نمایش نامه ی آسیدکاظم
25
مارس

 

به نام و به یاری یزدان

کند و کاوی در نمایش نامه ی آسیدکاظم نوشته ی محمود استاد محمد

پیش گفتار

نمایش نامه ی آسیدکاظم را می شود از دیدگاه های گوناگون بررسی کرد اما آن چه که پس از بارها خواندنِ این نمایش نامه، به چشم نگارنده، ارزش مند تر آمد، یکی ساختار ویرانی از استوره ی قهرمان و دیگری گزینش بازی ترنا برای پیش برد نمایش نامه و گنجایش های این بازی ایرانی است. پس در آغاز گزارشی از استوره های قهرمانی آورده می شود تا هم سانی ها و ناهم سانی های آن با نمایش نامه ی آسیدکاظم بررسی شود و سپس پیوندهای میانِ آیین، بازی و نمایش نامه گزارش می شود تا توانایی ها و گنجایش های بازیِ ترنا را در فراهم آوری این نمایش نامه  بیابیم.

 

1ــ آسید کاظم، تفاله ای از یک قهرمان

در کتاب “انسان و سمبولهایش” نوشته ی کارل گوستاو یونگ و دیگر هم کاران ش، مقاله ای با نام “قهرمانان و کسانی که آنها را می سازند” آمده که کهن نمونه ی قهرمان، در آن این گونه گزارش شده است:

«اسطوره ی قهرمان رایج ترین و شناخته شده ترین اسطوره هاست. و ما آن را در اساطیر قدیم یونان و روم، در قرون وسطا، در خاور دور، در میان قبایل بدوی کنونی می یابیم، و در خواب های ما هم پدیدار می شود. اسطوره دارای جاذبه ای فریبنده است و اگر چه کمتر به چشم می آید اما اهمیت روانی بسیار دارد. هرچند اسطوره ها در جزئیات بسیار متفاوتند اما هرچه بیشتر موشکافی کنیم بیشتر متوجه می شویم که ساختارشان بسیار شبیه یکدیگر است. و گرچه توسط گروهها یا افرادی که هیچگونه رابطه ی مستقیم فرهنگی با یکدیگر نداشته اند آفریده شده اند اما همگی الگویی جهانی و مشابه دارند. مانند قبایل افریقایی و بومیان امریکای شمالی، یونانیان و اینکاها. همواره داستانهای مشابهی درباره ی تولید معجزه آسا اما مبهم قهرمان می شنویم. و شواهدی که حکایت از نیروی فوق بشری زودرس، رشد سریع در قدرت گرفتن و والا شدن، مبارزه ی پیروزمندانه علیه نیروهای اهریمنی، گرفتار غرور شدن و افول زودهنگام بر اثر خیانت یا فداکاری قهرمانانه که به مرگ وی انجامیده دارند»

 

 

و همچنین در کتاب “راهنمای رویکردهای نقد ادبی” نوشته ی گورین و دیگر هم کاران ش، در بخش بن مایه های الگوها، خویش کاری های قهرمان را این گونه می خوانیم:

(الف) کاوش: قهرمان یا منجی، سفری طولانی را آغاز می کند که طی آن باید وظایف سنگینی را به انجام برساند. جنگ با غول ها، حل کردن معماهای بی پاسخ و چیرگی بر موانع غیرقابل عبور برای نجات جامعه و شاید ازدواج با شاهزاده خانم.

(ب) نوآموزی: قهرمان، یک سلسله وظایف و مقدرات شکنجه آور را برای گذر از مرحله ی بی خبری و خامی آغاز می کند، به بلوغ فکری و اجتماعی، یعنی بدل گشتن به عضوی بالنده و سازنده از گروه اجتماعی خود، می انجامد.

این مرحله عموما از سه بخش تشکیل شده است:

  • رهسپاری
  • دگرگونی و استحاله
  • بازگشت

(ج) فدایی ایثارگر: قهرمان که نماینده ی رفاه قبیله یا مملکت است باید جان خود را بدهد و به کفاره ی گناهان مردم تا دم مرگ رنج بکشد تا مملکت را به باروری و زایندگی برساند.

و اما نمایش نامه ی آسیدکاظم متنی نیست که بتوان آن را به روشنی و گام به گام با الگوی قهرمان و منجی پیش برد چنان که می بینیم آسید کاظم مسافر نمی شود و نمی جنگد، اما در آزمونی که هرگز برای مخاطب روشن نمی شود که آن آزمون چیست،آسیدکاظم راه زندان را برمی گزیند و حتا نویسنده بر مخاطب روشن نمی کند که آسیدکاظم به حق زندانی شده است یا از روی فداکاری و ایثاری که یکی از ویژگی های قهرمان است.

 دکتر: همه میگن ولی نمی دونن اصل جریان چی بوده.

محسن هاپی: خب شما بگو ما بدونیم آقای دکتر.

دکتر: شما خودت رو قاتی نکن. شما هم ممدآقا خیالت جمع باشه اون چیزی که شنفتی درست نیست.اونایی هم که میگن سیدکاظم، ناصر رو به خاطر عفت کشته، از رو شکم حرف میزنن. روز قتل، میگی نه از شاه رجب بپرس، روز قتل، من بودم و سیدکاظم و ناصر خدابیامرز و عفت.

شاه رجب: از حق نگذریم، راست میگه.

ممدریزه: ما کی رو حرف آقا دکتر شک کردیم که دفعه دوم ش باشه.

دکتر: پس ممدآقا من به ت می گم صبر کن تا خود سیدکاظم بیاد و جریان رو تعریف کنه. پشت سرش نگو سیدکاظم رو عفت ناصر رو کشت!»

اما سید کاظم تا پایان نمایش نمی آید که گزارشی بدهد و زمانی هم که می آید بی هیچ سخنی بازمی گردد! پس نمی توان درباره ی انجام فداکاریِ او به مانند یک قهرمان، بی گمان سخن گفت.

همچنین خویش کاریِ دگرگونی را در آسیدکاظم به مانند یک قهرمان نمی شود دید بلکه این دگرگونی را در جامعه ی او می بینیم. جامعه ای که دیگر در انتظار منجی نیست و اون را پس می زند و حتا از بازگشتش می هراسد!

« ممدریزه: خط و نشون پشت سر ما؟

اسی قصاب: همه مون. من، تو، شاه رجب، همه ی کاسب های این سه چهار دهنه دکونی که سرقفلی هاش به اسم سیدکاظمه. شاه رجب، غلط نکنم تا دو سه روز دیگه همه مون از کار و کاسبی افتادیم و سینه کش آفتاب لنگر انداختیم و داریم شپش های تن مون رو می شمریم!»

 

 

تنها انتظاری که برای بازگشت آسیدکاظم وجود دارد از سوی سیدجواد، پدرش و پهلوان است.دکتر نیز تنها، پشتیبان آسیدکاظم است یا حتا می توان گفت که او تنها کسی است که خردمندانه درباره ی آسیدکاظم داوری می کند که البته این  نیز در هاله ی تردید است و می شود در ماجرای کشتار ناصر به دکتر هم بد گمان شد.

 سید جوادی که ناشکیبا در انتظار آمدن پسرش است، آدمی ست ناتوان و گنگ اما به هر حال او نماینده ای از نسل گذشته است، از جامعه ی پیشین، از گذشته و جامعه ای که منجی و قهرمان هنوز در آن ارزش و آزرم داشت. چرا که در برابر او سید محمودی وجود دارد که پسر سیدکاظم است و از پدرش نفرت دارد، نفرتی ژرف و بی اندازه. سید محمودی که برخاسته از جامعه ی قهرمان کشِ روز است.

 و دیگر شخصیتِ منتظرِ سیدکاظم، پهلوان است که او نیز چنان نامش کهنه و دیروزی است، زاده ی روزگارانِ قهرمان پرور و منجی دوست. همو که باید به هنگام سختی، مرشد پیر و راهنمای قهرمان باشد اما مگر پارزم و ایستادگی در برابر بدخواهانِ آسیدکاظم، کنشی از او نمی بینیم. حتی پهلوان نیز خویشکاری خود را گم کرده است!!! این نمایشنامه زاده ی دهه ی پنجاه است و به گمان نگارنده اگر در ادامه ی راهِ محمود استادمحمد بخواهیم، آسیدکاظم را در روزگار خودمان بنویسیم باید کافه ای را به نمایش بگذاریم که آسیدکاظم و پهلوان در آن پیش خدمتی می کنند!!

 

 

 در ادامه ی ساختار استوره ی قهرمان نیاز است که او کاستی های شخصیت خود را بازشناسد و آن ها را در خودآگاه خود بیابد اما به جای آن که خودِ قهرمان از خودش به آگاهی برسد و رشد یابد، جامعه تمام کاستی ها و نادرستی های او را بر می شمرد و ارزش او را می کاهد و با به گمان انداختن مخاطب درباره ی درستی و نادرستی قهرمان، شخصیت او را به چالش و پرسش می کشد!!

« شاه رجب: …..خب معلومه آسیدکاظم دست می بره به چاقو مثه سد دفعه دیگه، از ضامن درش می کنه، مثه سد دفعه دیگه، می زنه شاه رگ و پارَگ ناصرو تیکه پاره می کنه…به ش نمیاد؟! والا میاد.به پیغمبر میاد، حالا شما بگین نمیاد. کیه که بگه حق با شماست!.»

پس می توان  گفت، واروی تحلیلی که ناصر ایرانی در مجله ی نگین شماره ی هشتاد و یک و همچنین در آغاز چاپ سوم از نمایش نامه ی آسیدکاظم نوشته است، در این متن هرگز دوقطبی بودن و قهرمان سازی نمی بینیم چرا که دو قطبی بودن ویژه ی دوران کهن و استوره ای است نه این چنین جامعه ای که نویسنده با اندوهی بی پایان آهنگِ به نمایش گذاشتن آن را دارد.

 اما از دیدگاهی دیگر شاید به راستی کنار گذاشتن و پس زدن شخصیت هایی مانند آسیدکاظم منطقی و طبیعی به نظر برسد و نه با اندوه و اَسَف. چرا که آسیدکاظم ها کسانی هستند که سیماچه ی سنگی دارند نه صورتکی قابل ورز و خمیری، چنان که بتوانند شخصیت خویش را با دگرگونی های زمان و زمانه هم راه و هم گون سازند، پس ناچارند به درگذشتن و به انزوا تا زمانی که بتوانند چنان ممدریزه هایی را در خود نیز بیابند و آن ها را بپذیرند نه این که مانند سیدکاظم در پایان نمایش، ترنا و قاپ شاهیِ خود را در دست بدخواهِ خویش بگذارند که بیا این گوی این میدان، بتاز سایه ی من که پیروز شدی!!

 

 

و اما بخش زنانه ی روان یک قهرمان که باید دختری باشد با  شرم و آزرم و زیبا و نژاده، در این نمایش نامه کیست؟؟ روان زنانه ی آسیدکاظم را نیز گنگ تر از هرچیز دیگر می بینیم! عفت می تواند هر گونه زنی باشد چرا که از او تنها یک نام موجود است! و حتا شاید اصلن عفت هیچ مناسبتی با قهرمان نداشته باشد و هرچه که هست همه ی این گنگی ها برای به نمایش گذاشتنِ قهرمانی نابود و ناقص است نه به گفته ی ناصر ایرانی، ناتوانی و نقص قلمِ نمایش نامه نویس در پرداخت درام.

 

2ــ ترنا بازی در فراهم آوریِ نمایش نامه ی آسیدکاظم

محمود استادمحمد در آغاز آخرین چاپ از نمایش نامه ی آسیدکاظم در باره ی ریشه های آیینیِ ترنا بازی این گونه می نویسد:

در آيين ملي – نمايشي ميرنوروزي ، يك قلندر خود سوخته ، يك رند عالم سوز ، به انتخاب مردم ، در مقام وليعهد سلسله نوروزيان ، با نام امير نوروز ، بر اريكه سلطنت جلوس مي كرد .جلوسي پنج روزه ، سلطنتي به استقلال بركاكل شيرين كاري هاي بازيگرانه و هزالي هاي لوليانه ، در متن جشن هاي نوروزي .حفظ آيين مير نوروزي ، احترامي به فطرت آزادمنش انسان بود ، قراردادي اجتماعي بين انسان حكومت گر و انسان حكومت پذير .در عهد باستان ، شاهنشاهان ساساني ، به سائقه خصلتي انساني ، به نفوس مملكت حق داده بودند كه به وسيله آيين مير نوروزي ، اركان سلطنت و اجزاي حكومت را – آزادانه – نقد كنند .امير نوروز ، در آن پنج روز ، شاه بود ، وزير بود ، صاحب حكم و قلم و نطع و شمشير بود . تبيره زنان و دبيره نويسان را صف اندر صف در خدمت داشت و با اين هيبت حكومتي و هيئت نمايشي در شهر مي گشت و يك سال فرمانفرمايي شاه وقت و حكومت حاكمان و قضاوت قاضيان را به نمايش مي گذاشت .آيين مير نوروزي آيينه بود؛ آيينه اي راست نما، آيينه اي بي پرده و پروا كه در برابر داد ودهش دادگران و توانگران ، در قابي از شكوفه باران بهاران به ثنا و ستايش ، گل مي انداخت ولي در كوي بيدادگران ددخو و قاضيان بي تمييز كينه جو ، به هزل و هجا ، كج تاب و تلخ نواز و تيره پرداز مي شد .مير نوروزي يك آيين نمايشي بود . نمايشي كه قلب يك جامعه سالم ، يك حكومت سلامت پذير در آن مي تپید.

برای مطالعه بخش اول نمایشنامه آسیدکاظم کلیک کنید

(1) آيين مير نوروزي در موسم نوروز برگزار مي شد ، مراسم ” ترنا‌ “ به ماه رمضان منتقل شده است . همان طور كه سوگ سياوش ، در نخستين دهه ماه محرم ، به حيات خود ادامه داده است .

(2) در مير نوروزي يك نفر به طور موقت ، براي مدت معيني به سلطنت مي رسد . در مراسم ترنا ، اين مشخصه عيناً وجود دارد با اين تفاوت كه در مير نوروزي يك نفر پنج روز متوالي مير است ولي در ترنا اين توالي رعايت نمي شود ؛ در طول يك شب ، چند نفر مي توانند شاه شوند ولي درعين حال ، يك نفر مي تواند شب هاي متوالي بر مسند سلطنت بنشيند .

(3) مير نوروزي هزال و شوخي گر و مضحكه ساز بود . در ترنا ، شاه مي تواند هزال و شوخي گر باشد ، مي تواند نباشد . تشخص قهوه خانه ، موقعيت حاضرين و به خصوص شخصيت شاه ، تعيين كننده اين خصوصيت است .

(4) مير نوروزي به صراحت منتقد است . ترنا از اين صراحت برخوردار نيست . اگر بپذيريم كه با نمايش يك شاه بد طينت و رذل و مستبد ، مي توان اصل سلطنت را نقد كرد ، آن وقت مي توانم بگويم كه اصل انتقاد در ترنا بنياني تر و مؤثر تر است .

(5) مير نوروز سيار بوده است . اريكه اش را در تمام شهر مي گردانده اند . همه شهر را زير نگين داشته است . ترنا سيار نيست ، ساكن است ولي به وسيله تعدد دكه ها ،‌ در تمام محلات و در هر محله به اقتضاء مشخصات شهري و فرهنگ ساكنين همان محله ، حضور داشته است .

(6) مير نوروزي و ترنا هر دو مي توانسته اند از موسيقي بهره بگيرند . تضاد نوروز خواني و بهاريه سرايي در مير نوروزي و سوگنامه و نوحه سرايي در ترنا ، از تفاوت هاي قابل درك اين دو مراسم است .

(7) مير نوروزي و ترنا ، هر دو ، در بهره گيري از نمايش مشتركند . در ترنا گاهي ، مفاهيم و كنش هاي نمايشي به اوج حساسيت و جذابيت مي رسيد. ترنا می توانست همه ی قهوه خانه را به صحنه و همه ی حاضرین را به اشخاص نمایش تبدیل کند.

 

با نگرش به این سخنِ محمود استادمحمد، می توان یکی از توان مندی های ترنا بازی را در به کاربری روند نمایش نویسی دریافت که همان ویژگیِ نقادانه ی این بازی است که ریشه در آیین میرنوروزی دارد و در دگرگونی های دوران و تاریخ ایران، آن روشنی و بی باکی نقادی در آیین میرنوروزی، در بافتِ بازیِ ترنا نهان می شود و چون به روزگار نویسنده می رسد، از این ویژگیِ بازی برای نوشتن متنی چون آسیدکاظم سود جسته می شود تا بسیاری از حقیقت ها و ناگفته ها در سیمایی شبیه به زیر متن، در این نمایش نهان تر بشود تا آن جا که منتقدان، این نمایشنامه را نقد جامعه ی پر فساد ایران نام دهند.

پهلوون: من امشب چشم انتظارم و نباید این جا باشم.( چاقویی از جیب در می آورد) اما این امانتی چنان آتشی به رگ و پی م انداخت که دیدم تا نیام این جا، فرو کش نمی کنه. یه وقتی، زینتِ دستِ آسید کاظم بود.این بود و یک  تسبیح و یک انگشترِ عقیق.اما چاقوش یه هفت هشت سالی ه که داره تو هزار پیشه ی پدری ش خاک می خوره.خودش که مولام علی حفظ ش کنه، اما دیدم چاقوش بدجوری دل تنگی ه اینجا رو می کنه، گفتم بیارم ش شاید نفسی بکشه و دل تنگی ش سر بیاد. از طرفی باهاش کاری هم داشتم.( با تصمیم و چاقو در دست به طرف ممد می رود و یک باره ایستاده و موقعیت را می سنجد سپس) : وزیر

وزیر دوم: امیر

پهلوون: ( چاقو را به او می دهد) بازش کرد می زنه.

چنان که در این گفت و شنود خواندیم،پهلوان که در روندِ بازی به عنوانِ شاه برگزیده شده است، از جایگاهی که در بازی دارد برای کین ستانی و یا ترساندنِ بدخواه آسیدکاظم که ممد ریزه باشد، سود می برد و این خود اگرچه چندان هم رو نیست اما باز از برای ابزاری (چاقو)  که نویسنده گزیده است و آن را از دارایی ها و بازمانده های آسید کاظم دانسته است، می توان به این تحلیل رسید که چنان که در یک قهوه خانه، به نماد یک جامعه ی کوچک، نادانانِ بدخواهی چون ممد ریزه که پس از فرو افتادنِ قهرمانانی چون آسید کاظم، حس نیرومندی و برتری و پیروزی دارند باید از باز مانده ها و ردّ گام های آن قهرمان تا ابد بیم داشته باشند و او را نابود و ناپدید نشمارند اگرچه در زندان یا حتا گور باشد.

یکی دیگر از ویژگی هایی که ترنا بازی یا هر بازی دیگری را در گزینش برای فراهم آوری طرح و ساختار یک  نمایش نامه، با ارزش می کند، سرشت نمایشیِ آن بازی است. هنگام که در یک بازی با پدیده ی نقش پذیری رو به رو هستیم و کسی نقشی را می پذیرد که و نامی را می گیرد که در زندگی راسین ش ندارد، آن بازی در خویش سرشت نمایشی دارد و برای برداشت نمایشی، از امتیاز بیش تری برخوردار است. که این ویژگی در ترنا بازی بسیار پررنگ است و هنرمندانه تر آن که محمود استاد محمد این ویژگی را در پایان نمایشنامه ی آسید کاظم می پرورد، با شاه نشستنِ قاپِ مردی نو رسیده و شولا پوش، که روشن می شود همان سید کاظم بوده است.

 

 

محمود استادمحمد، دراین باره در همان مقدمه ی آخرین چاپ نمایشنامه اش می گوید:

ترنا به عنوان يك سنت ، با مردم محله حرف مي زد ، آن ها را وادار به حرف زدن مي كرد . گرد هم آمدن را ، گفت و گو كردن را ، شناختن و محترم شمردن يكديگر را به مردم محله مي آموخت . ترنا صاحب اخلاق است و اخلاق ساز است . مهربان است ، با وقار است ،‌فضيلت شناس است . اهل فضيلت را ارج مي نهد ، شاخص مي كند ،‌بالا مي نشاند … و بيش از هر شاخصه ديگري ، ترنا خصوصيت نمايشي دارد .يك مراسم حدودن ده ساعته ، كه در دقايقي واقعاً تبديل به نمايش مي شود . يك نمايش جمعي ، محلي – مدني كه در لحظاتي همه حاضرين را – در مرز نمايش و زندگي – درگير جذابيت هاي پر هیجان ارتباط های شخصی و جمعی می کند.

در این گفتار، استاد محمد به ویژگی دیگری از بازی ترنا انگشت می نهد که اگرچه این ویژگی در برخی از گونه های ادبی ـ نمایشی، بی کاربرد است اما همین سویه ی آموزشی و پرورشیِ متن های نمایشی و به ویژه رسانه ای همواره برجسته و کارامد است و خواهد بود که در این بازی به روشنی وجود دارد چنان که باز هم در مقدمه ی چاپ این نمایشنامه به زبان نویسنده می خوانیم:

پيش شده ، جرم مي شود : به ضربات ترنا ، به آشتي با كسي كه قهر است ،‌ به رفتن به خانه قوم و خويشي كه مدت هاست با او ترك مراوده كرده است ، به چند كيلو زولبيا يا شيريني براي حاضرين ، به چاي براي همه حاضرين . و اگر پيش شده غزل خوان باشد ، به يك غزل .

شاه : وزير .

وزير : امير .

شاه : جرمش كن .

وزير : مزد نيكو سخنش ، براي سلامتي بدنش ، خودش ، خانواده اش ، همه بچه محلاش ، به ١٨ ساله حسين ، ١٨ هزار قدم صلوات بفرست .

ولي شاه ، جرم ديگران را به عهده وزير نمي گذارد .

شاه : وزير .

وزير : امير .

شاه : اين علي آقا مدتي ست با آقا مرتضي سرسنگين شده . بر فرضم كه بگيم آقا مرتضي يك جايي واسه اين علي آقاي ما كم گذاشته باشه ، دو تا بچه محل اگه گوشت هم ديگه رو بخورن ، استخوان هم رو بيرون نمي ريزن . آقا مرتضي پيش .

وزير : پيش .

مرتضي مي آيد كنار علي مي نشيند .

يك پير هر كي ام بچه محلشو دوست داره صلوات بفرسته .

شاه : وزير .

وزير : امير .

 

شاه : آقا مرتضي بزرگ تره ، اوساي علي بوده ، به گردن اين علي آقا حق داره .

بله … ما هم قبول داريم ،‌نبايد يه اتفاقي مي افتاد ، افتاد . ولي گذشته ها گذشت . همديگه رو حلال كنين و پاشين به خوبي و خوشي صورت همديگه رو ببوسين .

وزير : براي سلامتي همه بچه هاي خوب عالم صلوات ختم كن .

و یکی دیگر از مهم ترین ویژگی های بازی ترنا برای گزینش و فراهم آوری متن نمایشی، رویه، پیکره و کالبد آن است که گزاره های ساختاری هم می تواند داشته باشد. جایگاهی که بازی در آن انجام می شود، قهوه خانه است و قهوه خانه بستر شایسته ای است برای ساخته شدن گفت و شنود ها و رخداد ها و کنش های نمایشی و هم چنین درام چرا که مرکزِ گردِهمایی است.جایی که مردمان برای به در کردنِ خستگی و یا خوش و بش و بازی و دیدار به آن روی می آورند، با باور ها و اندیشه هایی واروی یک دیگر و همچنین از گروه های اجتماعی گوناگون و همین فضاست که گنجایش این بازی را بیش از بازی هایی مانند همان بازیِ مشت ت دیدم قایم کن که در سرنامه ی پیش گزارش شد می کند و می توان گفت که ترنا بازی از این دیدگاه از بازیِ نام برده توان مند تر است برای نمایش شدن.

قهوه خانه ماهیتن مکانی است برای تجمع اضداد. در یک قیاس طبیعی، خانه قابلیتِ قهوه خانه را ندارد چرا که نمی توان بدون دلیل داستانی یا سبکی، آدم های متضاد و متفاوت را در خانه گرد آورد، در واقع در فرهنگ ایرانی، دستِ کم در دوران رونق قهوه خانه ها، این مکان جایی یگانه برای جمع آوردنِ آدم های متضاد است و می دانیم که نطفه ی درام از همین تضادها بسته می شود. همچنین قهوه خانه مکانِ وقت گذرانی است و ماهیتن مکانی است که در آن آدم ها با حرف زدن، خود را افشا می کنند و این خود محمل مناسبی برای پدید آمدنِ یک درام است. به این ترتیب قهوه خانه امکانِ مناسبی است برای درام هایی که با تکنیکِ بازشناخت پیش می روند. آدم های طالب وقت گذرانی چه می کنند مگر افشای وقایعی که پیش روی دارند به قصدِ پر کردن وقت و دامن زدن به شایعات؟! ثمینی: (255،1388)

نکته ی مهم دیگری که در گزینش بازی ها وجود دارد، طرح داستانیِ نمایشنامه است. برای نمونه، طرح داستانیِ همین نمایشِ آسیدکاظم که درباره ی قهرمانی است به همین نام در فضایی نسبتن غبار آلود و قهرمان کُش و مردمانی خود بین و حق ناشناس. درباره ی قهرمانی است که نمی دانیم قتلی که به خاطرش سال ها حبس کشیده را خودش انجام داده یا از سر مرام و دوستی، جای کسِ دیگری زندانی شده است! آسیدکاظم از آن دسته لوطی منشان و قهرمانانی است که خود را یاور و یاری گر همگان می داند نه تن ها پدرِ چند فرزند و همسرِ یک زن. از این رو خانواده ی آسیدکاظم هم از او دل خوشی ندارند و واروی آن چه که در نقد ناصر ایرانی درباره ی آسید کاظم می خوانیم، شخصیت های این نمایش نامه، چندان هم دو قطبی نیستند و بیش ترِ شخصیت ها، ابهاماتی هم دارند. اما گذشته از همه ی این ها، طرح داستانیِ نمایشنامه ی آسیدکاظم در آوندی که محمود استاد محمد برای آن برگزیده است که همان قهوه خانه و روندِ بازی ترنا است. این که مکان و فضا و روند بازیِ ترنا با طرح داستانی نمایش نامه هم خوانی و تناسب دارد، نکته ی بسیار مهمی است که نادیده گرفتنِ آن، ساختار، تم و هدف نمایش نامه را دیگرگون می کند.

برآیند

 

 

نمونه های استوره ای در پسِ ذهنِ مردمان سرشته شده اند و هم سان با ویژگی های زمان و زمانه ی نویسندگان گوناگون، با نگه داشت پیکر اصلی خود، دگرگونی هایی می یابند و از قلم تراوش می کنند و روی صحنه می آیند و یا در پیکر داستان و نمایش نامه و فیلمم نامه زاده می شوند. نمایش نامه ی آسیدکاظم نیز زاده ی ساختارِ ویژه ی زمانه ی خود است تا نه چندان قهرمانی بسازد آزرم و آبرو از دست داده که هیچ کوششی برای بازیابی دوباره ی خویش نمی کند. نه چندان قهرمانی که جامعه به ناجی بودن ش بی ایمان است و حتا نام نیکی هم از خود به جا نخواهد گذاشت. و اما دست واره ی به نمایش گذاشتن همه ی این ها که گفته شد می شود یک بازی کهن و ریشه دار که با ویژگی ها و گنجایش های خود، آموزشی بودن، سرشت نمایشی داشتن، مکانِ توان مند برای زایشِ درام و نقادانه بودن، به فراهم آوری این نمایش نامه کمک می کند.

 

کتاب نامه

– یونگ، کارل گوستاو( 1378). انسان و سمبولهایش. ترجمه دکتر محمود سلطانیه. انتشارات جامعی.

ـ گورین،ویلفرد(1383). راهنمای رویکردهای نقد ادبی.ترجمه ی زهرا میهن خواه. انتشارات اطلاعات.

ـ استادمحمد،محمود(1352).آسیدکاظم. چاپ سوم و پنجم. انتشارات گام.

ـ ثمینی،نغمه(1387).تماشاخانه ی اساتیر.نشر نی

مریم خدابنده لو