جامعه شناسی هنر

توسط tolofilmblog در فیلمسازی بدون دیدگاه

جامعه شناسی هنر

 

جامعه شناسي دانشي است كه زاده دوران مدرنيته و تجدد و پيدايش شهرهاي بزرگ است كه در نتيجه بروز انقلاب صنعتي و ظهور شيوه هاي توليد سرمايه داري و توسعه مناسبات اجتماعي، اقتصادي و سياسي است. دانش جامعه شناسي كه در ذيل آن جامعه شناسي هنر قرار دارد، در روزگار كنوني به مطالعات و پژوهشهايي در باب تاثير هنر بر اجتماع پرداخته است.

همواره هنر، پديده اي شگفت انگيز براي جوامع انساني بوده است و قرنهاست كه علما در اين باره بحث و اظهار نظر كرده اند و گاه از منظر زيبايي و گاه از آسيب هاي اخلاقي به پارهاي از هنرها و سلائق هنري حمله كرده اند. در 150 سال اخير دانشمندان علوم اجتماعي نيز به اين نتيجه رسيده اند كه آن چه در اين مباحث قابل تامل است، كاركرد و موقعيت هنر در پيش زمينه اجتماعي است.

جامعه شناسي هنر، دانشي دو زيستي است متشكل از دو ركن هنر و جامعه شناسي. هنر واژه اي با بار ارزشي از زمره علوم انساني است كه سرشتي كيفيت گرا دارد، هنرمندان و جامعه شناسان كوشيدهاند هنر را از زواياي سه گانه هنر، هنرمند و مخاطب بررسي كنند و با صورت بندي، تعاريفي عمدتا ماهيت گرايانه براي آن بياورند تا بتوانند پرسش كلي چيستي هنر را پاسخ گويند.

جامعه شناسي علمي كيفيت گراست كه به مطالعه اجتماع و نظام هاي انساني، روابط افراد با هم و كنش آنها با جامعه مي پردازد و نيز به موضوع ارتباطات انساني و چگونگي انتقال و خلق معني در بستر اجتماع توجه جدي دارد، ماهيت پيچيده هنر بر چگونگي مطالعه آن تاثير ميگذارد. اما نظرياتي در جامعه شناسي هنر و علوم انساني وجود دارد، كه راه را تا قسمتي روشن ميكند.

جامعه شناسي ميكوشد كه سازنده و پروراننده نظريه باشد. هر نظريه اجتماعي كوششي است براي توصيف و توضيح چگونگي كاركرد جامعه.

مثلا ماكس وبر ظهور مذهب پروتستان به ويژه كالونيسم را زمينه ساز برآمدن سرمايه داري ميداند، در تاريخ اجتماعي هنر نمونه هاي زيادي وجود دارد كه مورخان كوشيده اند بين تحولات اجتماعي يك دوره و ظهور جنبش يا مكتب هنري مهمي رابطه برقرار كنند. معروفترين مثال آن رقابت و استقلال مردم و دولت ايتاليا در دوره رنسانس اول و رنسانس متعالي بود كه اعتلاي آنها شان اجتماعي هنرمنداني چون لئوناردو، ميكلانژ، رافائل و كثيري ديگر از نقاشان و مجسمه سازان و معماران را باعث شد.

 

 

رقابت بين مردم و دولت ايتاليا در قرن 16 چنان تقاضايي را براي كارهنرمندان برجسته پديد آورد كه شان آنها را از مقام استاد كار (آرتيزان) به هنرمند (آرتيست) ارتقاء بخشيد و همين امر زمينه ساز ظهور و پيدايش مفهوم نبوغ و به تبع آن هنرمندان نابغه عصر نوزايي شد.

نظريه اجتماعي در خصوص گسترده ترين ديدگاههاي جامعه شناختي نيز كاربرد دارد، ديدگاه هايي از قبيل كاركردگرايي ساختاري، پديدارشناسي و ماركسيسم، كه برخي از جامعه شناسان ترجيح ميدهند كه اين سطح از نظريه را فلسفه اجتماعي بنامند. نظريه هاي كه به هنر مربوط ميشود، محدوديتي بر شمارشان وجود ندارد، كم وبيش هر توضيحي درباره زندگي اجتماعي يا تعلقات انساني ميتواند به گونه اي با هنر پيوند داشته باشد. نظريه ها ميتوانند مشخصا بر جنبه هاي گوناگوني از هنر، همچون آفرينش هنري، اجرا، دريافت، نقد و تاريخها و جامعه شناسي هاي آن تكيه كند.

جامعه شناسي ميتواند براي مقاصد تحليلي به چهار رهيافت عمده تقسيم شود، رهيافت گروهي از نظريه هاست كه با مجموعه هماهنگي از مفروضات كلي يا فرا نظريه ها، از ديدگاه مبناي واحدي، بر پديداري اجتماعي نظر ميافكند. رهيافتها در فرانظريه ها مشتركند، در نظريه هاي خاص درباره بسياري از نقاط از يكديگر متفاوت هستند وشايد در خصوص نكاتي در تضاد باشند.

اين چهار رهيافت عبارت است از :

-1 رهيافت اثباتي ( پوزتيويستي : با متغيرهاي اندازه پذير، قابل تعميم و پيش بيني )

-2 رهيافت تاويلي ( معنا ، فهم و تبيين )

-3 رهيافت ماركسيست ( انتقادي و تضاد ) و

-4 رهيافت پسامدرنيست ( قدرت ، دانش، انعكاس و شالوده شكني )

مورخان سالهاست كه پذيرفته اند فيلم درهرنوع بررسي قرن بيستم سند مهمي است و ديگر ضرورتي به بحث و جدل بيشتر ندارد، با اين حال هنوز نميتوان درست فهميد كه با خود فيلمها چه بايد كرد. تا بتوان به اين سوال دو پاسخ مهم داد:

  • برخي از محققان عقيده دارند كه فيلم پنجرهاي را رو به واقعيت ميگشايد، بازيگران فيلم آدمهاي زنده اي هستند و در يك محيط حقيقي به تصوير كشيده ميشوند و به مسائل روزمره ميپردازند، پس آيا نميتوان گفت فيلم تقليدي از واقعيت است؟

آثار ارزشمندي سالانه در سينما ساخته ميشود، حتي اگر اين آثار كپي تمام از واقعيت باشد باز در يك محيط تخيلي و مصنوعي است.

  • برخی ديگر از دانشمندان معتقدند كه ميان مختصات و دادههاي اجتماعي و بازنمايي آنها فاصلهاي وجود دارد كه به خودي خود بيانگر نيروي آشكار فيلم سازي است. سينما در مركزيت زبان قرار ميگيرد و فيلم محصول آن است. فيلم محصول صنعتي – فرهنگي است كه به مخاطباني فروخته ميشود كه براي آن به قصد سرگرمي و لذت پول پرداخت ميكنند.

براي تجزيه و تحليل بهتر سينما را به سه قسمت توليد، رقابت و مردم تقسيم ميكنيم.

كنش و واكنش متقابل ميان اين سه حوزه را آشكارا ميتوان ديد، هدف توليد رضايت تماشاگران و تهيه و تدارک مواد لازم براي سليقه آنان است، عشاق و هواداران پروپا قرص سينما اطلاعات كلي و جامع از سينما دارند و بسته به توافق ذهني كه به فيلمهاي قبلي دارند ، نسبت به فيلمهاي جديد واكنش نشان ميدهند، فيلم شبيه ميدان مغناطيسي است كه در آن جريانهاي هماهنگ يا متضاد همزمان با هم در حال كنش و واكنش ميباشند.

 

پیشنهاد می کنم از بخش عکاسی تبلیغاتی بازدید نمایید

 

جامعه شناسی هنر در ایران

از ابتداي ورود جامعه شناسي هنر به ايران كه حدودا در دهه 1340 بوده است ، جريان موجود در آن مقطع شديدا تحت تاثير گرايشهاي چپ بوده كه تا حدود زيادي نتيجه دگرگوني هاي سياسي بوده است. بر اساس ديدگاهي كه شرايط اجتماعي را حاكم بر ارادهي فرد ميداند، اين گونه بيان ميكند كه شخصيتهاي مهم زاده روزگارشان هستند. معناي چنين رويكردي اين است كه فرد در برابر اجتماع، موجودي منفعل ميباشد و نميتواند در مقابل شرايط جامعه واكنش مخالف انجام دهد و غيرممكن است بدون آن كه محصول اوضاع و شرايط اجتماع باشيم، بتوانيم بنياد را تغيير دهيم.

در زمان پي ريزي جامعه شناسي هنر در ايران، طرز فكر چپ گرايانه با انديشه كاهش اراده انسانها در يك هويت اجتماعي كه با فرهنگ استبدادي ما هم خوان بوده است، و اين موضوع علت تمام تحليلهايي بوده كه به لحاظ جامعه شناسي هنر در دورههاي مختلف تاريخي عرضه شده است، در واقع با اين تحليل، آگاهي فردي هنرمند تابعي از شرايط اجتماعي يا به عبارت ديگر هويت اجتماعي هنرمند، تابع شرايط اوست.

براي بررسي جامعه شناسي هنر، ابتدا بايد بدانيم نيروهاي اجتماعي روزگار هر هنرمندي چه

ويژگيهايي دارد و هميشه بايد يك عامل را در نظر بگيريم كه خود هنرمند كه از پارامتراهاي اجتماع است در كنار چه عوامل و بستري قرار ميگيرد. در اين رويكرد، هنرمند موجودي منفعل در برابر عوامل اجتماعي نيست بلكه خودش به عنوان يك عامل و نيروي اجتماعي محسوب ميشود. در واقع اهميت فراوان دادن به نقش هنرمند، ميراث رمانتيسيم است و چپگراها نيز تحت تاثير انقلابيگري رمانتيك بودند، در حالي كه روابط واقعي اجتماع به گونه اي است كه خواست و هويت هنرمند به عنوان نيرو در تعامل با ساير نيروها مطرح است. البته اين ديدگاه چپ گرايانه به آگاهي اجتماعي بسيار اهميت ميدهد و تعمدا فرديت هر كس را از جمله هنرمند را ناديده ميگيرد و در نتيجه به همان مقدار مشخص هم نيروي فردي هنرمند را قرباني ساخت اجتماع و روابط ميان نهادهاي اجتماعي ميكند. مرحوم آريان پور و دكتر شريعتي هم از اين دسته بودند، در نظر آنان جامعه شناسي ادبيات و هنر آيينه تمام قدي از شرايط اجتماعي بود و اين آيينه نبايد تحت تاثير فرديت هنرمند قرار گيرد.

نخستين ترجمه ها درباره زمينه اجتماعي هنر و نقش هنرمند از دهه 1340 در ايران آغاز شد و اصطلاحاتي مانند هنر متعهد و رسالت هنرمند در اين هنگام رواج يافت و به تدريج به ميان ساير نيروهاي سياسي انقلاب نفوذ كرد، حتي پس از فرو نشستن تب جريانهاي سياسي آن روزگار در ميان روشنفكران و دانشگاهيان تداوم يافت و كمكم با مفاهيم روشنفكري غربي مانند فلسفه اگزيستانسياليسم در اوائل دهه 1350 با ادبيات ايران پيوند خورد. در دوره 1340 تا 1350 و سالهاي نزديك به انقلاب گفتمان جامعه شناسي هنر در دو گرايش اصلي خلاصه ميشد: گروه اكثريت كه پيرو انديشه ي ( هنر براي اجتماع ) بودند و گروه اقليت مخالف چپگرايي هواخواهان ( هنر براي هنر ) يا به عبارت ديگر هنر غير سياسي بودند.

پس از انقلاب در ايران و كمرنگ شدن سلطه فكري ماركسيسم سنتي و با ترجمه آثار نئوماركسيستها اين جريان فكري بوجود آمد كه مصرف كننده ي كالاهاي فرهنگي در نظام توليدي جامعه سرمايه داري محكوم به استفاده از آنان است زيرا ارادهي او هيچ نقشي ندارد و حتي تابع نياز مصنوعي است كه برايش ايجاد شده است، به اين معنا كه تنها عامل تاثير گذار، توليد كننده است كه در شرايط و هنجارهاي اجتماعي سرمايه داري، ارادهي انسان مصرف كننده را در هم ميشكند، و دست يابي عقلاني به ابزار كه پيشتر براي سلطه بر طبيعت بود به صورت نظام فرهنگي هژمونيك درآمد تا نيازهاي معنوي انسان را در قلمرو كالايي درآورد. توليد كنندگان محصولات فرهنگي قادر شدند كالاهايشان را به سراسر جهاني كه در قلمرو سرمايه داري بود صادر كنند.