نمایشنامه جايی ديگر
07
آوریل

 

نوشته هادی حجازی فر

شخصيت ها

پيرمرد پدر پرويز، فيروز و پيروز، بسيار پير و فرتوت

پرويز، فيروز و پيروز

پسران پيرمرد، به ترتيب سن. پيروز شهيد شده است.

نفيسه خواهرزاده ي پيرمرد

پدرام شوهر نفيسه

مهري زن فيروزه

شيرين زن پرويز

خورشيد پسر فيروزه و مهري، تنها فرزند آنها كه عقب مانده ي ذهني است.

عهديه كلفت خانگي

صحنه ي اول

اتاقي بزرگ در خانه اي قديمي با مبلمان قديمي به رنگ قرمز. غروب از پنجره ي سراسري و از پشت پرده ي توري پيداست. آواي دور جيرجيرك ها. صداي نوار قرآن از اتاقي ديگر شنيده مي شود. پيرمردي فرتوت، با سري طاس و موهايي در شقيقه ها كه تُنُك و سفيد است، بر روي صندلي چوبي بزرگي نشسته است و پتويي روي پاهايش دارد. پيرمرد تكان هاي ريز مي خورد و به ناگاه رعشه تمام وجودش را مي گيرد. سرش را بالا مي آورد و بسختي نفس عميقي مي كشد.

پيرمرد: پيروز بابا… منو ببخش… كجا مي ري؟ بذار زخماتو ببينم…هنوز از من دلگيري…؟ نرو بابا… لعنت به من… لعنت به من… خاك بر سر من ]با فرياد[  خدايا… چرا تمومش نمي كني…؟ آي… ]با صداي بلند شروع به گريه و زاري مي كند. [پرويز درحالي كه لباس مشكي پوشيده و كراوات زده است به سرعت وارد اتاق مي شود، به هنگام بستن در، رو به بيرون مي كند.

پرويز: چيزي نيست، الآن خدمت مي رسم  ]دستپاچه[ آروم باش… آروم باش. ]سعي ميكند صدايش بالاتر نرود. [ بابا آروم باش، كلي مهمون داريم، به خاطر سالگرد پيروز اومدن… پيرمرد با شنيدن اسم پيروز با صداي بلند هذيان مي گويد.

پيرمرد: واي پسرم… پيروز پسرم…

پرويز :آرومتر… آبرومون رفت… ]كمي عصبي[ بابا خواهش مي كنم.

پيرمرد: برو گم شو، راحتم بذار… همش تقصير شماست… چي مي خواي…؟ ديگه چيزي ندارم، تموم شد… راحتم بذارين!

پرويز: آروم باش. ]از شدت عصبانيت دندانهايش را به هم می فشارد و بالاي سر پدر ايستاده است[

پيرمرد: برو گم شو…

پرويز با عصبانيت دستش را روي دهان پيرمرد مي گذارد تا او را ساكت كند، پيرمرد با ناتواني تقلا مي كند و سرانجام خسته و بي رمق دست از تقلا برمي دارد و ازپامي افتد. از دري ديگر عهديه با چمداني وارد

مي شود. با ديدن صحنه، چمدان از دستش مي افتد. پرويز دهان پيرمرد را رها مي كند و با دستمالي صورت خود را پاك مي كند.

 

 

پرويز : ]رو به عهديه[ چته…؟! زود باش هرچي به دردش مي خوره بريز تو چمدون… بعد از رفتن مهمونا مي برمش…

عهديه: امشب؟

پرويز :آره… همين امشب.

عهديه : ] مي به او نزديك شود [ پس اين دفعه حتميه؟

پرویز : اينطوري براي همه خوبه… براي خودشم همينطور.

عهديه : ] دست در جيبش كرده و آبنباتي درمي آورد. [  بفرماييد…

پرويز : ]باتعجب[ اين چيه؟

عهديه: نعناعيه… بوي دهنو مي گيره… جلوي مهمونا خوبيت نداره…

پرويز: آره… راست مي گي، امشب يه كم زيادي خوردم ]قصدبازگشت به سالن را دارد [ من فقط مي خواستم آرومش كنم…صداش تا سر كوچه مي رفت، به مهمونا كه نمي شه گفت. ازبس پير شده، از بس… همش داره چرت و پرت مي گه… بالاخره پدر شهيده… ]با اشاره به چمدان[ خيلي سنگينش نكن.

عهديه :نه. فقط چيزايي كه به دردش مي خوره، لباساش و…

 

پرويز : ديگه هيچي به دردش نمي خوره … ] مي رود. [

عهديه: پس فاتحه ي اين خونه رو هم خوندين، مرديكه ي الدنگ عرق خور… مي بيني آقا؟ ]عهديه به سمت شمعدانهاي توي اتاق ميرود و يك يك آنها را روشن مي كند. [ مي گم آقا چقدر زودميگذره، چقدر همه چيز زود عوض مي شه… انگار يه شب بهاري توي حياط بخوابي و صبح زود از سوز سرماي زمستون بيدار بشي و ببيني برف همه جا نشسته و زمستون اومده…پنج سال گذشت آقا، به همين راحتي… عجب شب سردي بود،

يادته آقا وقتي از بنياد زنگ زدن…؟ گفتي پرويز و فيروز و بچه هارو خبر كن عهديه… من حرفاتونو از پشت در شنيدم،وقتي گفتين آقاپيروز شهيد شده… هيچ كدومتون گريه نكردين، فقط آقافيروز براي اولين بار جلوي شما سيگار كشيد… ولي من گريه تون رو ديدم آقا… بعد از نيمه شب، ته باغ… مثه همون شبي كه همه چيزتون رو بخشيدين به پرويز و فيروز… آقاپيروز رو هم از خونه انداختين بيرون، چون مي خواست بره جبهه،

چون مي گفت من هيچي از شما نمي خوام… خُب راس مي گفت آقا… پيروز و فيروز و بچه هاشون كه حلال و حروم سرشون نمي شه، يادمه خدابيامرز آقاپيروز يه بار آروم تو گوشم گفت توي اين خونه نماز نخون عهديه خانم… همه چي اين  خونه از پول حرومه فرداي روزي بود كه زن و بچه هاي چندنفر براي التماس اومده بودن اينجا تا شما از بهره ي پولتون بگذرين، تا شوهراشون رو نندازن زندون… آقا پيروز گفت سعي كن يه كار ديگه اي پيدا كني عهديه خانم گفتم پس شكم وامونده رو چطوري سيركنم گفت به خدا اين نون خوردن نداره، سعي كن از اينجا دل بكني. منم از اينجا مي رم عهديه خانم يه بارم نشد كه صداشو روم

پيرمرد پيروز تويي؟

عهديه : نه آقاجون،  منم عهديه.

پيرمرد: پيروزرو بگو بياد كارش دارم…

عهديه متحير مي ماند.

پيرمرد: كتك مي خواي عهديه؟

عهديه …: نه آقاجان، آقاپيروز كه… نيست كه…

پيرمرد: پيداش كن…

عهديه: باشه آقا.

پيرمرد: عهديه! فكر مي كني پيروز زير بار بره؟

عهديه: كدوم بار آقاجان؟

پيرمرد: نفيسه رو مي گم… مي خوام براش زن بگيرم… ] عهديه مي خندد [چيه خوشت اومد؟

عهديه :نفيسه كه شوهر داره آقاجان.

پيرمرد :عهديه ميخوام همه چي رو به نام پيروز كنم… به نام پيروز وزنش… نفيسه دختر خوبيه… پيروز دوسش داره… برو پيداشكن، برو.

عهديه شما بخوابين آقا،  من مي رم پيداش مي كنم.

 درحال گريه خارج می  شود نفيسه وارد مي شود، سياه پوشيده است.

پدرام: تو اينجايي…؟ كلي دنبالت گشتم…

نفيسه :ولي من كه الآن اومدم.

پدرام :خُب… آره.

نفيسه :] با تعجب [ تو خوبي؟

پدرام :تو چطور؟

نفيسه: خوبم.

پدرام :نيستي.

نفيسه : ] سكوت[ تو چته پدرام؟

پدرام  : من از اين خونه و از اين خونواده بدم مياد.

نفيسه: يعني نبايد مي اومديم؟

پدرام :بابا پنج سال گذشته!

نفيسه: پسرداييم بود پدرام…

پدرام :آره، مي دونم. اشكات رو هم ديدم. خوبه تو اومدي، وگرنه هيچكي از اينا حال و حوصله ي گريه كردن ندارن، آبروداري كردي جلوي غريبه ها، دستت درد نكنه.

نفيسه :  ] با ناراحتی[  تو مجلس ختم گريه مي كنن، تو عروسي هم مي خندن.

پدرام : بله مي فهمم، ولي آخه چقدر، ها…؟چشات شده اينقدر ]اشاره به نوك انگشت[ همه دارن يه جوري نيگام مي كنن، بايد پوزخند مهري رو مي ديدي.

نفيسه : مهري و فيروز ترسشون از يه جاي ديگه ست، مي ترسن دايي اين خونه رو به نام يكي ديگه كنه… لابد فكر مي كنن به اسم كسي كه بيشتر از همه گريه مي كنه… خُب اينم يه جورشه… اونا نبايدم گريه كنن، حتي از مرده ي پيروزم مي ترسن.

پدرام : منم مي ترسم.

نفيسه : تو ديگه چرا…؟ پدرام تو ديگه چرا؟

پدرام با خجالت سرش را بالا مي آورد و در چشم هاي نفيسه نگاه مي كند.

نفيسه : ] با ناباوري[ تو حسوديت مي شه؟!

پدرام:  نه…  ]با فرياد [ آره نفيسه، آره.

نفيسه : ] با لبخند با محبت [ حسود كوچولوي من.

انگار مي  خواهند همديگر را بغل كنند كه سرفه هاي شديد پيرمرد آنهارا متوجه او مي كند.

پيرمرد:  آخ ]با گريه[ آخ گرمه… داغه، سوختم، خدايا منو ببخش، خدايا منو ببخش… پيروز، پيروز جان، پيروز، بابا…

عهديه با مقداري لباس وارد  مي شود. خود را سريعاً به پيرمرد مي رساند. همزمان با نفيسه و پدرام.

عهديه آقاجان آروم باش.

پيرمرد  : عهديه…

عهديه : بله آقا؟

پيرمرد : پيروزرو برام آوردي؟

عهديه : گفتم بهش آقا، داره مياد…، آروم باش آقا جان.

پيرمرد : عهديه به همه بگو آخر هفته عروسيه، هركي نيومد ديگه نياد…

عهديه : باشه باشه آقا، .

پيرمرد آرامتر شده و درنهايت به خواب مي رود.

پدرام :حالش خيلي بده.

عهديه : پدرام خان مهمونا دارن مي رن، بهتره شمام باشين.

نفيسه  : آره عزيزم تو برو… منم ميام.

پدرام :خيلي خُب، باشه ]خارج مي شود[

عهديه دست نفيسه را مي گيرد و او را در گوشه اي از كاناپه مي نشاند.

عهديه : مي چي مي دوني آقا گفت؟ همين چن دقيقه پيش…

نفيسه : راجع به خونه؟

نفيسه : ] با نااميدي[  پس چي عهديه؟

عهديه : راجع به تو .

نفيسه : من؟!

 

 

عهديه : ]با سر تأييد مي كند[ تو و پيروز، گفت مي خواد براي پيروز زن بگيره، گفت نفيسه دختر ماهيه و خوشگله، مي خوام برا پيروز بگيرمش، گفت نظر تو چيه عهديه؟ منم گفتم خودشه آقا، گفت مي خوام خونه رو به اسم نفيسه كنم…

نفيسه : واقعاً؟!

عهديه : آره، منم الآن مثلاً رفتم دنبال پيروز.

نفيسه : حالا؟ بعد از پنج سال كه پيروز مرده… منم دلم مرده.

عهديه  :يعني تو واقعاً پيروز رو دوست داشتي؟

نفيسه : ] انگار تازه متوجه شده كه چه گفته است[ من؟ نه، عهديه…

عهديه : چرا شيطون، خودت گفتي! نترس، دهن من قرصه.

نفيسه : ديگه… اين حرفا به هيچ دردي نمي خوره.

عهديه : نفيسه خانم چرا … به درد مي خوره… اگه خونه رو به اسم تو كنه چي؟ واي چي مي شه. نترس، خودم دوباره خونه رو برات مرتب مي كنم. مثه اون وقتا… كلي نوكر و مستخدم ميارم برات و

خودم مي شم رئيسشون ]گويي در رويا فرورفته است. [

نفيسه : عهديه تو حالت خوبه؟

عهديه هاج و واج مي ماند.

نفيسه : تو هم عهديه؟!

عهديه : من چي خانم… ها ؟ …؟ من شوخي كردم ]آماده مي شود كه برود [

بايد كمك كنم به بقيه، بايد چمدوناي آقارو هم ببندم و خونه رو جمع وجور كنم، قراره سمسار بياد خانم…

نفيسه : سمسار؟

عهديه : آره سمسار… نمي دونم آقاپرويز گفت… حالش زياد خوب نبود…

نفيسه : نه.

عهديه  :منم شدم مث  بقيه… نه؟

نفيسه :  نه.

عهديه: آقاپيروز بهم گفت اين نون خوردن نداره.

نفيسه : عهديه تو هم راجع به حرفاي دايي هیچي نگو، مخصوصاً جلوي پدرام…

عهديه  : ها… هس حواسم ]خارج مي شود [

عهديه كه خارج  مي شود، نفيسه بلند شده، در آينه خود را مرتب مي كند. قصد خارج شدن دارد كه فيروز و خورشيد وارد مي شوند. فيروز درحالي كه عصباني است خورشيد را به داخل هل مي دهد.

فيروز : [ رو به نفيسه] اينقدر به اتاقش رفت و آمد نكنين ديگه…

نفيسه خارج  مي شود. فيروز خورشيد را روي كاناپه مي نشاند.

 

 

فيروز  : بگير بشين همين جا تكون نخور ]نگاهش به پيرمرد مي افتد [ خدا مي دونه كي اين خونه رو نفرين كرده ]خورشيد از جا بلند مي شود [

بگير بتمرگ ديگه ]خورشيد مي نشيند [

مهری :  ]وارد مي شود [ چيه؟ چيكارش داري بچم رو…

فيروز : بچت رو؟ هه…

مهري : آره. بچم رو… چته؟

فيروز : شيريني ده نفر از مهمونارو برداشته، خورده، هزاردفعه گفتم بسپارش به مادرت كه آبروريزي نكنه.

مهري : حالا ديگه اين زبون بسته آبروريزي مي كنه؟ اگه راست ميگي جلوي اون برادر نره غولت رو بگير… بوي الكل همه جارو برداشته.

فيروز: اون برادر من نيس… من به خاطر يه چيز ديگه اينجام.

مهري : اصلاً ما اينجا چه غلطي داريم مي كنيم؟ نه به اون موقع كه

فيروز  : پرويز داره يه كارايي مي كنه… فكر مي كنم نقشه اي داره…

مهري : اون عرضه ي اين كارارو نداره.

فيروز : بهرام مي گفت دست نصف مردم شهر چك بي محل داده.

مهري :  من نمي دونم شيرين دلش به چي اين مرد خوشه…؟ به ريختش…؟ مال و منالش؟ يا به اجاق كورش؟

فيروز : مي گفت چن وقته افتاده تو خط قمار… فرشاي خونه رو هم برده فروخته… دلم براي شيرين مي سوزه…

مهري : تو كه نمي خواي بهش پول بدي…

فيروز :پول…؟ كه بريزه روي ميز قمار…؟ هه!

مهري : حالا تو چرا اينقدر حساس شدي به زندگي اونا…؟! دلت براي شيرين مي سوزه…؟!

فيروز : بس كن مهري!

مهري:فيروز من دوست ندارم باهاشون رفت و اومد داشته باشيم.

فيروز: كدوم رفت واومد، نكنه منظورت اين يه ساعت ديدوبازديد عيده؟ ها؟

مهري : فيروز من راجع به شيرين حرفاي خوبي نشنيدما…

فيروز : بس كن مهري، خجالت بكش!

مهري : تو هميشه بيشتر از من براي اون ارزش قائل بودي.

فيروز : ]عصباني[ من مي رم پيش مهمونا… ]دم در مكث مي كند. [ چرا گورشون رو گم نمي كنن؟

به مي سرعت خارج شود. مهري نيز مي خواهد برود، مي نشيند آرايش مي كند و سپس بلند مي شود.

مهری : ]رو به خورشيد[ جايي نري ها…

به مي سرعت خارج شود. خورشيد تنها مي ماند و به سراغ پيرمرد مي رود

 

 

عهديه : خورشيد ، مي دوني همه چيز اين خونه و خونواده به تو مي رسه؟ مي خواي با اينهمه پول چيكار كني؟

خورشيد : مي خوام زن بگيرم.

عهديه : ]مي خندد[ آي پدرسوخته… خُب بيا منو بگير ]مي خندد و خورشيدكماكان سيگار مي كشد. عهديه انگار كشف مهمي كرده باشد، با جديت رو به خورشيد [ خورشيد من قشنگم، خوشگلم نه؟

خور شيد : نه تو زشتي… زشت.

در حين گفتگوي آنها، از همان دري كه عهديه وارد شده است، پسر جواني با چمداني سفيد وارد مي شود و آن را در سمت ديگر پيرمرد، قرينه ي چمدان عهديه، روي زمين مي گذارد و به حرف خورشيد مي خندد. عهديه انگار حضور او را احساس نمي كند.

عهديه : ببين به چه روزي افتادي عهديه خانم كه اين لم يلد و لم يولد

هم تورو نمي پسنده ]مي خواهد خارج شود. [

خورشيد : نماز مي خوني؟

عهديه : ] با تمسخر[  نماز رو از بابات ياد گرفتي؟

خورشيد : نه، توي خواب ياد گرفتم.

عهديه : ]  با تعجب او را نگاه مي كند. [  توي خواب ،كي بهت ياد داد؟

خورشيد : گفته به كسي نگو…

عهديه آبنباتي به خورشيد تعارف مي كند، اما خورشيد پس مي زند.

 

عهديه : نعناعيه… خوبه براعقلت … مگه خدا به خاطر تو به ما رحم كنه…

خورشيد : من خيارشور م يخوام.

عهديه : خيارشور از كجام بيارم؟ ] خارج مي شود [

خورشید : ]به پسر كه مشغول جمع كردن وسايل پيرمرد است. [ خيارشور داري؟

پسر : فقط يكي… باشه؟

خورشيد  : باشه…  ]پسر به او خيارشور مي دهد، خورشيد سيگارش را به پسر مي دهد [ مياي بازي كنيم؟

پسر  : نه، بايد اينارو  جمع كنم  ]اشاره به وسايل[  اصلاً وقت ندارم.

چمدان را مي گذارد و خارج مي شود .

 

خورشيد : ]  نصف خيارشور را مي خورد و به سمت پيرمرد مي رود و نصف ديگر را به

طرف او مي گيرد [ مي خوري؟  ] پيرمرد خواب است [ خوابيدي…؟

دهنتو وا كن… خوشمزه ست…

دهان پيرمرد را به آرامي همراه چشم هايش باز مي شود و خيار را گاز مي زند. پيرمرد مي خورد و گريه مي كند. خورشيد دستمالي برداشته و با بي ملاحظگي اشك هاي او را پاك مي كند. گريه ي پيرمرد اوج

مي گيرد.

پيرمرد : خوشمزه ست… خوشمزه ست.

پسر جوان با چند لباس به رنگ روشن باز مي گردد. نور به آرامي خاموش مي شود .

صحنه ي دوم

همان اتاق . يكي دوساعت بعد. پس از رفتن مهمانها همه در اتاق، دور پيرمرد جمع شده اند؛ فيروز و زنش مهري، نفيسه و پدرام، پيروز وزنش، شيرين و عهديه.

پيرمرد : ] انگار هذيان مي گويد. [ هي بچه، نرو تو باغچه.

نفيسه :  همه چقدر چيز پير و فرسوده شده، انگارنه انگار كه اينجايه زماني زندگي توش بود. انگار نه انگار كه همه ي ما يه روزي ازسر و كول اين خونه بالا مي رفتيم… حالا همه چي فقط يه خاطره اس… چقدر دور… ]بغض مي كند [

فيروز : يادته چقدر سربه سر خانجون مي ذاشتيم…؟ روزي كه عينكش گم شد چقدر به بنده خدا خنديديم. التماسمون مي كرد كه

نفيسه آره، بعدازظهر اون روز هم دايي همه ي بچه هارو جريمه كرد و نذاشت بريم توي حوض و سربه سر ماهيا بذاريم.

پرويز : عينكش رو من برداشتم…

نفيسه : ] با تعجب[ چيكارش كردي…؟!

پرويز: گذاشتمش تو قفس كبوترا…

فيروز: چرا پسش ندادي؟

پرويز  : آخه آقاجون او نروز فقط منو زد، ولي كلي بچه توي اون خونه بود ]مي خندد. [

 

 

نفيسه  : از بس شر بودي… ]خند ه ي جمع [

پرويز: خدابيامرز خانجون… دلم يه لحظه همچين براش تنگ شد كه…  ]بغضش مي تركد [ چرا اينجوري شد…

گريه ي دسته جمعي آغاز مي شود و به نوبت همه به آن مي پيوندند. آخرين نفر مهري است كه گريه مي كند . فيروز سيگاري مي گيراند. عهديه درحال گريه چمدان را مي بندد و به طرف پيروز مي رود.

عهديه : كجا بذارمش آقا پرويز؟

پرويز با دست به او مي  فهماند كه چمدان را روي زمين بگذارد. عهديه مي رود و گريه آرامتر مي شود.

فيروز : ]همچنان كه چشمانش را پاك مي كند [ پرويز، اين چيه؟ ] پرويز

كماكان گريه مي كند [ عهديه! عهديه!

عهديه : ]برمي گردد [ بله… با من بودين؟

فيروز:  اين چمدون چيه؟

پرويز : برو عهديه.

عهديه: ] همچنان در حال گريه[  چشم.

فيروز : توي اين چمدون چيه؟ اينجا چه خبره؟

پرويز :  ]با تحكم[  داد نزن!

فيروز : گفتم توي اين خونه چه خبره؟

پرويز : گفتم داد نزن ] روبروي او مي ايستد [ مگه نمي بيني…؟ ] اشاره به پيرمرد[

فيروز  : خيلي دوستش داري نه؟

پرويز: نه به اندازه ي تو…

فيروز  : داروندارت رو دادي رفت… اگه مرد بودي نگهش مي داشتي تاحالا چشمت دنبال اين خونه نباشه…

پرويز: باد آورده رو باد مي بره… نون حروم خوردن نداره… ولي معلومه بدجوري به تو ساخته، نه؟

فيروز :چرت وپرت نگو… گفتم قضيه ي اين چمدون چيه؟

پرويز: به موقعش مي فهمي.

فيروز  : دارم تحملت مي كنم پرويز… مي گم قضيه ي اين چمدون چيه؟

نفيسه: ] با ناراحتي و تقريباً فرياد [بس كنين بچه ها…!

مهري : نفيسه جون، اينا برادرن، حرف همديگرو خوب مي فهمن… تو خودتو قاطي نكن…!

شيرين : خُب ، اگه اينجوريه ما هم مي تونيم بريم، نه؟

مهري  : كسي با شما حرف نزد.

فيروز  : بسه!

پرويز : ] سكوتي كوتاه [من امشب آقاجون رو مي برم خونه.

شيرين : پس به عهديه هم بگو بياد.

نفيسه: ]با كنايه[ تا كي خونه ي شما مي مونه؟

پرويز : تا وقتي كه بميره.

فيروز : اون همين جا مي مونه، توي خونه ي خودش.

نفيسه  : دعوا، سر داييه يا خونه…؟!

پرويز : تو چي مي گي اين وسط؟

مهري : بر خرمگس معركه لعنت!

پدرام : خانم مواظب حرف زدنتون باشين. من اجازه نمي دم به نفيسه توهين بشه.

 

 

پرویز : برو بيرون…!

پدرام : نفيسه بريم!

پرويز به سلامت، چه احساس فاميلي هم بهش دست داده…

پدرام چطور موقعي كه مياي شركت، مي خواي قرض بگيري فاميلم؟

پرويز : من اومدم از تو قرض بگيرم؟

پدرام : مجبورم نكن پرويز…

پرويز: بلندشو پيرمرد. ببين مارو به چه روزي انداختي… همش تقصير توئه…

نفيسه : اون مقصره؟ اونكه نصف داروندار شرو داد به تو و…

شيرين  : البته با همه ي نكبت و بار گناهشون.

فيروز  : لا اله الا الله.

خورشيد :  اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علي ولي الله…

سكوت جمع

پدرام : نفيسه بيشتر از يك دقيقه منتظرت نمي مونم ]به سمت در خروجي مي رود[

نفيسه : پرويز! اگه فكر كردي مي توني اين خونه رو بالا بكشي اشتباه كردي.

پرويز : چرا؟ چون لابد بوي پيروز رو مي ده، ها؟

پدرام : من رفتم.

نفيسه : بمون پدرام!

پدرام خارج مي شود.

فيروز :آقاجون وصيت نامه داره دست وكيل… اون دوسال پيش تصميمش رو گرفته… اين كارا هم بي فايده ست پرويز، مطمئن باش اون تورو نديده نگرفته، همينطورم نفيسه رو…

مهري : ماهم كه شلغميم

شیرین : حیف شلغم . ] می خندد [

مهري : نفيسه جون ديروز تو روزنامه خوندم شلغم براي اونايي كه اجاقشون كوره خوبه…

شيرين : من ترجيح مي دم اجاقم كور باشه تا بخواد اينجوري ]اشاره به خورشيد[ روشن باشه.

پيروز :شيرين خفه مي شي يا چاك دهنم رو باز كنم ]رو به نفيسه [ نفيسه تو اگه بدوني مثلاً آقاجون خونه رو بخشيده به امور خيريه…براي اينكه… چه مي دونم روح پيروز شاد بشه… يا گناهاي خودش بخشيده بشه و هزارتا كوفت ديگه، بازم مي گي من حق ندارم كاري بكنم؟

نفيسه : هرچي كه توي اون وصيت نامه باشه براي من قابل قبوله… حتي اگه براي خيريه… اين خونه يه جورايي سهم پيروزه] به پيرمرد اشاره مي كند [ شايدم براي بخشيده شدن گناهاش.

پرويز  : نفيسه من كه تورو ميشناسم… تو اين خونه رو دوست داري… اينقدرم سنگ پيروزرو به سينه نزن، اون هيچ وقت به تو علاقه نداشت.

مهري : به هرحال ملاك وصيت نامه ست. اين حرفام هيچ معني نداره.

پرويز : فيروز به زنت ميگي دست از سر كچل ما ورداره…؟ ]سكوت[ فكر كنم اين مسئله مردونه حل بشه خيلي بهتره.

فيروز :پرويز، خانما غريبه نيستن… اونام حق دارن بدونن اينجا چه

خبره]صداي بوق ممتد ماشين پدرام[ آهه… اين چشه؟

پرويز : ]رو به نفيسه[ باهاش ميري، يا برم صداي خودشو و ماشينشو با هم خفه كنم؟

نفيسه : مردش نيستي … همتون بدونين! من تا نفهمم شماها چه نقشه اي دارين از اينجا تكون نمي خورم.

فيروز : منظورت از شماها چيه؟

نفيسه : همه ته يه تون سر و كرباسين.

مهري  : دهنتو مي بندي يا ببندمش؟

نفيسه: بشين سرجات مهري تا اين خونه رو روي سرت خراب نكردم.

]گريه اش ميگيرد. [

عهديه با عجله وارد مي شود.

عهديه  : نفيسه خانم! مهري خانم! زشته به خدا… جلوي آقا… هرچي من هيچي نمي گم…

پرويز : تو چي مي گي اين وسط؟ اصلاً كي به تو اجازه داد بياي تو؟

عهديه : آقاپرويز…

پرويز: مگه اينجا طويله اس، سرتو مثه گاو ميندازي پايين مياي تو؟ ها؟

شيرين  : عهديه جان برو بيرون تا همه ي كاسه كوزه ها سر تو نشكسته.

عهديه : خب مي رم… آي خاك بر سر من كه مثه بچه هاي خودم نگران شماهام.

پرويز : خيلي خُب برو… ننه من غريبم درنيار.

عهديه ] آبنباتي به سمت او مي گيرد [ نعناعيه آقا پرويز، براي بوي گند دهن خوبه ها…

پرويز به سمت او برمي گردد و عهديه به سرعت خارج ميشود.سكوت.

 

 

فيروز : ببين به چه روزي افتاديم اي خدا…! يعني ما اونقدر پست شديم كه با يه… كلفت مثه…

پرويز: كلفت؟ نگو كلفت… بگو صاحبخونه… اگه نمي دونين پس بدونين. يه دونگ اين خونه رسيده به عهديه… ما الآن دوساله كه مهموناي عهديه هستيم]همه ها جوواج به او خيره شد هاند[

من حالم خوبه… اين لامصب دوساعته كه از سرم پريده… ]هنوز كسي حرفش را باور نكرد هاست. [ من وصي تنامه رو از وكيل آقاجون گرفتم… باورتون نمي شه نه…؟ پولي رو كه از پدرام قرض گرفتم دادم به وكيل.

صداي بوق ماشين پدرام

نفيسه : وصيت نامه كجاست؟

پرويز : ]از جيب لباسش وصيتنامه را درمي آورد. [ بيا بگير بخون.  ]وصي تنامه

را به نفيسه مي دهد[

فيروز : پس بقيه اش… بذار ببينم.

همه جز شيرين دور  نفيسه حلقه مي زنند.

پرويز : بقيه ي خونه رو هم به نام پيروز وقف خيريه كرده… براي آسايشگاه جانبازان و بيمارستان.

شيرين: ] به سمت پرويز رفته و كليد خانه را از او مي گيرد [ من رفتم خونه… پرويز   عهديه رو هم با خودت بياري ها ]با خنده[  شب همگي بخير.

صداي بوق ممتد ماشين پدرام. مهري به سمت اتاق ديگر مي رود.

مهري : فيروز! بيا كارت دارم.

فيروز با بي حوصلگي مي رود. در را پشت سرش مي بندد، نفيسه دوباره مشغول خواندن وصیتنامه مي شود. مهري لباس هايش را پوشيده و با ناراحتي به سمت در خروجي مي رود.

فيروز : مهري صبركن… بيا اينم كرايه ي آژانس ]چند اسكناس به او مي دهد[

پرويز  : شب بخير زن داداش.

مهري محكم در را مي بندد. فيروز انگار چيزي به خاطر آورده است.

فيروز : مهري! پشت دررو نندازي…

فيروز مي نشيند كنار نفيسه. نفيسه وصيت نامه را رها مي كند

پرويز : ]فاتحانه[ خُب حالا چي مي گي نفيسه؟

نفيسه : انگار دنيا براي من توي اين خونه و آدماش خلاصه مي شه… از بچگي دلم مي خواست كه اي كاش يكي از آدماي اين خونه بودم… با من و مامان مهربون بودين، اما هروقت دلتون مي خواس. انگار از همون بچگي يكي توي گوشتون مي خوند، نفيسه خواهر شما نيس، دختر دايي تونه… هميشه فاصله بود، هميشه… راس مي گي پرويز… من به خاطر اينكه يكي از شماها بشم خودمو چسبوندم به پيروز… ولي من دوسش

فيروز :دلم برات تنگ م يشه.

پرويز : نفيسه…! پدرام مرد خوبيه… دو دستي بچسب به زندگيت.

نفيسه : ]با لبخند[ باورم نمي شه اين حرفارو از دهن شما بشنوم. ولي خيالتون راحت باشه، هربلايي كه سر اين خونه بيارين من چيزي به كسي نمي گم… ديگه هيچي برام مهم نيس.خارج مي شود. صداي بوق ماشين پدرام و درنهايت رفتن ماشين. پرويز همچنان روي كاناپه است. فيروز خورشيد را كه روي زمين خوابش برده، بيدار مي كند. كمكش مي كند روي صندلي بنشيند و خود به كنار پنجره مي رود. پرده را كنار مي زندو بيرون را نگاه مي كند.

فيروز : چه برفي مياد.

سكوت

فيروز : نقشه ات چيه پيروز؟

پرويز : يه وصيت نامه ي ديگه.

فيروز : حالا…؟ حالا كه همه خبردار شدن چي توي وصيت نامه ست؟

پرويز  : تقصير خودت بود، من كه گفتم صبر كنين.

فيروز : اگه لو بريم چي؟

پرويز  : من پيه ي همه چي رو به تنم ماليدم… فرداشب وكيل، بايه وصيت نامه ي ديگه مياد خونه ي ما… منم از آقا يه انگشت مي گيرم و تموم.

فيروز : نقشه ي خوبيه… پس عهديه چي؟

پرويز: اونكه قرار نيس خبردار بشه… يه دونگ خونه براي اون خيلي خيلي زياده، يه چيزي بهش مي دم هرجا دلش خواس بره…

فيروز : نصف به نصف پرويز.

پرو يز : نه… يكي تو، پنج تا من.

فيروز : غيرممكنه.

پرويز: اگه گفتم كه اسم ترو بياره تو وصيت نامه. فقط بخاطر خورشيد بود.

فيروز  : يك سوم براي من، بقيه براي تو.

پرويز: حرفش رو هم نزن.

فيروز : پس من ترجيح مي دم هيچ اسمي از من نباشه ]پرويز هيچ عكس العملي نشان نمي دهد[ حالم از خودمون بهم مي خوره.مي دوني ما داريم چيكار مي كنيم پرويز؟ از اينهمه كثافت كه از سروكولمون داره بالا مي ره… ما تنهاييم پرويز… تنهاتر از اوني كه فكرش رو مي كني، مانفرين شديم پرويز.

 

 

پرويز : بعضي وقتا به خودم مي گم خوش به حال پيروز… بهش حسوديم مي شه… هيچ وقت مثه الآن زنده نبود، هركاري مي كنم فراموشش كنم نمي شه، اسمش روزي ده بار به هر بهونه اي مثه پتك مي خوره تو سرم.

فيروز: آخه چطوري پيروز اينهمه با من و تو و نفيسه و آقاجون و همه فرق داشت…؟ مگه ما با هم بزرگ نشديم، سر يه سفره؟!

پرويز: خيلي وقتا خدارو شكر مي كنم كه بچه دار نشديم، مايي كه اينهمه از آقاجون حساب مي برديم و دوسش داشتيم؛ براش شديم اين، بچه هاي ما ديگه چه بلايي مي خواستن سرمون بيارن؟

فيروز : باورت مي شه ديگه هيچ دلخوشي ندارم ]سيگاري روشن مي كند[

پرويز : درست مثه من.

فيروز به طرف خورشيد مي رود و سيگار را به سمت او مي گيرد.خورشيد سيگار را مي گيرد. پك مي زند و مي خندد. به خنده ي او دوبرادر هم خنده شان مي گيرد.

فيروز : ]درحاليكه همچنان مي خندد [ يك سوم براي من و خورشيد هان؟

پرویز : ]انگار چار هاي نيست [ باشه قبوله.

عهديه : ] از پشت در صدايش مي آيد. [ آقا فيروز، ببخشين!

پرويز : بيا تو عهديه!

عهديه جواب نمي دهد.

فيروز : ]رو به پرويز [ عهديه خانم، بگو عهديه خانم.

پرويز : عهديه خانم] عهديه وارد مي شود و با اخم به پرويز نگاه مي كند [

فيروز  : چي شده عهديه؟

عهديه : همه ي كارا تموم شد… كارگرارو مرخص كنم برن؟

پرويز  : عهديه جان منو ببخش.

عهديه : من سگ كي باشم آقا.

فيروز : عهديه تو آدم خوبي هستي… مارو ببخش، من و پرويز در حقت بد كرديم.

عهديه : ]بغض مي كند [خوا هش مي كنم آقا، اين حرفا چيه؟ من بدم آقا… شما خوبين.

پرويز : ]درحاليكه جلوي آينه خود را مرتب مي كند [ وسيله هاي آقارو بذار تو ماشين… بعدم خودشو بيار… قلقش كه دستت هست.

عهديه : چشم آقاجان.

فيروز و خورشيد خارج مي شوند. عهديه نيز چمدان را بلند كرده و خارج مي شود.

پرويز : مارو ببخش آقاجون… مارو ببخش.

خارج مي شود. صداي عهديه و فيروز از توي حياط به گوش مي رسد.

عهديه : مرخصيد همتون .

فيروز : فردا ميام تسويه حساب، دستتون درد نكنه.

پسر جوان وارد مي شود. پارچه اي سفيد در داخل چمدان مي گذارد. به سراغ ساعت پيرمرد مي رود و آن را هم در چمدان مي گذارد. عطري از جيبش در مي آورد. به سر و صورت پيرمرد مي زند و با شانه اي موهايش

را شانه مي كند.

 

 

پيرمرد : پيروز تويي…؟ تو بوي پيروزرو مي دي… تويي پيروز؟

پيروز : سلام آقاجون.

پيرمرد: ]با گريه[  بالاخره اومدي، بالاخره دلت طاقت نياورد و اومدي.

پيروز : پاشو آقاجون بريم، بايد بريم…

پيرمرد: نمي تونم پيروز، مردم از بس كه پير شدم]گريه مي كند[كجا بودي تا حالا بابا؟

پيروز  : تو راه بودم آقاجون.

پيرمرد :  زخمات بهتر شده…؟ بذار ببينمشون… درد كه نداري؟

پيروز : نه آقاجون خوبم، خوب خوب… دلم برات تنگ شده بود.

پيرمرد  : منو بخشيدي بابا؟

پيروز : آره بابا… پاشو بريم.

پيرمرد : من كه ديگه پا ندارم… پاهام هم مردن.

پيروز : پاشو! پاشو! آقاجون]ساكش را بلند مي كند و با هم از عمق صحنه خارج مي شوند[

پيرمرد :  دوستات خوبن؟

پيروز : آره بابا، همه منتظرن.

پيرمرد : كجا؟

پيروز  :اونجا…

نور مي رود.

صحنه ي سوم

نور كه مي آيد، پيرمرد را مي بينيم كه بر زمين افتاده است. عهديه وارد مي شود و پيرمرد را در آن وضعيت مشاهده مي كند.

عهديه : خاك بر سرم ]جلوتر كه مي رود، درمي يابد كه پيرمرد مرده است. داد مي زند [آقا پرويز! فيروز خان ]شروع مي كند به گريه كردن[  ديگه تموم شد… آقا پس منو به كي سپردي …؟ باشه آقاجان، باشه.

پرويز و فيروز وارد مي شوند. فيروز بهت زده به ديوار تكيه مي دهد.

پرويز : بيچاره شدم  ]روي زمين م يافتد. [ چرا همين امشب؟ خدايا…؟

فيروز : عهديه، بچه هارو خبركن… بگو همه چي تموم شد.