هنر در مکاتب جامعه شناسی

توسط tolofilmblog در فیلمسازی بدون دیدگاه

هنر در مکاتب جامعه شناسی

 

مکتب فرانکفورت

هنر در مكتب فرانكفورت با به كاربردن اصطلاح صنعت و فرهنگ توسط آدورنو و هوركهايمر پيش از جنگ جهاني دوم به كار رفت. صنعت فرهنگ از اين نظر مورد توجه وابستگان فكري مكتب فرانكفورت قرار گرفت كه در نهايت به قصد آن بود كه مصرف كننده را منفعل سازد تا كالاهاي مذكور را مصرف كند، بنابراين آنها كل نظام سرمايه داري را مورد حمله قرار دادند. آدورنو و هوركهايمر در كتاب معروفشان ديالكتيك روشنگري كه پس از جنگ جهاني دوم به چاپ رسيد، اصطلاح صنعت فرهنگ را وارد جامعه شناسي كردند.

آنها فرهنگ آمريكايي را مبتني بر مصرف گرايي ميدانستند كه بر بنيادهاي سرمايه داري رشد يافته بود، و به نظر آنان مفاهيمي مانند كالاپرستي و از خود بيگانگي كه توسط ماركس و پيروانش وارد فرهنگ سياسي شده بود به وضوح در جامعه سرمايه داري آمريكا حاكم شده بود. آدورنو موسيقي جاز و فيلمهاي هاليوودي را نمونه واضح محصولات كارخانجات فرهنگي آمريكا ميدانست.

هربرت ماركوزه از ديگر سران مكتب فرانكفورت بود، كه با اصطلاح انسان تك ساحتي موضوع از

خود بيگانگي در جامعه سرمايه داري را كه مورد توجه روشنفكران ليبرال يا چپ گراي اروپايي بود كه آن را در رمانها و حتي فيلمهايشان نشان ميدادند، مطرح ساخت. در هر حال موضع انتقادي فرانكفورتيها به جامعه سرمايه داري و سوسياليستي از جايگاه انسان گرايي آنان بر ميخاست. در مكتب فرانكفورت هر دو ابر قدرت جهان در قالب بلوک شرق و غرب مورد انتقاد قرار ميگرفتند، ولي بيشترين انتقاد آنها از نظام سرمايه داري آمريكا بود كه ابعاد مختلف هنري، فلسفي، اجتماعي و … را شامل ميشد. طرفداران مكتب فرانكفورت، سوسياليسم شرقي، شوروي سابق و چين، ويتنام و حتي كوبا را نيز آن چيزي كه با آرمانهاي انسان گرايانه ماركس سازگار باشد هماهنگ نمي دانستند. به همين دليل است دانشمندان مكتب فرانكفورت را سوسياليستهاي جديد يا سوسياليستهاي اروپايي ناميدند.

 

 

مکتب شیکاگو

در دهه1960 كه جنبش هاي چريكي چپ گرا در آمريكاي لاتين شكل گرفت ، سوسياليسم ،

انسانگراي اروپايي را حاشيه نشين كرد و اساسا آن را ماركسيسم بورژوايي خواند. در همين زمان مكتب ديگري در جامعه شناسي كه نسبت به جامعه سرمايه داري انتقاد داشت و در نقطه مقابل ديدگاههاي انتقادي چپ گرايانه بود، در دانشگاه شيكاگو شكل گرفت كه به مكتب شيكاگو معروف شد.

در اين مكتب بزرگاني چون هربرت ميد نظرياتش را بر اساس اولويت آزادي فرد در برابر جامعه به صورت كنش و واكنش متقابل ميان فرد و جامعه ارائه كرد. به نظر ميد بر خلاف نظريات ماركسيست گرايانه، فرد در چهارچوب ساختارهاي اجتماعي گرفتار نيست بلكه قادر است در كنش متقابل با نهادهاي اجتماعي حركاتي داشته باشد. ماركسيستها به مكتب شيكاگو به عنوان جامعه شناسي بورژوايي مينگريستند.

واقعيت اين است كه مكتب شيكاگو در حوزه ي عقايد پراگماتيستي رايج در آمريكا شكل گرفت و فردگرايي كه آرمان اجتماعي مردم آمريكا بود، به همه امور با يك ديدگاه مي نگريست و هنر هم زير پوشش همين ديدگاه قرار ميگرفت. نظريه پردازان، كشور آمريكا را به عنوان سرزمين برآورده شدن فرصتها ميدانستند، از اين رو شكل گيري مكتب شيكاگو و جامعه شناسي كنش متقابل نمادين سهم مهمي در اين باور داشت و مكتب شيكاگو در حوزه فرهنگ و هنر بر خلاف چپ گرايان كه متعقد بودند هنر بايستي در خدمت نبرد طبقاتي و حل و فصل مسائل مردم در آيد، هنر را واكنش متقابل نمادين و عاطفي ويژهاي ميدانستند كه ميان هنرمند و مردم پديد ميآيد و به نظر آنان هنرمند و آثار هنري در كنش متقابل با جامعه قرار دارد. پيروان مكتب شيكاگو بر خلاف ماركسيستها موضوع اقتصاد فرهنگ و هنر را فقط يكي از عوامل فرآيند توليد هنري محسوب ميكردند، در حالي كه چپ گراها متعقد بودند در چهارچوب نظام اقتصادي و اجتماعي سرمايه داري، هنر

نميتواند مستقل بماند. در حقيقت ميتوان گفت كه صاحب نظران مكتب شيكاگو در جامعه شناسي به جاي ديدگاه آرمان گرايانه ي مكتب فرانكفورت، بيشتر از ديد كاربردي به جايگاه هنر در جامعه نگاه مي كردند و متعقد بودند كه به هر صورت هنر هم مثل ديگر پديدههاي اجتماعي بايستي كاربرد و كاركرد صحيح داشته باشد و در خدمت رفع نيازهاي انسان و بعد در رفع نياز جوامع بكوشد.

انديشمندان مكتب شيكاگو بر اين باور بودند كه هنر، كاركردي اجتماعي دارد و رابطه ميان هنرمند و اجتماع دو طرفه است و اين گونه نيست كه هنرمند در نتيجه يك جبر اجتماعي به توليد هنر مشغول شود و اين ديدگاه با نگاه آرمان گرايانه مكتب فرانكفورت نسبت به هنرمند تفاوت دارد. آدورنو متعقد بود كه هنرمند تافته اي جدا بافته است كه به دليل تناقضهاي اجتماعي دست به خلق هنري ميزند.

در ديدگاه آدورنو نسبت به جايگاه والاي هنرمند در اجتماع، به وضوح ميتوان ريشههاي از مكتب رمانتيك را مشاهده كرد، در حالي كه مطابق نظريه كنش متقابل، هنرمند يك فردي است در كنار ساير افراد جامعه كه در كنش دائمي با ديگران قرار دارد. بطور مثال آدورنو هيچ زماني ممكن نميديد كه در ميان نظام سرمايه داري و فيلم سازي هاليوودي، فيلم سازاني پيدا شوند كه بتوانند فيلم هنري بسازند، با پيدا شدن فيلم سازان برجسته اروپايي مانند فليني، برگمان در دهه 1960 و 1970 ، كم كم آدورنو پذيرفت كه فيلمهايي با كيفيت هم ميتواند در نظام سرمايه داري ساخته شود.

از تفاوتهاي مكتب شيكاگو و فرانكفورت ميتوان به اين نكته اشاره كرد كه نگاه مكتب فرانكفورت به هنر كاملا ايده آليستي است، گويي هنرمند وظيفه ي بزرگي فراتر از ساير انسانها بر دوش گرفته است، اما مكتب شيكاگو كاملا پراگماتيستي و كاربردي به هنرمند نگاه ميكند و متعقد است كه هنرمند چنان چه به طريقي موثر با مخاطبش ارتباط برقرار كند و به صورتي زيبا افكار و عواطفي را در قالب اثر هنري عرضه كند، از سوي مخاطبان پذيرفته ميشود. در واقع در همين فرآيند ساده كاركرد هنر در جامعه پذيرفته ميشود و اين رويكرد با نگاه دانشمندان فرانكفورت كه محصولات فرهنگي را در نظام سرمايه داري موجب پنهان ساختن تضادهاي اجتماعي ميداند، كاملا متفاوت است.

اصطلاح معروف تزريق زيرپوستي كه توسط آدورنو به محصولات فرهنگي داده شده بود به اين دليل بود كه موجب رخوت مصرف كننده ميشد و اينها همگي ناشي از همان گرايش آرمان گرايانه ميباشد.

محصولات صنعت فرهنگ ارزشها و ايدئولوژي طبقه ي حاكم را ترويج ميدهد و اين كار از طريق

ساز و كار و پاداش انجام ميگيرد. يعني ساز و كار پاداش و مجازات اجتماعي براي تثبيت هنجارهاي طبقه حاكم در آثار هنري پنهان است و اين دقيقا مشابه ايدئولوژي در آثار هنري است كه ماركس آن را نقد كرده بود. بطور مثال اگر فردي به خوبي كار خود را انجام دهد، سرانجام مورد قدرداني قرار ميگيرد و از اين روست كه قهرمان ساختار فيلمهاي هاليوودي ارزشهاي اخلاقي يك جامعه ي سرمايهداري را بازنمايي ميكند، زيرا كه كار كردن يك ارزش اجتماعي محسوب ميشود، بنابراين معيارهاي اجتماعي از طريق نظام پاداش و مجازات و هنجارهاي اجتماعي در دل همان آثاري كه به عنوان صنعت فرهنگ شناخته ميشود، تبليغ و ترويج ميگردد.

 

 

مكتب شيكاگو بر خلاف نظريهي انتقادي آدورنو و همكارانش به دنبال تصحيح جامعه نيست بلكه جامعه و روابط اجتماعي را به عنوان پديده هاي موجود ميپذيرد و نميكوشد تغييراتي اجتماعي ايجاد كند، بلكه در نهايت معتقد است كه بين طبقات اجتماعي واكنش متقابل وجود دارد و طبقات حاكم و فرودست با روشهاي گوناگون نسبت به يكديگر منفعل نيستند، اما موضع مكتب فرانكفورت كاملا متفاوت است.

بطور مثال اصطلاح معروف “هايپردرما” كه از پزشكي وام گرفته شده و به معناي تزريق زيرپوستي در ايران معنا گرديده، به معني اين است از طريق بي حسي و كرخت كردن عضلات مصرف كننده گان آنها را آماده پذيرش ايدئولوژي و هنجارهاي طبقه ي حاكم ميسازنند و كاملا مشخص است كه مكتب شيكاگو بر خلاف مكتب فرانكفورت خواهان حفظ وضع جامعه موجود است. تفاوت نوع نگاه در جامعه سوسياليستي و جامعه سرمايه داري بر اساس آزاديهايي است كه در جوامع سرمايه داري به فرد داده ميشود اما در جوامع سوسياليستي آزادي بر پايه منافع جمعي استوار است ، نكته حائزاهميت اين كه هنر براي افراد جامعه خلق ميشود ، چه جامعه سرمايه دار و چه جامعه سوسياليست و يا هر تعريف ديگر از جامعه .

آن چه مهم است مردم هستند كه با آثار هنري روبهرو ميشوند و موضوع اصلي اين است كه تماشاگر يا مخاطب محصولات فرهنگي و هنري و ادبي انسانها هستند كه هر يك داراي فكر واراده ي شخصي اند و همه به طور يكسان و همزمان واكنش تخديري مورد ادعاي آدورنو را نشان نمي دهند. تفكر امروزه اين است كه ما نبايد جامعه يا مصرف كننده را موجودي دست و پا بسته تلقي كنيم، مصرف كننده جامعه امروز متفكر است و بر اساس منطقي كه دارد تصميم گيري ميكند و هر چيزي را كه به او تحميل كنند ، نمي پذيرد بلكه برعكس گزينشي عمل ميكند، يعني بخشي را مي گيرد و قسمتي را قبول نميكند و اين يعني كنش متقابل.

 

مدرنیته و پسامدرن

تفاوت بين مدرنيسم و پسامدرنيسم درهنر بسيار پيچيده است . در هنر مدرنيستي سبك

بين الملل وجود ندارد و در نتيجه پسامدرنيسم هنري ، بسيار گسسته و پراكنده است . در صورتي كه پديدهاي وجود داشته باشد كه در ميان تنوع هنر مدرنيستي خود را به عنوان مشخصه اصلي فراگير معرفي نمايد آن پديده گرايش به مقابله با سبكها و اشكال تثبيت شده در هنر مدرنيستي است. مدرنيسم هنري از طيفي شامل جنبشها و دسته ها كه براي براندازي هر نوع اجماعي در تلاش بودند، شكل گرفته است و سعي در پاسخ به اين پرسش دارند، كه هنر چيست ؟ و چگونه بايد دنيا را نشان دهد؟ هر يك از اين جنبشها خود را آوانگارد نشان ميدادند، به اين مفهوم كه گروهي از هنرمندان دور هم جمع شده بودند تا قواعد هنر را بازنويسي كنند. اين دسته ها شامل گروههاي همچون “سورئاليستها”، “دادائيستها”، “فتورسيتها”، “اكسپرسيونيستها” و …بودند .

 

مطالعه بیشتر: جامعه شناسی هنر