره.

نفيسه : عهديه تو هم راجع به حرفاي دايي هیچي نگو، مخصوصاً جلوي پدرام…

عهديه  : ها… هس حواسم ]خارج مي شود [

عهديه كه خارج  مي شود، نفيسه بلند شده، در آينه خود را مرتب مي كند. قصد خارج شدن دارد كه فيروز و خورشيد وارد مي شوند. فيروز درحالي كه عصباني است خورشيد را به داخل هل مي دهد.

فيروز : [ رو به نفيسه] اينقدر به اتاقش رفت و آمد نكنين ديگه…

نفيسه خارج  مي شود. فيروز خورشيد را روي كاناپه مي نشاند.

 

 

فيروز  : بگير بشين همين جا تكون نخور ]نگاهش به پيرمرد مي افتد [ خدا مي دونه كي اين خونه رو نفرين كرده ]خورشيد از جا بلند مي شود [

بگير بتمرگ ديگه ]خورشيد مي نشيند [

مهری :  ]وارد مي شود [ چيه؟ چيكارش داري بچم رو…

فيروز : بچت رو؟ هه…

مهري : آره. بچم رو… چته؟

فيروز : شيريني ده نفر از مهمونارو برداشته، خورده، هزاردفعه گفتم بسپارش به مادرت كه آبروريزي نكنه.

مهري : حالا ديگه اين زبون بسته آبروريزي مي كنه؟ اگه راست ميگي جلوي اون برادر نره غولت رو بگير… بوي الكل همه جارو برداشته.

فيروز: اون برادر من نيس… من به خاطر يه چيز ديگه اينجام.

مهري : اصلاً ما اينجا چه غلطي داريم مي كنيم؟ نه به اون موقع كه

فيروز  : پرويز داره يه كارايي مي كنه… فكر مي كنم نقشه اي داره…

مهري : اون عرضه ي اين كارارو نداره.

فيروز : بهرام مي گفت دست نصف مردم شهر چك بي محل داده.

مهري :  من نمي دونم شيرين دلش به چي اين مرد خوشه…؟ به ريختش…؟ مال و منالش؟ يا به اجاق كورش؟

فيروز : مي گفت چن وقته افتاده تو خط قمار… فرشاي خونه رو هم برده فروخته… دلم براي شيرين مي سوزه…

مهري : تو كه نمي خواي بهش پول بدي…

فيروز :پول…؟ كه بريزه روي ميز قمار…؟ هه!

مهري : حالا تو چرا اينقدر حساس شدي به زندگي اونا…؟! دلت براي شيرين مي سوزه…؟!

فيروز : بس كن مهري!

مهري:فيروز من دوست ندارم باهاشون رفت و اومد داشته باشيم.

فيروز: كدوم رفت واومد، نكنه منظورت اين يه ساعت ديدوبازديد عيده؟ ها؟

مهري : فيروز من راجع به شيرين حرفاي خوبي نشنيدما…

فيروز : بس كن مهري، خجالت بكش!

مهري : تو هميشه بيشتر از من براي اون ارزش قائل بودي.

فيروز : ]عصباني[ من مي رم پيش مهمونا… ]دم در مكث مي كند. [ چرا گورشون رو گم نمي كنن؟

به مي سرعت خارج شود. مهري نيز مي خواهد برود، مي نشيند آرايش مي كند و سپس بلند مي شود.

مهری : ]رو به خورشيد[ جايي نري ها…

به مي سرعت خارج شود. خورشيد تنها مي ماند و به سراغ پيرمرد مي رود

 

 

عهديه : خورشيد ، مي دوني همه چيز اين خونه و خونواده به تو مي رسه؟ مي خواي با اينهمه پول چيكار كني؟

خورشيد : مي خوام زن بگيرم.

عهديه : ]مي خندد[ آي پدرسوخته… خُب بيا منو بگير ]مي خندد و خورشيدكماكان سيگار مي كشد. عهديه انگار كشف مهمي كرده باشد، با جديت رو به خورشيد [ خورشيد من قشنگم، خوشگلم نه؟

خور شيد : نه تو زشتي… زشت.

در حين گفتگوي آنها، از همان دري كه عهديه وارد شده است، پسر جواني با چمداني سفيد وارد مي شود و آن را در سمت ديگر پيرمرد، قرينه ي چمدان عهديه، روي زمين مي گذارد و به حرف خورشيد مي خندد. عهديه انگار حضور او را احساس نمي كند.

عهديه : ببين به چه روزي افتادي عهديه خانم كه اين لم يلد و لم يولد

هم تورو نمي پسنده ]مي خواهد خارج شود. [

خورشيد : نماز مي خوني؟

عهديه : ] با تمسخر[  نماز رو از بابات ياد گرفتي؟

خورشيد : نه، توي خواب ياد گرفتم.

عهديه : ]  با تعجب او را نگاه مي كند. [  توي خواب ،كي بهت ياد داد؟

خورشيد : گفته به كسي نگو…

عهديه آبنباتي به خورشيد تعارف مي كند، اما خورشيد پس مي زند.

 

بخش دوم این نمایشنامه را از این قسمت بخوانید