نمایش نامه شهرك سینمایی
31
مارس

نمایش نامه شهرك سینمایی

 

نویسنده: محمد رحمانیان

صحنه :

نمایی از طهرانِ قدیم در شهركِ سینمایی غزالی.

شخصیت ها :

  • آذر
  • نیلوفر

آذر، بازیگري قدیمی، روي نیمکت دراز کشیده ودیالوگ هایش را تمرین می کند. همزمان نیلوفر، دخترِ گریمور، آخرین روتوش ها را روي صورتِ او انجام می دهد و در همان حال از روي کاغذي که در دست دارد، بردرستیِ دیالوگ هاي آذر نظارت می کند. آذر با صدایی آشکارا تغییر یافته

آذر : مادرم همیشه یه شعري زیرِلب می خوند

 شکسته بال تر از من میانِ مرغان نیست / دلم خوش است که نام م کبوترِ حرم است

 حالا حکایتِ منه و تو خوش غیرت… لوطی… تو هم… که ما رو گذاشتی و رفتی نالوطی! از همه خلایقِ عالم یه تو مونده بود واسه من، تو هم تا شلوارت دو تا شد و چشت افتاد به تو من، تو و من ي از یادت رفت عشق ي! سرم بالا بود تومن ي نُه زار توفیر داري با این جماعت… چی شد پس؟ یه روزگاري می گفتی…

یادش نمی آید.

آذر : یه روزگاري می گفتی…

به نیلوفر.

آذر:  چی می گفتی؟

نیلوفر از روي نوشته می خواند.

نیلوفر  : یه روزگاري می گفتی به چشمات قسم…

آذر : می گم… به چشات قسم تو رو نمی خوام واسه این زندگی… همه زندگی مو می خوام واسه تو…

به نیلوفر

آذر : درسته یا برعکسه؟

نیلوفر: درسته… هرچند من زیاد فرق شو نمی فهمم… یعنی چی زندگیو واسه تو، تو رو واسه زندگی؟

چه چیزایی می نویسن این آقاي رسولی…

 

با خدمات عکاسی تبلیغاتی ما آشنا شوید

 

آذر: همینه عینِ خر تو گِل موندم، وگرنه چار خط مونولوگ که این حرفا رو نداره…

نیلوفر یه دقه بشینین خواهشاً!

آذر:  واسه چی؟

نیلوفر  : می خوام این خالِ گوشتیِ خوشگلو بکارم وسطِ ابروهاتون…

آذر می نشیند.

آذر:  نداشتیم!

نیلوفر : چی نداشتی؟

آذر  : تو تستِ گریم حرف ي از خالِ گوشتی و از این بساطا نبود…

نیلوفر:  دستور طراحِ گریمه…

آذر:  طراحِ گریم – ببخشینا -بره واسه ننه ش از این دستورا صادر کنه!

نیلوفر:  مثلِ این که کارگردان – آقاي رسولی – عصر از بیمارستان بهشون زنگ می زنن می گن یه تغییري تو گریمِ خانمِ آذر بدین، مثلاٌ یه خالِ گوشتی وسطِ ابروها…

آذر کف بر لب آورده و خشمگین رو به انتهاي صحنه.

آذر:  ببر اون خالی گوشتیو بذار وسطِ ابروي اون که شب به شب…

نیلوفر سراسیمه.

نیلوفر:  آذر جون!… تو رو خدا!

آذر  : مرتیکه! من قزمیتِ خدایی هستم شازده! خالی گوشتی رو بزار واسه اون که… کو این کیفم؟

نیلوفر ترسیده.

نیلوفر: می خواین برین؟

 

آذر :  منو باش که خیال می کردم طرف زنِ جوون گرفته، متمدن شده و اهلی…

با فریاد رو به بیرون.

آذر  : آهاي فریبرز رسولی! تو هیچ وقت آدم نمی شی حیوون!

نیلوفر: صداتونو نمی شنون!

آذر: کَرَن خداي نکرده؟ کُلّ شهرك شنید هوار  هوارمو!

نیلوفر: تو شهرك نیستن!

آذر : باز با فیلمبردار جیم شدن فلوت کشی؟

نیلوفر  : بیمارستان ن…

آذر: بیمارستان!؟

نیلوفر: سیما جون دارن وضع حمل می کنن…

آذر از آن خشم فرود آمده، همدلانه.

آذر  : به این زودي…؟ نمی دونستم…

نیلوفر  :آقاي رسولی گفتن همین که سیما جون از اتاقِ عمل بیان بیرون و خیال شون راحت شه می آن سرِ فیلمبرداري…

آذر: پس بالاخره به مشروطه ش رسید فریبرزخان… مامان ناهید حتماً خیلی خوشحال می شه…

نیلوفر  : مامان ناهید؟

آذر:  مامانِ فریبرز… همیشه می گفت آذر جون، تو واسه من نوه بیار نیستی که نیستی… راست می گفت…

سکوت

نیلوفر : به خدا نمی خوام فضولی کنم آذر جون… ولی شما و آقاي رسولی… چند سال…؟

آذر : چند سال چی؟

نیلوفر: چند سال با هم زندگی کردین؟

آذر: تابستون هفتاد تا پاییزِ هشتاد و شیش… شونزده سال…

نیلوفر سوتی می کشد.

نیلوفر:  شونزده سال

آذر  : کاري که من تو شونزده سال عرضه شو نداشتم سیما جون تو دو سوت سر و تَهشو هم آورد ویک فروند کاکل زري رو بی چک وچونه نشوند وسطِ بیت الاحزانِ مامان ناهید… نه دکترِمتخصصی که هِی دستشو بکنه تو هر چی نابدترت، نه دواهاي تلخِ حکیم علفی… نه نیش وکنایه ي مامان ناهید و اهلِ بیت ش که مدام واسه ت پشتِ چشم نازك کنن… بی چک وچونه…

سکوت.

 

 

نیلوفر : حالا اجازه می دین؟

آذر:  چی؟

نیلوفر: اجازه می دین این خالِ گوشتیو…

آذر: آره، بیا بذار… زشتم کن… زشت ترم کن… اینَ م مشتلقِ آذر جون به سیما جون بابتِ

ترکمونِ اول شون.

نیلوفر مشغول می شود.

نیلوفر  : این جوري که حرف می زنین آدم ازتون می ترسه.

آذر:  چه جوري حرف بزنم جیگرم؟

نیلوفر: با صداي خودتون که برامون شهر می خونین… این صداي نقش تون، خیلی خشنه به خدا…

آذر صدایش را نرم و لطیف می کند.

آذر : این ژوري حرف بژنم دوشت داري، مشلِ شیما ژون؟

نیلوفر غش غش می زند زیرِ خنده.

نیلوفر:  واي… عالی اداشو در می آرین!

آذر ادامه می دهد.

آذر  : فریبرژ… بگو قطره اشکی بریژن تو چشام… این حِشّم اجاژه نمی ده گریه کنم تو این شحنه…

با صداي نقش.

آذر : من تقود کردم تو اون حِشّت که بِهِت اجازه نمی ده گریه کنی!

نیلوفر  : خُب تازه کاره… استعدادش کم کم شکوفا می شه…

آذر:  اگه استعدادش به ترکمون زدن ش رفته باشه بدجوري هم شکوفا می شه… چند وقته عروسی کرده ن؟

نیلوفر:  پنجمِ این ماه می شه سیزده ماه…

آذر : چه دقیق آمارشو داري!

نیلوفر: سرِ فیلمِ شیرینیِ شانس بود… اَه… این چرا وا نمی شه بی پدر…

آذر: فعلاً که هیئت ي تعطیل کرده ن… بذار قبلِ کلید زدن و ذکرِ مصیبت، تُف مالش کن و

بچسبون…

 

نیلوفر: باشه… پیشنهادِ خوبیه…

خالِ گوشتی را در جیب ش می گذارد

آذر : اسمشو قراره چی بذارن؟ آرمان؟

نیلوفر: سیما جون می گفت ارشام…

آذر  : همیشه می گفت دختر باشه باران، پسر باشه آرمان!

نیلوفر: سیما جون می گفت از این اسماي دهاتی خوش م نمی آد…

آذر : حالا دیگه آرمان شد دهاتی؟… این مردا…

نیلوفر: چه طور؟

آذر: همچین که چشم شون می افته به لباي غنچه اي آرمان شونو می ذارن زیرِ پا… کو کیف م؟

نیلوفر  : می خواین برین؟

آذر یک جفت جورابِ مردانه از کیفش بیرون می آورد .

آذر: همیشه شاکی بود از بالاي جوراب ش… دختره دستفروشه قسم می خورد اینا جا نمی ندازن…یکی شَم پاي خودش بود… هِی می گفت بخرین واسه اقاتون… گفتم آقامون دودرِمون کرد رفت خوشگل م… خندید و گفت نمی شناسم مردیو که دودرِه باز نباشه… بیا…

نیلوفر  :چی کارش کنم؟

آذر:  نمی دونم… بِهِش کادو بده بابتِ قدمی نو رسیده ش، یا بده بچه هاي لباس… به کارِ من نمیاد دیگه…

 

نیلوفر : هنوز دوس ش دارین؟

آذر نگاه ش می کند، تلخ. نیلوفر، دست و پا گم کرده، به دنبالِ راه ي براي رفتن می گردد.

نیلوفر : خُب… من برم ببینم بقیه آماده ن؟ روتوشی… پودري… چیزي…

می رود. آذر نفَسِ عمیق ي می کشد کاغذِ دیالوگ را بر می دارد و نکاهی یه آن می اندازد، حالا سعی می کند دیالوگ هایش را از حفظ بگوید.

آذر : مادرم همیشه یه شعري زیرِ لب می خوند :

شکسته بال تر از من میانِ مرغان نیست / دلم خوش  است که نام م کبوترِ حرم است حالا حکایتِ منه و تو خوش غیرت… لوطی… تو هم که ما رو گذاشتی و رفتی نا لوطی! از همه خلایقِ عالم یه تو مونده بود واسه من، تو هم تا شلوارت دو تا شد و چشم ت افتاد به تو من، تو و من ي از یادت رفت عشق ي! سرم بالا بود تو من ينُه زار توفیر داري با این جماعت… چی شد پس؟ یه روزگاري می گفتی به چشات قسم تو رو نمی خوام واسه این زندگی… همه ي زندگی مو می خوام واسه تو… چی شد که تو و زندگی مو با هم ازم گرفتی؟

موسیقی؛ به تدریج لحنِ آذر نرم تر می شود تا پایان کهدیگر لحنِ خشنِ نقش کاملا از یاد می رود.

آذر:  نیومدم سراغ ت گله کنم، نیومدم ذکرِ مصیبت بگم تا دل ت به حال م بسوزه… دلم واسه تتنگ شده… دل م، همه ي ساسوناش م که بشکاف م، بازم برات تنگ می شه… به چشمات قسم شب ي نبوده سرم به بالش برسه بی زمزمه اسم ت… بی خاطره ي حرفات، همه ش انگاردارم می بینم ت که نشسته ي و خط به خط داري می نویسی… واسه هر خط ت یه خط توصورت م نشست و واسه هر حرف ت یه بغض تو گلوم شکست… نمی دونستم پشت اون همه اشک حالا باید بشینم و خیره بشم به جاي رفته ت… اگه به من بود و عیب از تو، می گفتم

همه ي بچه هاي عالم فداي یه برقِ نگاه ت… می خوام دنیاش نباشه اون بچه اي که به خاطرش ازت دور بشم… ولی تو… رفتی… رفتی… رفتی…

ترانه ي : رفته / ترانه سرا : رحیم معینی کرمانشاهی / موسیقی : همایون خرم

اي که رفته با خود دلی شکسته بردي / این چنین به توفان تنِ مرا سپردي

اي که مرِ باطل زدي به دفترِ من / بعدِ تو نیامد چه ها که بر سرِ من

اي خداي عالم چگونه باورم بود / ان که روزگاري پناه و یاورم بود

سایه اش نماند همیشه بر سرِ من / زیرِلب لب بخندد به مرگ و پرپرِ من

رفتی و ندیدي که بی تو شکسته بال و خسته ام /رفتی و ندیدي که بی تو چگونه پر شکسته ام

رفتی و نهادي چه آسان دلِ مرا به زیرِ پا / رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها

اي به دل آشنا/ تا که هستم بیا

وايِ من اگر نیایی…